شما میدانید پلاسکو چرا فروریخت؟
آوار؛ لحظه اتمام تابآوری
حالم بد است. شانههایم سنگین شده اما نمیدانم داشتن بغض چه ربطی با ستون فقراتم دارد. صدای پاورچین اشک از دلم به چشمم را میشنوم. تمام تلاشم را میکنم هنگام گریهکردن قیافهام زشت نشود. چین دور چشمم را صاف میکنم و لبهایم را به هم فشار میدهم. دهانم باز میشود و مثل بچهها صدای عجیبی از گلویم بیرون میآید، صدایی شبیههای » کشدار با طعم تلخ حسرت. به صندلی دو نفره پارک تکیه میدهم و گردنم را به نیستی میسپارم.
می توانم آسمان، ابرها و حتی چیزهای دیگری را که گفتهبودند باید توی آسمان دید را، ببینم. خدا به حالم خیره شدهبود و فرشتهها برایم دست تکان میدادند.
سرم را به آن طرف صندلی میچرخانم، به دو سال پیش که آنجا نشستهبودم و لبخند میزدم.
- ببین، چون منو میشناسی سعی میکنم ساده بگم ولی گیجم که چطوری... کلاس اون روز یادته؟ همون روزی که پلاسکو آتیش گرفتهبود.
گفتم: نه، یادم نیست... قراره راجع به چی حرف بزنی؟
گفت: یعنی یادت نیست چه بلبشویی بود؟ حرفهای استاد و... اصلا ولش کن! من ازت خواستم بیای که... خب من تو رو... تو رو خیلی دوست دارم.
لعنت به منِ آن روز! منی که آن همه فلسفه بافتم تا اثبات کنم، این اداها ذاتا تفلون است و به من یکی نمیچسبد. تمام زورم را زدم و پافشاری کردم تا حالیاش کنم آدمهای چسبناک احساساتی چارهای جز شکست ندارند. لعنت به من و آن دوئل نابرابر.
افکارم را توی بقچه تشخص اجتماعیام جمع میکنم. یعنی وقتش نشده به چیزی فکر کنم که مدتها از خودم دورش کردهام. چیزی که برای آدمهای شکل من، کمتر به زبان میآمد ولی بیشتر از هر چیز ذهنم را مشغول کردهبود. یعنی زمانش نرسیده؟ حالا، بعد از این همه مباهات اجتماعی، اشتباه نکردهام؟ از پیدا کردن جواب در تفکرات فیلسوفها و نظریات جامع شناسها ناامیدم.
فکر کردن بس است. سرم مثل کوهی سنگین شده و قلبم سنگینتر. از جایم بلند میشوم و به سمتش، آنطرف حیاط دانشکده میروم و از او میخواهم بعد از جلسه گروه، چند لحظه منتظر باشد و او قبول میکند. او همیشه قبول میکند ولی چیزی که من هنوز ندارم، شجاعت است.
بعد از بارها و بارها تکرار و تمرین بالاخره زمانش رسید. همان روزی که شجاعتم را از گوشه گوشه بدنم جمع کردم نوک زبانم و بعد از جلسه صدایش زدم. ایستاد. گفتم: ببخشید ممکنه چند لحظه با هم صحبت کنیم؟ کار شخصی باهاتون دارم. گفت: حتما.
گفتم: پس بریم تا سر خیابون قدم بزنیم. مواظب صورتش بودم. راحت به نظر میآمد. تمام مسیر خیابان در چرند گفتن گذشت و آخر راه به کافه دعوتش کردم و با گفتن بابا لولوخورخوره که نیستم، خجالتش دادم. همان اول گفت: میشنوم اما سریع لطفا، خیلی وقت ندارم.
گفتم: تا حالا وقت حرف زدن یکهو گلوت خشک شده؟ چشمهایش گِرد شد. بلافاصله ادامه دادم: چه جالب پس شما هم تجربه دادن این پیشنهادا رو دارین؟!
گفت: میشه حرفتونو واضح بگین؟!
گفتم: یادته اون روز توی کلاس، همون روز که پلاسکو آتیش گرفتهبود! همون روز بود که...
گفت: قبلترها یادت نبود.
