3چشمه هویت شهری در سینما

3چشمه هویت شهری در سینما

اگر از پیش‌فرض ثابت و تکراری میدان آزادی به‌عنوان مشهورترین نماد پایتخت ایران در فیلم‌های سینمای ایران بگذریم که معمولا هنگام ورود یک مسافر از خارج یا از شهرستان آمده در قاب تصویر دیده می‌شود، باید به نمادهای پرتکرار و چه بسا تکراری برج میلاد و تونل‌های نیایش و نواب در سال‌های اخیر اشاره کرد که جزو معدود نمادهای هویت‌مند شهری در فیلم‌های ایران هستند و معمولا کمتر پیش می‌آید فیلمسازان سراغ انبوه نمادهای دیگر شهری بروند.

یکی از این نمادهای مهم، مجسمه فردوسی در میدان فردوسی اثر درخشان زنده‌یاد ابوالحسن‌خان صدیقی است. هرچند می‌توان با رصد دقیق و کامل، این مجسمه را در گوشه و کنار برخی قاب‌های سینمایی پیدا کرد اما قطعا شاخص‌ترین تصویر، مربوط به فیلم «ردپای گرگ» ساخته مسعود کیمیایی است؛ فیملسازی که شاید بیشتر از هر کارگردان دیگری ارجاعاتی به نمادها و هویت شهری تهران دارد و می‌توان او را یک فیلمساز تمام‌عیار طهرانی دانست.
مسعود کیمیایی در «ردپای گرگ» با احضار برخی عناصر و نشانه‌های وسترن و ترکیب آن با جدال فرد در برابر جمع به‌عنوان یکی از کشمکش‌های درام، فیلمی خوش‌رنگ و لعاب خلق می‌کند. اثری که قهرمانش زخمی دشنه‌های خیانت رفیق نارفیقش، صادق‌خان و نوچه‌هایش می‌شود و پاشنه‌اش را برای انتقام جوانی دزدیده شده‌اش ورمی‌کشد.
یکی از مشهورترین سکانس‌های فیلم آنجاست که رضای زخمی بعد از ناکار کردن یکی از نوچه‌های صادق‌ خان در یکی از پارکینگ‌های تهران، سوار بر یکی از اسب‌های آنجا می‌شود و درحالی‌که قطرات خون روی کفش ورنی سفید و سیاهش می‌چکد، به دل شهر شلوغ امروزی می‌زند.وسترن شرقی کیمیایی و ناهمگونی حضور مرد اسب‌سوار در مدرنیته قصه و در محاصره ماشین‌ها، ضمن این‌که اصالت‌خواهی و تعلق خاطر به سنت‌های موردعلاقه فیلمساز را یادآوری می‌کند، مستعد یک حماسه سینمایی هم است؛ به‌ویژه با موسیقی رزمی فریبرز لاچینی و عبور سوار زخمی از میدان و مجسمه فردوسی.
وقتی رضا با وجود زخم و خون، با چابکی اسب می‌راند و بعد از سکندری‌ خوردن به‌خوبی آن را مهار می‌کند و به راهش ادامه می‌دهد، انگار شمایلی امروزی از قهرمانان شاهنامه است و به‌خاطر مهارت و دلیری‌اش شعرهایی از فردوسی به یاد می‌آوریم، از جمله: که این شیر بازو گو پیلتن/ چه مردست و شاه کدام انجمن/ که بگشاد زین‌گونه تیر از کمان/ چه سنجد به پیش اندرش بدگمان/ ندیدیم زیبنده‌تر زین‌ سوار/ به تیر و کمان بر چنین کامگار.
از دیگر نمادهای شهری تهران یکی هم مجسمه زیبای میدان حر است که زنده‌یاد غلامرضا رحیم‌زاده ارژنگ آن را ساخت و سال 1315 در میدان نصب شد. خوشبختانه این تندیس هم در همان معدود استفاده‌هایش در سینمای ایران به شکل مفهومی در ابتدای فیلم «رقص در غبار» اصغر فرهادی مورد بهره‌برداری قرار گرفت و همان سرچراغی قصه، این مجسمه را از داخل یک ماشین و از پشت شیشه بخارگرفته و با ضرب زورخانه می‌بینیم و بعد عنوان فیلم روی تصویر ظاهر می‌شود. به‌طور مفهومی و دراماتیک این نما و تندیس نبرد گرشاسب با اژدها با حرفه شخصیت اصلی فیلم، مرد مارگیر با بازی فرامرز قریبیان و چالش‌های او و دیگر کاراکترهای محوری قصه همخوانی دارد.
حالا که اول این بخش، بحث حضور تکراری و تزیینی میدان آزادی تهران را پیش کشیدیم، بد نیست به یک کارکرد زیبا، مفهومی و ماندگار آن هم در فیلم «بوی پیراهن یوسف» ساخته ابراهیم حاتمی‌کیا اشاره کرد؛ آنجا که شیرین (نیکی کریمی) ــکه از قضا از خارج آمده ـ با نگاه شوق‌انگیز و حسرت‌بار، میدان آزادی را نظاره می‌کند و دایی غفور (علی نصیریان) راننده تاکسی خواسته‌اش را حدس می‌زند و می‌گوید: «می‌خوای دورش بچرخم؟» با اوج گرفتن موسیقی مجید انتظامی کار به دیالوگ «یه دور دیگه بچرخم؟» هم می‌رسد. فارغ از جریان زیباشناسانه به تصویرکشیدن میدان آزادی، کارکرد مفهومی و دراماتیک آن هم برجسته است و خط و ربطی جدی با اسارت عزیزان در بند دایی غفور و شیرین (پسر غفور و برادر شیرین) پیدا می‌کند و نوید آزادی آنها را در پایان قصه فریاد می‌کشد.