
نوع انتخابهای شما نشان میدهد چندان در قیدوبند نقشهایی نیستید که بتوانید بهواسطهآن بهاصطلاح سوپراستار سینما شوید. مثلا در خیلی از فیلمها یا سریالها نقشهای کوتاه از افراد طبقه فرودست جامعه یا حاشیهنشین شهر را بازی کردید و انگار عشق و علاقهتان به این حرفه پراهمیتتر از ظواهر خوشآبورنگش است.
با توجه به نوع تفکر و کمالگرایی که از ابتدای کارم داشتم وقتی تحصیلاتم را تمام کردم و وارد این حرفه شدم، دیدم که بین آنچه دلخواه ماست و آنچه در شرایط کار بهوجودمیآید فاصله بسیاری است. همواره تلاش کردم زمان خواندن فیلمنامه نقشهای خوب را بدون متر کردن پیدا کنم. میگویم بدون متر کردن، چون اندازه نمیگیرم که یک نقش کوتاه است یا بلند یا متوسط. بارها پیشآمده نقش اصلی یک فیلم را به من پیشنهاد دادند اما طی خواندن فیلمنامه متوجه شدم نویسنده نقش مکمل را اصولیتر نوشته. به همین دلیل خودم به کارگردان پیشنهاد دادم آیا میتوانم بهجای نقش اصلی، نقش مکمل را بازی کنم؟ و اتفاقا برای کارگردان هم بسیار جالب است. میدانید، هنگام خواندن فیلمنامه اگر حرکت سینوسی داستان را در نظر بگیریم سر پیچها و تقاطعها کاراکترهای بسیار بهیادماندنی هستند که یک بازیگر اگر واقعا برای ذات بازیگری وارد این حرفه شدهباشد، نمیتواند از آنها بهراحتی بگذرد.
اتفاقا در فیلم اول سینماییتان اعیار 14ب به کارگردانی پرویز شهبازی هم در نقش کوتاه اما تاثیرگذاری بازی کردید .
دقیقا. در آن فیلم در دو سکانس بازی کردم که یک سکانساش را هم موقع اکران در آوردند اما هنوز که هنوز است وقتی با دوستان و همکاران صحبت میکنم همان یک سکانس در ذهنشان ماندگار شده و همین برای ما بسیار ارزشمند است. از همان موقع فیلمنامهها را به دلیل اینکه صرفا نقشی از آن را بازی کنم، نمیخواندم بلکه آن را تحلیل میکردم. حتی گاه زمانی که کمسنوسالدارتر بودم برایم پیشآمده نقشی به من پیشنهاد شده که جدا از اینکه دوستش نداشتم، فکر کردم شاید نتوانم از عهده آن برآیم. بنابراین خودم این جسارت را داشتم که به کارگردان بگویم این نقش را به کسی بدهید که میتواند از پس آن برآید اما آنچه متاسفانه خیلی بین بازیگران مرسوم است این است هر نقشی که به آنها پیشنهاد میشود را قبول میکنند! به نوعی هم خودشان را با بازی در آن نقش میسوزانند و هم آن نقش را برای آن فیلم. یعنی خروجیاش برای هر دو طرف خوب نیست. یک بازیگر چنانچه نقشی را مناسب خودش نمیبیند اگر آن را رد کند ناتوان نیست بلکه آگاه و جسور است.
شما حتی بعد از اینکه برای فیلم دربند هم کاندیدای نقش مکمل مرد جشنواره فیلم فجر شدید، فعالیت پررنگی در سینما نداشتید!
دربند سال 91 در جشنواره فجر اکران شد و اتفاقا خیلی از مردم من را با این فیلم شناختند. درست میگویید، سال بعد از دربند فیلمی نداشتم، چون نقشهایی که به من پیشنهاد میشد اکثرا شبیه همان نقشی بود که در دربند بازی کردم. من اما از همان ابتدا نسبت به کار کردن حریص نبودم و میخواستم خودم انتخاب کنم تا اینکه انتخاب شوم، حتی اگر اندازه نقش کوتاه باشد. نمیدانم چقدر موفق بودم اما امیدوارم از دید اهالی سینما و مردم که مخاطب اصلی ما هستند
نمره قبولی را بگیرم.