گفتم: من دارم پیر میشم. یعنی انگار شعله احساسم داره خاموش میشه، یعنی میخوام بگم میتونی توی روشن موندش کمکم کنی؟
گفت: پس اون روز بلبشو رو یادت هست؟ همون روز که پلاسکو بعد از سه ساعت سوختن، آوار شد و... خودم را میان حرفهایش پرت کردم و گفتم: یادمه، کلمه به کلمه رو یادمه. گفت: پس یادت هست چیا گفتم!
گفتم: دوباره بگو، واضح بگو... بلند شد و ایستاد.
گفت: من توان یکی به دو کردن با شما رو ندارم. اگه تموم شده، برم؟
گفتم: تو بودی که من رو سمت خودت کشوندی، حالا هیچ جوابی برام نداری؟
از آن بالا نگاه عجیبی داشت. حس میکردم از اینکه این حیوان ناطق را توی تور انداختهبود و حالا تحقیرش میکرد، خوشحال است.
آخرین تیرم را زدم و گفتم: یک هفته فکر کن و البته بدون که اگه جواب رد بدی، اتفاق عجیبی برام نمیافته.
حتی اگه جوابت هم مثبت نبود، نگران نباش. برای رابطه معمولیمون هیچ مشکلی درست نمیشه و من مثل قبل به زل زدن به کفشات ادامه میدم!
دست و پا زدنم تمام نشدهبود که رفت.
استاد پرسید: بهنظرتون چرا ساختمان پلاسکو فرو ریخت؟ مگه نه اینکه حادثه آتشسوزیه؟
کلاس در سکوتی خفهکننده غرق بود که گفت: استاد، تابآوریش رو از دست داد. کلاس یکباره سمت او چرخید. ادامه داد: یعنی به هر دلیلی، حرارت، انفجار یا هرچیزی، ستونهای پلاسکو دیگه استقامت در شرایط رو نداشت. درست مثل وقتی که یه آدم همه چیز زندگیش از هم میپاشه و میگه دنیا روی سرش آوار شده. لحظهای که تابآوری ستونهای زندگی یک آدم تموم بشه، میریزه. من فکر میکنم یک لحظه برای آوار شدن یک ساختمون یا زندگی یک آدم کافیه.
استاد از شنیدن حرفهای دانشجوی جوان حظ میبرد و با تکان دادن سر، حرفهایش را تایید میکرد. آن روز او یک تنه سکان کلاس را در دست گرفتهبود.
درباره نبود مطابقت فیزیکی یک ساختمان با کارکردش حرف میزد و بحث را به شخصیت آدمها و رفتارهایشان در زمان بحران تعمیم میداد. استاد پرسید: خب حالا آوار شد، تمام؟! مصمم گفت: نه استاد، آوار اول ماجراست. به بعدِش فکر کنید. به هراس آدمهای زیر آوار و بیقراری آدمهای بیرون. همین الآن چرا همه پیگیر خبراییم؟ چون نمیدونیم
دقیقا چه خبره.
آوار ذاتا تعلیقه. نمیدونیم چند نفر قرار بوده پلاسکو باشن ولی به دلیلی نبودن. یا اونایی که زیر آوارن، کجا گیر افتادن؟ زخمی هسنن؟ تهویه هوا دارن؟ از آتش دورن؟ حتی میتونیم به معنایی که الآن زندگی زیر آوار براشون داره و فرقش با معنای دیروز زندگی فکر کنیم. با کلام، حرکت دستها و برق نگاهش، استاد و همه ما را متقاعد کرد تا زمانی که آخرین آجر برداشته نشود و نبینیم زیرش کسی نیست، تب و تاب آوار تمامی ندارد.
راست هم میگفت. کلمه به کلمهاش را یادم هست. دلهرهام شروع شد. اگر رازم را فاش کند چه؟ اگر دوستان مشترکمان بفهمند، یا اگر امروز ما را با هم توی کافه دیدهباشند؟
یک، دو، سه... با گذر هر روز، در خودم رگههای تازهای از عشق پیدا کردم. از لغو کردن کلاسها و نشستن توی خانه و وارسی گوشی تا نگاههای مات و حرف زدنهای غیر ارادی و در آخر باز هم فکر او.
یک هفته گذشت.
توی حیاط دانشکده، دعوتم به کافه را رد کرد. یک جواب برایم داشت. گفت: اون روز روی نیمکت پارک، من آخرین آجر آوارم رو برداشتم و دیدم که زیرش چیزی نیست.
گفت و رفت.
دنیا آوار شد روی سرم. چیزی درونم شکست. صدای ضربان قلبم را نمیشنیدم...