هر غمی در دنیا میتواند به هزاران شکل خودش را نشان بدهد
آوار در چند نما
همهجا تاریک شده بود، گردوخاک با هر نفسی که میکشیدم میرفت توی دهان و دماغم. دستوپا میزدم تا شاید بتوانم از حجم کیسههایی که رویم افتاده بود بکاهم و راهنجاتی پیدا کنم اما حجم کیسهها بیشتر از آن بود که بتوانم جابهجایشان کنم. دوستانم را صدا میزدم ولی هیچ صدایی از هیچکدامشان درنمیآمد. تصور میکردم آنها هم مثل من زیر حجم کیسهها گیر کردهاند. هرچقدر بیشتر دستوپا میزدم گردوخاک بیشتری تو حلقم میرفت و احساس میکردم دارم خفه میشوم و تلاشهایم بینتیجه بود.
پنجدختر بودیم که هر روز خانه یکی از دخترهای همسایه بازی میکردیم و دلیلاش هم این بود که خانه اتاقهای تودرتو داشت که بهدرد بازی میخورد. طبقهپایین دو اتاق داشت و پدر دوستم تمام کیسههایی را که برای مغازهاش بود تا سقف و گوشه اتاقها گذاشته بود و حالا همهاش ریخته بود روی ما و من فکر میکردم نمیتوانم از زیر این آوار بیرون بیایم و حتما خفه خواهم شد.
دوستم زنگ زد با گریه که خانهای؟ بیرون بودم. هر چه پرسیدم چیشده جواب نداد و گفت بعدا با هم حرف میزنیم. تازه ازدواج کرده بود و ذهنم میرفت سمت این که حتما با شوهرش دعوایش شده. دلم آرام نگرفت و بهش پیام دادم و گفتم: نگرانت شدم چی شده؟ نوشت: همه چی خراب شد، همه چی بینمون تموم شد.
مفهوم این جمله را میفهمیدم. حدودا ۴۰ساله و بعد از سختیهای فراوان ازدواج کرده بود. حالا چند ماه نگذشته همهچیز بهم ریخته بود و باور نمیکرد باید همهچیز را تمام کند. افکار منفی مثل زلزله آوار شده بود روی ذهن و زندگیاش. فکر میکرد باید طلاق بگیرد و این خیلی اذیتش میکرد؛ اینکه بعد از مدتها ازدواجکردهام و اگر این زندگی خراب شود چه کنم؟ بقیه چه فکر میکنند؟ و همین فکرهای آوارشده ذهنش را نجات نمیداد.
زن میگفت: «از هر طرف محاصره شدهایم و هر لحظه ممکن است این سیل آوار شود روی جان و زندگیما و همه شهر را ویران کند. از که کمک بخواهم نمیدانم. در میان این سیل دستم به هیچجا بند نیست. روحانی مسجد ایستاده بود بالای پشتبام امامزاده و روضه میخواند. باران یکریز میبارید. داشت از خیمههای امامحسین(ع) میخواند وقتی در محاصره حرامیها بودند، بچههای سرگردان، مادران نگران، بدون مردی که بتواند محافظت کند. بچه در بغلم بود و نگاهم به آسمان؛ خدایا بارانت را دوست دارم اما میشود کمش کنی؟ یکعده از ته روستا میدویدند و یکعده از سر روستا. آب داشت از هر طرف به روستا نزدیکتر میشد. میدویدند مثل هاجر در پی رسیدن... روضهخوان میخواند، حسین(ع) از دور ایستاده و نگاه میکند. دلم شکست و رفتم بالای پشتبام. دخترکان و پسربچهها خود را آغوش کشیده بودند و مضطرب نگاه میکردند، روضهخوان ادامه داد حسین از دور نگاه میکرد به زنان و دخترکان محاصرهشده. زانوانم سست شد نشستم و کودکم را به خودم فشردم. آب بیمحابا میآمد تا همه را ببرد به کجای؟
صدای روضهخوان در میان باران کم و زیاد میشد. حسین فرزندانش را به خدا سپرد... برای من میخواند؟ چه کسی را داشتم جز او. یاد قابعکس داخل خانه افتادم که سال پیش اربعین با عباس و بچهها رفته بودیم زیارت پایپیاده... و چه گریهها کردم برای حضرترقیه(س) و حضرتزینب(س)... دلم شکست باران میبارید، صورتم را خیس میکرد و من هم میباریدم و داد میزدم و میگفتم جز تو چه کسی را دارم؟ جز تو چه کسی میتواند نجاتم دهد؟ روضهخوان تو را قسم داد که در آن لحظه چقدر مضطر بودی. داد زدم حالت را میفهمم، وقتی نمیتوانی کاری بکنی، وقتی دخترکانت چشم امید به تو دارند و تو به خدا امید داری.
زنان میدویدند در میان کوچهها و باید میدویدم یا میماندیم روی پشتبام. آب از ما میگذشت یا ما را با خود میبرد؟ صدای باد غرشکنان میآمد و میفهمیدم نمیشود کاری کرد. بچهها را بغل کردم و نایلکس بزرگ را روی سرم کشیدم و چشمانم را بستم. باران میخورد روی نایلکس و صدایی نمیشنیدم. گوشهایم تیز شده بود. صدای باران، صدای غرش آب و صدای... میغرید در میانهآسمان، صدای جیغ زنها بلند شد، یکی صدا زد یا عباسبنعلی و باز روضهخوان خواند؛ اگر عباس بود نمیگذاشت حرامی به حرم حمله کند. عصبانی بودم، نایلکس را کنار زدم تا صدایش کنم. دیدم هلیکوپتر از دور می آید، میآید جلوتر، زیر باران، بچهها تا چشمشان افتاد مثل همیشه برخاستند و دست تکان دادند. هلیکوپتر؛ نگاهش کن مادر مادر... آمد بالای سرمان، بالای سر من و بچههایم، مردی نردبان انداخت، روضهخوان خواند از ناامیدی مردی که هیچکس را ناامید نمیکند، بچهها داد میزدند عموعمو ما اینجاییم. مرد دستهایش را دراز کرده بود و دست بچهها را میگرفت. روضهخوان ساکت شد و صدای گریههایش در میان باران به هوا رفت.»