به عنوان یک بازیگر حتما در طول سال فیلمنامههای زیادی را میخوانید که بینشان فیلمهای کمدی هم هستند. وقتی فیلمنامه اشادروانب را خواندید چقدر جنس طنز آن را متفاوت با بقیه آثار دیدید؟
راستش را بخواهید از ابتدا قرار نبود من در این فیلم بازی کنم و صرفا میبایست در انتخاب بازیگر به دوستانم کمک میکردم. بعد از اینکه کار انتخاب بازیگر را انجام دادم، ماندهبود نقش دایی اسد که خودم هم برایش چند نفر را براساس سن و سال این شخصیت پیشنهاد دادهبودم.
چه کسانی را برای این نقش پیشنهاد دادید؟
درست نیست بگویم اما آن زمان فیلم اشهربانوب به کارگردانی مریم بحرالعلومی با بازی من پخش شدهبود. عباس نادران، تهیهکننده شادروان بازی من را در این فیلم دید و به حسین نمازی، کارگردان پیشنهاد داد که این ریسک را بکنیم و این نقش را به بهرنگ بسپاریم. با این توضیح که جنس طنزش را میشناسیم و فکر میکنیم دایی اسد را خیلی شیرین درمیآورد.
به چه دلیل در مورد انتخاب شما عبارت اریسک کردنب را به کار بردند؟
از این جهت که سن و سال دایی اسد حدود
20 سال از خود من بزرگتر بود. خود من هم بعد از اینکه پیشنهاد بازی در این فیلم را شنیدم از یک جهت خوشحال شدم و از یک جهت نگران؛ نگران به این علت که در سن و سال این نقش بازیگر خوب زیاد داریم و اگر من نمیتوانستم این نقش را دربیاورم بد میشد اما بههر حال از آنجا که به چالش و بازی در نقشهای سخت علاقه دارم، این کار را پذیرفتم؛ ضمن اینکه جسارت تیم سازنده در انتخاب من برای بازی در این نقش هم خیلی سر ذوقم آورد. همین اعتماد کارگردان و تهیهکننده باعث شد تا با تمام توانم سعی کنم که به بهترین شکل ممکن آن را اجرا کنم. واقعیتش این است که امروز دیگر در زندگی حرفهایام به جایی رسیدهام که خیلی درگیر اسامی نیستم که حتما باید با فلانی و فلانی کار کنم. از این به بعد هم همین روال را پیش میبرم و اولویتم برای بازیگری کار کردن با کارگردانهای جسور است. کسانیکه به بازیگرانشان اعتماد میکنند و طبق الگوهای تکراری جلو نمیروند.
برای دایی اسد یک پیشنمایش هم از قبل خلق کردید که با توجه به آن، برشی از زندگیاش را
جلوی دوربین ببرید؟
ببینید ما وقتی نقشهای خاصی را میخوانیم ناخودآگاه ذهنمان اطرافیان و تجربیاتمان را مرور میکند. من هم وقتی دایی اسد را میخواندم 50 درصد این کاراکتر در ذهنم شکل گرفت و حتی تیپش را هم میدیدم. کلا فیلمنامه شادروان به قول ما باقلوا بود. یعنی فیلمنامه خیلی جذاب بود که تا تمامش نکردم، زمین نگذاشتم. زمانیکه قرارداد بسته شد از دوستان بخش لباس خواستم به من اجازه دهند تا خودم لباسهایی را که برای دایی اسد در ذهنم طراحی کردم تهیه کنم و بعد آنها نظرشان را بدهند که آیا به فضای کلی کار میآید یا نه. بعد هم به خیابان مازندران و گمرک رفتم و لباسهای دایی اسد را تهیه کردم که مورد تایید طراح لباس فیلم هم قرار گرفت.
پس دایی اسد ذهنی شما با چیزی که در ذهن کارگردان کار میگذشت خیلی نزدیک بود؟
خیلی زیاد. با کارگردان و تهیهکننده راجع به این شخصیت و کلیت فیلم خیلی گپ میزدیم. آنها پیشنهادها و نقطهنظراتشان را ارائه میدادند و اساسا جسارتی که در انتخاب من بهعنوان بازیگری که حدود 20 سال از نقش کوچکتر بودم برایم دوست داشتنی بود؛ جسارتی که در سینما خیلی کم دیده میشود.
