printlogo


یک سادگی سخت

خانمی را که اولین یادداشت‌های روزنامه‌ام را برایش می‌فرستادم، بالاخره دیدم. نشسته پشت مانیتور، از بالای عینک نگاهی انداخت که: رأفتی تویی؟! رأفتی من بودم! جوانکی که از وقتی یادش می‌آمد دوست داشت روزنامه‌نگار شود و حالا مدتی بود که بعد از چرخیدن و نوشتن این طرف و آن طرف، بالاخره یادداشت‌هایش در یک روزنامه چاپ می‌شد: صفحه آخر روزنامه جام‌جم. سردبیر وقت جام‌جم که آن روزها برایش یادداشت‌ها را می‌فرستادم و مثل معلم راهنمایی‌ام می‌کرد، از جایی به بعد باز هم مثل معلم‌ها جوانک عشق روزنامه‌نگاری را سپرد به معلم سال بعدی. قرار شد بعد از آن، یادداشت‌ها را برای شخص دبیر صفحه آخر بفرستم و بعد از مدتی هم آن نگاه‌های از بالای عینک را در تحریریه جام‌جم دیدم.  حالا که این یادداشت را تحویل دبیر بعدی صفحه آخر جام‌جم می‌دهم، صاحب کافه میرداماد، مهمان کافه شده و بعد از عمری قهوه دم کردن برای آدم‌های مختلف و گپ زدن، خودش نشسته با خیال راحت یک فنجان قهوه بنوشد و از تمام آن حرف‌های نگفته این سال‌ها بگوید.  برای کسانی که نمی‌دانند مدیریت کافه میرداماد یعنی چه، باید بگویم پیش خودشان حساب و کتاب کنند و ببینند چطور می‌توانند هر روز، تاکید می‌کنم هر روز، با یک شخصیت متفاوت گفت‌وگو کنند و گفت‌وگو را هزار و چند کلمه پیاده کنند.  اولش که آن نگاه‌های از بالای عینک را دیدم، با خودم گفتم چطور یک نفر می‌تواند سال‌ها یک جور کار ژورنالیستی را تکرار کند؟ تکراری که در ظاهر شبیه تکرار یک روتین کارمندی است اما بعد از شناختن صاحب آن نگاه‌ها، فهمیدم این کار دشوار روزمره از کسی برمی‌آمد که دورهایش را در عالم روزنامه‌نگاری زده و حالا به قرار «جهانی است بنشسته در گوشه‌ای» نشسته و با مهمانان کافه میرداماد دم‌خور می‌شود.  خانم آشیانی درست مثل نویسنده مورد علاقه‌اش، موراکامی، سادگی عمیقی دارد. یک جور سادگی که به سادگی دست‌یافتنی نیست.