printlogo


آوار به روایت کسی که تجربه تلخ آوار برداشتن از روی عزیزانش را دارد
ما همه زیر آواریم رفیق

 ظهر پنجشنبه آن روز در مجتمع سرچشمه اجرا داشتم. 9 صبح بیدار شدم، دوش گرفتم، صبحانه خوردم و به جای چای یک اسپرسوی دبل خوردم که وقت اجرا شنگول باشم. راستش اجرایش یک‌جورهایی بوی انتخاباتی بودن می‌داد و فقط لای‌کار رفاقت پذیرفته بودمش. رفیق‌مان اصرار داشت اصلا انتخاباتی نیست و یک دورهمی معمولی است. من و خودش هم می‌دانستیم که دورهمی و معمولی هم نیست، خلاصه که خیلی معذب بودم، در حین آماده شدن به حرف‌هایم فکر می‌کردم، به این‌که چه بگویم که هواخواهی و طرفداری محسوب نشود. به این‌که چه رفتاری داشته باشم که از حرف‌هایم و سکناتم چیز دیگری برداشت نکنند. عقربه‌ها می‌چرخید و رفته رفته به ساعت اجرا نزدیک‌تر می‌شدم. همیشه در اجراهایی که این شکلی با فضا غریبه‌ام، مقداری زودتر می‌روم که مختصات سالن دستم بیاید، انرژی‌اش را، نورش را فضا و صدایش را بررسی می‌کنم که در سالن ابعاد برنامه دستم بیاید، آن روز هم زودتر رفتم، یک تاکسی اینترنتی گرفتم و به سمت چهارراه سرچشمه به راه افتادم، ماشین یک تاکسی سبز رنگ بود، نشستم تو ماشین و به راه افتاد. برایم عجیب بود که مسیریاب را باز نکرد و به راه افتاد، گفتم از روی نقشه نمی‌روید؟ گفت مگر پایین بهارستان نمی‌روید؟ یک راه که بیشتر ندارد، می‌اندازم حافظ را می‌روم پایین و از سر چهارراه جمهوری می‌پیچم سمت بهارستان و بعدش هم سرچشمه. گفتم حل است. راه افتاد، به چهارراه جمهوری که رسیدیم در خط ویژه چندتایی کامیون آتش‌نشانی و بعدش هم ماشین‌های دیگر آژیرکشان از بغل‌مان رد شدند، دلم لرزید و گفتم خدا به خیر کند، به چهارراه استانبول که رسیدیم، ازدحام ماشین‌ها را جلوی پلاسکو دیدم، دودی غلیظ از پنجره‌های کمرکش پلاسکو بیرون زده بود‌. هنوز ماشین‌ها می‌توانستند رد شوند ولی به‌سختی، ترافیک وحشتناک بود، درست لب به لب برنامه رسیدم. فرصت آنالیز سالن و هماهنگی و هماهنگی آیتم‌ها را دیگر نداشتم، از راه که رسیدم کنداکتور را گرفتم دستم و رفتم بالا، رفیق‌مان هم بود، گفتم به دکتر بگو خیلی انتخاباتی حرف نزند، لبخند زنان گفت بله. یکی از آیتم‌هایمان صحبت‌های دوست فیلمسازی بود که قرار بود از دغدغه‌های جوانان بگوید، یکهو توی حرف‌هایش برداشت گفت: حالا درست است دکتر احمدی‌نژاد در این سالن نیست ولی خدایش که هست من به ضرس‌قاطع می‌گویم من مسلمان شده دست دکتر احمدی‌نژادم. اگر او نبود من در منجلاب فساد و تباهی غوطه‌ور بودم. او من را با آرمان‌هایم آشتی داد. او به من و جوان‌هایی امثال من بها داد، من پشت پرده سن نشسته بودم و تن و بدنم می‌لرزید از این حرف‌هایش، عکاس‌ها چلیک چلیک عکس می‌انداختند و چشم‌های خبرنگارها برق می‌زد از این سخنرانی تند و تیز و شفاف. گفتم فضایم را عوض کنم، خودم را به نشنیدن بزنم، گوشی‌ام را در‌آوردم و شروع کردم به زیر و رو کردن کانال‌های خبری، حریق در پلاسکو. پلاسکو آتش گرفت. آتش‌سوزی شدید در ساختمان پلاسکو. تیترها و خبرها و عکس‌ها یکی یکی می‌رسید، دانه دانه را پلی می‌کردم و می‌خواندم و می‌دیدم، در دلم می‌گفتم بیچاره کاسب‌ها، بیچاره آنهایی که آنجا کار می‌کنند، بیچاره سرمایه‌شان. دوست کارگردان‌مان پایین آمد، چشم‌هایش برق می‌زد، انگار فیل شکار کرده بود. وقتی برگشتم روی سن همین‌طور که کله می‌چرخاندم و حرف می‌زدم و می‌خواستم قسمت بعدی برنامه را اعلام کنم، دیدم به طرز غریبی ده دوازده خبرنگار و عکاسی که در سالن بودند نیستند، غیب شدند و رفتند. کمی از استرسم کم شده بود ولی معلوم نبود سخنرانی بعدی که خود آقای دکتر داشت قرار بود چه صحبت‌هایی باشد، هرچند خبرنگار‌ها نبودند و کمی خیالم راحت بود. دکتر را به جایگاه دعوت کردم و دوباره رفتم پشت پرده نشستم، خبرها رگباری از پلاسکو می‌آمد و ناگهان آن ویدئوی لعنتی کار خودش را کرد، خبرنگار شبکه خبر پشت به پلاسکو ایستاده بود و داشت گزارش می‌داد که یکدفعه پلاسکو ریخت... تو دلم گفتم آتش‌نشان‌ها. چک‌ها سفته‌ها سرمایه‌ها، سندها... ذهن خیال‌پردازم چه قصه‌ها که نبافت و تصور نکرد و دیگر بقیه اجرا را واقعا نفهمیدم. سخنرانی دکتر آخرین آیتم بود و بعدش هرکسی رفت سی خودش. من زیر آوار خبرهای تلخ داشتم دفن می‌شدم‌.