برای اینکه تفاوت سنی نقش با خودتان خیلی محسوس نشود چه کردید؟
خودم پیشنهاد دادم برای اینکه فاصله سنی من با خواهرزادههایم در فیلم دربیاید اضافهوزن داشته باشم که کنارشان فربهتر و سندارتر به چشم بیایم. بنابراین در مدت دو ماه تا شروع فیلمبرداری 22 کیلو اضافه کردم و رسیدم به
117 کیلو. به گریمور هم گفتم امکان ندارد همزمان با بازی در این نقش کار دیگری هم بازی کنم و به همین دلیل دستش را باز گذاشتم که گریمم را آنطور که میخواهند انجام دهد. گریم دایی اسد هم همانطور که دیدید بسیار سخت بود. برای اینکه سن من را بالا ببرند اصلا سمت قطعهسازی روی صورت نرفتند و کار را کاملا رئال پیش بردیم. برای این نقش تمام کامپوزیتهای روی دندانهایم را از اول تراشیدند و من در هیچکدام از این مراحل هیچ ممانعتی نکردم. بعد از این مراحل هم رفتم سراغ اجرای نقش. بههمین دلیل در اولین گام راه رفتن و نشستن دایی اسد را تمرین کردم تا به قول معروف ریتمش به تنم بیاید.
مسالهای که در فیلم به قول معروف تو ذوق مخاطب میزند، این است که همه چیز یکدفعه درست میشود! دایی اسد بیدست و پا و بیمسؤولیت، یکدفعه موتورش را میفروشد و خرج کفن و دفن شوهرخواهرش را میدهد. فامیلهای بیخیال ناراحت قوم و خویششان میشوند. همسایهها به کمک میآیند و.... این اتفاقات مخاطب را به این فکر فرو میبرد که انگار کارگردان دیگر بیش از این جایی برای داستانسرایی نداشته و میخواسته هر چه سریعتر به انتهای فیلم برسد.
روند تحول و تغییر برای تمام انسانها یکسان و به یک شکل نیست. مگر تمام آدمها پله پله تغییر میکنند؟ دایی اسد اصلا شخصیت بدی نیست که میگویید چرا یکدفعه متحول میشود و موتورش را برای خرج مراسم شوهرخواهرش میفروشد. او انسانی است که در زندگی بد آورده و صاحب عزت نشده و امروز هم تشنه یک احترام ساده از سمت خانواده و خواهرزادههایش است. تا جایی که میخواهد او را به اسم کوچک صدا نکنند و اداییب بگویند. او کنار نزدیکترینهای زندگیاش حتی کمترین احترام را هم ندارد. زمانیکه فیلمنامه را میخواندم دلم برای
دایی اسد سوخت. کسی که مشابهاش را در جامعهمان زیاد میبینیم. افرادی که روزی برای خود کسی بودند و وقتی زمین خوردند دیگر بیخیال زندگی شدهاند و نتوانستهاند خودشان را جمع و جور کنند. میشد در سکانسهای آخر فیلم نشان دهیم مثلا دایی اسد جلوی در مشغول شستن موتورش است و طوری به آن نگاه میکند که انگار دارد با آن خداحافظی میکند اما این کار را عمدا نکردیم. چون نمیخواستیم به مخاطب کد بدهیم. اصلا قشنگی کار دایی اسد به همین بود که موتورش را که تمام داراییاش از این دنیاست، میفروشد و پولش را به جای اینکه به زخم زندگی خودش بزند، شب هنگام زمانیکه هیچکس نیست به خواهرزادهاش میدهد.
نظرتان در مورد فیلمهای کمدی بیمحتوا که حرفی برای گفتن ندارند و تعدادشان در این سالها بیشتر شده، چیست؟
این سوال را باید کسانی جواب بدهند که سالها با قلمشان خوراک غلط به مخاطب دادهاند. زمانی برای این سینما فیلمهای کمدی خوبی مثل اجارهنشینها، مومیایی 3،
شوخی، مارمولک، لیلی با من است و... ساخته شده که قصه دارد و هنوز هم با دیدنش مخاطب میخندد. چرا؟ چون آنزمان به فیلمنامه، بازیها و کلا تمام ارکان یک فیلم اهمیت داده میشد. در این سالها اما نگاه مخاطب هم تا حدی مصرفگرا شدهاست. انگار وقتی فیلمی را یک بار نگاه میکنند، دیگر حاضر نیستند برای بار دوم وقت بگذارند و آن را تماشا کنند. با چنین نگاهی تهیهکنندهها میروند سراغ اینکه فیلمها را پر بازیگرتر کنند و با طرز فکری اصطلاحا فستفودی فیلم بسازند. کما اینکه به چشم خودم دیدهام که مخاطب جلوی در سینما مردد مانده به تماشای کدام فیلم برود و در نهایت فیلمی را انتخاب کرده که بازیگرهای معروف بیشتری دارد. این معضلی است که از سوی بعضی سازندگان، وارد سینما شدهاست. کمدی اگر محتوا داشتهباشد از بهترین و ارزشمندترین گونههاست. من عاشق سینمای کمدی و طنز هستم و میدانم در این ژانر حرف برای گفتن دارم.
