آوار و ویرانی، فقط آن چیزی نیست که از خرابی ساختمانها و شهرها به جا میماند
ما و آوار دور و برمان
زیر آوار ماندن، احتمالا فوبیای خیلی از ما است. ترس از خفهشدن و گیرکردن و فریاد زدن و اینکه هیچ کس پاسخت را ندهد، هر کسی را نگران و مضطرب میکند. حتی یکی مثل جان اسنو را که وسط جمعیت و زیر دست و پای آدمهای رمزی بولتن گیر کردهبود و نمیتوانست نفس بکشد و ما هم همراه او تنگینفس گرفتهبودیم در آن قسمت میخکوب کننده و آن سکانسهای به یاد ماندنی. با این همه بیشتر ما خدا را شکر هیچ وقت زیر آوار گیر نکردهایم و تجربهای از آن نداشتهایم.
فروریختن زیر آوار خبری را اما خیلی از ما تجربه کردهایم. آوار لازم نیست حتما سنگ و چوب و شیشه و تیرآهن باشد تا استخوانهایت را خرد کند و راه نفست را ببندد. حتما لازم نیست تودهای عظیم از برف روی سرت خراب شود تا نتوانی قفسه سینهات را یک سانتی متر بالا و پایین کنی.
آوار میتواند یک خبر ساده باشد. یک خبر چند کلمهای. مثل صبح آن روزی که از خواب بیدار شدم و گوشی را روشن کردم. نوتیفها، دانهدانه آمدند و هر کدام یک کوه بودند که روی سرم خراب میشد. به قول خودش، خبر کوتاه بود. مهدی شادمانی درگذشت. همین سه چهار کلمه، آواری بود که بر سر من و خیلیهای دیگر فرود آمد. همان روزی که از خانه تا محل کار را گریه کردم و اینجا توی بغل حامد که تازه از حج آمدهبود، فروریختم.
آوار میتواند یک دفعه نباشد و به تدریج بر سرت خراب شود و تو ذرهذره در میان حجم انبوهی از خاطرات دفن شوی و به خودت بیایی و ببینی صورتت از فشار سیاه شده. مثل همان یک هفته عذاب آور تیرماه 99 که روح ا... توی بیمارستان بود و ما اینجا خودمان را سر حال نگه میداشتیم و به هم روحیه میدادیم اما ته دلمان میدانستیم که روح ا... دیگر برنمیگردد. آن شبی که از اینجا به خانه رفتم و روح ا... توی سردخانه خوابیدهبود، یک ساعت مدام اشک ریختم و تازه فهمیدم چه آواری روی سرم ریختهاست. ما همه میدانستیم روح ا... ماندنی نیست اما حواس مان نبود داریم توی این غم
له میشویم.
آوار میتواند از یک جایی بر سرت بیاید که فکرش را نمیکنی. اصلا با خودت میگویی من و فلانی چه ربطی به هم داریم؟ اصلا مگر من در تمام این سالها به او فکر کردهام که حالا بود و نبودش برایم فرقی کند؟ آوار سنگین اما مثل فوران آتشفشان است. یک غرش عظیم میکند و میلیونها تن خاکستر را بر سر و روی همه میپاشد. تا هزاران کیلومتر دورتر حتی میرود و کسانی را که فکرش را هم نمیکردند، در خود غرق میکند. مثل همان آتشفشان عظیم ایسلند که وقتی فوران کرد، خاکستر و دودش تا انگلیس هم رسید. آن نیمهشب سرد دی ماه هم همین اتفاق افتاد. آتشفشان در فرودگاه بغداد فوران کرد و خاکستر غم را روی سر و صورت همه ما پاشید. آخرش هم نفهمیدم که چرا رفتن حاج قاسم چنین غمی را روی سرم آوار کرد و ربط من به او چه بود اما توی این 34 سال، سنگینترین غمی بوده که تجربه کردهام و آواری بوده که هنوز از زیر آن بیرون نیامدهام و بعید است کسی بتواند بعد از رفتن او،
آدم سابق شود.
آوار میتواند چند دانه آجر باشد. میتواند یک تل خاک باشد. میتواند یک کوه عظیم از آهن و سیمان و بتون و سنگ باشد. میتواند اما فقط چند کلمه باشد. میتواند چند جمله باشد. جملههایی که تو را از یک زندگی بیرون میکند و تو را تنهای تنها میکند. آوار میتواند مثل درآوردن یک حلقه نقرهای از انگشت دست چپ باشد. یک تکه فلز 10گرمی که نبودش همه اندوهی را که فکر میکنی روی سرت خراب کند و هر بار که جای خالی اش را نگاه میکنی، نفست بگیرد. مثل گیر کردن
زیر آوار پلاسکو.