مجتبی پدرش سال‌ها پیش به رحمت خدا رفته بود، یک خانه بزرگ حیاط‌دار داشتند که مادرش بعد از فوت پدرش آنجا زندگی می‌کرد. از دار دنیا هم فقط همان یک خانه را داشتند، با خودشان قرار کرده بودند تا مادرشان زنده است کسی کار به خانه پدری و فروش و تقسیمش نزنند و مادرشان همانجا زندگی کند. سال‌ها به همین منوال بود تا این‌که حاج‌خانم هم به رحمت خدا رفته بود، بچه‌ها مانده بودند و خانه‌ای که قرار بود تقسیم شود.  برادر بزرگ مجتبی در کار لباس بچه بود، همان سال پیشنهاد داد، خانه را بفروشند و یک مغازه در پلاسکو بخرند. برادر مجتبی هم آنجا جنس بریزد و کاسبی کند و به هرکدام‌شان هم سهمی از فروش بدهد. خانه را فروختند، طبق قانون. دنگ‌های مغازه را هم تقسیم کردند و یک مقداری هم پول گذاشتند که برادر مجتبی جنس بخرد، مجتبی مغازه را تحویل گرفت؛ دکور شیک زد، شیشه سکوریت زد، کاغذ‌دیواری قشنگ نصب کرد و نشست در مغازه به کاسبی کردن، این مغازه‌داری فقط بیست‌و‌سه روز طول کشید. درست 23 روز، 23 روز بعد مغازه مجتبی کنار بقیه مغازه‌های پلاسکو سوخت و خاکستر شد. برادر مجتبی زیر آوار فشار بود، آوار بدهی، آوار شرمندگی، آوار خجالت کشیدن... برادر مجتبی زیر آوار سکته کرد و خدا رحم کرد که فرصت دوباره زیستن را داشت و به زندگی برگشت.
آوار چیز مزخرفی است، برداشتنش و جمع کردنش خیلی سخت است. کلافه‌‌ات می‌کند، سنگ و خاک و سیم و شیشه و لوله و پلاستیک در هم است، نه می‌شود با بیل برش داشت، نه می‌شود با دست. یک بازوی قوی می‌خواهد، وای به روزی که لوله‌ای بترکد یا روی آوار باران بگیرد، آوار خیس خیلی سنگین و بد بار است، خداکند هیچ‌وقت هیچ جای زندگی هیچ‌کسی تجربه آوار‌برداری حک نشود.
تا اینجای یادداشتم را  که می‌خواندید به گمانم شما هم زیر آوار ماندن را تجربه کرده‌اید، همه‌مان به نوعی زیر آواریم، حداقل هرکدام‌مان به نسبت علایق و شخصیت و زیست و شغل‌مان عضو چند کانال خبری هستیم، عضو چند کانال سرگرمی هستیم، چند صفحه سرگرمی و طنز و خبر و حوادث را پیگیریم و این یعنی خزیدن زیر آواری که خودمان خشت خشتش را چیده‌ایم.
آوار قرض، بدهی و دلشوره دلتنگی. بعضی از این آوارها را خودمان روی خودمان ریخته‌ایم، بعضی‌هاشان دست خودمان نیستند. نشسته بودیم و یکهو ریخته شده روی سرمان. گاهی اصلا حواس‌مان نیست که استخوان ترقوه‌مان، شانه‌هامان و جمجمه‌مان زیر حجم این آوار دارد ترک می‌خورد که هیچ به روغن افتاده و دارد عصاره جانمان را می‌مکد. اصل اول زیر آوار بودن این است، اول مختصاتت را بشناس، کجایی، چقدر امکانات داری، چقدر وسعت حرکت داری، چقدر اکسیژن داری؟ درک کن که چند وقت است زیر آواری و امدادی‌ها چقدر با تو فاصله دارند. زیر هر آواری هستی، سعی کن داد نزنی، داد که بزنی به نفس‌نفس می‌افتی، به نفس‌نفس که بیفتی انرژی بیشتری ریه‌هایت می‌مکند، تکان نخور. ممکن است آوار تکان بخورد و لهت کند، چشم‌هایت را ببند و به نیروی ورای بقیه نیروها فکر کن، یکی هست که در هسته مرکزی زمین هم که باشی حواسش به تو هست و برایش عزیزی‌.