فکر میکنید شادروان از چه جنس کمدی است؟
گروتسک (نوعی از طنز در ادبیات و هنر که بسیار به طنز سیاه شباهت دارد ولی تفاوتهایی با آن نیز هست). شادروان، فضایی کاملا گروتسک دارد. در این فیلم مخاطب خانوادهای را میبیند که درگیر بحران و تلخی است اما با وجود این خندهاش میگیرد. فقر را میبینیم اما این فقر اعضای خانواده را از هم متلاشی نکرده. تک تک اعضای خانواده در این بحران پای هم میایستند و سعی میکنند مشکلشان را حل کنند. چند سال پیش هم تئاتر ازبان اصلیب را در همین فضا بازی کردم که در داخل و خارج از ایران اجرا داشت و از هر قشری توانستند با آن ارتباط برقرار کنند. چنین طنزی را اصولا در کارهای نمایشی، بسیار میپسندم؛ طنزی که به سمت لودگی نرود و به موقع درام و ملودرام شود و از مخاطب
خنده بگیرد.
بازی شما در نقش دایی اسد، یکی از بهترین نقشهای مکمل جشنواره فیلم فجر سال گذشته بود و به گمان خیلیها شایسته دریافت سیمرغ. احساس تان به سیمرغ جشنواره فجر نسبت به جوایز دیگر چگونه است و بدون تعارف بگویید آیا جایزه برایتان مهم است؟
الان که دیگر جشنواره تمام شده و تنها چیزی که برایم باقی مانده همین اظهار لطفهای پرمهری است که از سینماگران و مردم میشنوم. همین الطاف برایم جایزهای است که گرفتهام اما
به هر حال جشنواره فیلم فجر، رسمیترین جشنواره کشور است و با تمام اما و اگرهایش، خیلی مهم و دوستداشتنی است. درباره داوریهای سال گذشته و حتی سالهای پیشتر هم نمیتوانم نظری بدهم؛ چرا که تصمیم دوستان همان بود که دیده شد. با این اوصاف، چیزی که من در سالها کار حرفهای یاد گرفتهام این است که ما فیلم نمیسازیم یا فیلم بازی نمیکنیم که فقط در یک دوره از جشنواره دربارهمان حرف بزنند و تحسینمان کنند. ما فیلم میسازیم یا بازی میکنیم که سالها بعد هم به یادمان بیاورند و بگویند مثلا فلانی را یادت هست که در آن فیلم چقدر خوب بود. بیتعارف جایزه برای هر کسی خوشایند است و من هم از این قاعده مستثنا نیستم. از این به بعد هم تلاشم را بیشتر میکنم تا سیمرغی را که دوست دارم،
روزی در دستانم بگیرم.
شادروان را خیلی دوست دارم
این فیلم در سینمای مستقل، بضاعت کم، شرایط سخت و روزهایی که به لحاظ سنی هنوز نوبت واکسن کرونای ما نرسیدهبود در احمدآباد مستوفی و در سکانسهای شلوغ ساختهشد. شرایط بسیار نگرانکننده بود اما آنچه امروز به عنوان نتیجه کار میبینم، نقطه عطفی است در کارنامه حرفهایام. بعد از 9 سال که از بازیام در دربند میگذرد، دوباره در نقشی بازی کردهام که به چشم منتقدان و مردم آمد. شادروان را بسیار دوست دارم؛ چرا که مدعی زدن حرفهای بزرگ سیاسی و اجتماعی نیست. برشی است از زندگی خانوادهای کم بضاعت که در حاشیه شهر با انواع و اقسام مشکلات روبهرو هستند و در انتها هیچکس جز خودشان نتوانست گره از مشکلاتشان باز کند. خانوادهای که نمادی از کشور خودمان است. از این جهت که با تمام مصائب و گرفتاریها این خودمان هستیم که باید به داد هم برسیم و هیچ دستی از بیرون یاریرسانمان نیست.