به مناسبت هفتاد و نهمین سالروز تولد فرهاد مهراد
تاریخساز فرهاد
چشمهایت را که میبندی و با صدایش که همراه میشوی؛ صدای دو رگه و محزونی تو را به همراهی با نواها و کلماتی که خوانده میشود؛ وا میدارد. صدای مرد تنهای شبی که از گنجشکک اشی مشی میخواند. صدای مردی با « چشمای فقیر؛ با چشمای محروم؛ با پاهای خسته» که صورتش را در آینه میدید و در گوشت از «شادی شکستن قلک پول» میخواند. صدای مردی که از جمعههای خونین میخواند و دلگیری، دلهره و اضطراب کوچههای روزهای تاریک ظلم را در دل تاریخ ماندگار میکند. خوب اگر همراهش شوی؛ احساس میکنی صدایش شبیه تونل تاریخ است؛ گاهی فریاد است، مثل وقتی که میپرسد «عمویادگار؛ خوابی یا بیدار؟» گاهی هم سیاه و ملتهب است مثل تمام دقایقی که از جمعه خونین میخواند. بعضی وقتها هم خسته است؛ مانند وقتی که صورتش را در آینه میبیند. بعضی جاها هم اوج میگیرد از روی شور و ذوق؛ مثل ذوق اسکانس تا خورده لای کتاب. صدایش مانند تونل تاریخ است. بعضی وقتها هم متعهد و معتقد بود؛ مثل وقتی که از والا پیامدار محکم و طوفانی میخواند. گاهی صدای یک عاشق است و گاهی آدمی شکست خورده. بعضی وقتها هم دلگرفته است از این مهمانخانه مهمانکش تاریک.
بدون شک جوانان دهه 50 تا 60 با ترکیب آن صدای اصیل، کلمات پر از صلابت و محکم و ضربههای همزمان و ریتمدار بر روی پیانو بیشتر خاطره دارند اما مگر صدا را میتوان تنها در یک نسل متوقف کرد؟ مگر صدا خاموششدنی است؟ صدا زبانه آتش است. همیشه پرفروغ و تازه است. صدایی مثل فرهاد که همیشه اصیل بود و اصیل ماند همیشه میتواند خاطرهساز باشد؛ چه برای نسلی که امروز پا به سن گذاشته و پدر یا پدربزرگ است و چه بعضی از جوانان دهه هفتاد، که در انتخاب غذای روحشان وسواس دارند؛ هنوز هم میتواند شنیدنی باشد. شاید اگر هم بگویم صدایی که عمیق، محزون اما امیدوار به ادامه دادن بود این روزها بیشتر به نسل ما دهه هفتادیها شبیه است بیراه نگفتهام. فرهاد صدایی برای چند نسل است. مثل مرور تاریخ برای تمام نسلها هم میتواند لازم باشد و هم لذتبخش.