printlogo


مسیری که اهالی کتاب آن را گذرانده‌اند
مراحل رشد یک مثلاً کتابخوان!

فصل اول: کودکی
در خانواده اهل کتاب به دنیا آمده‌ام و از سه‌سالگی کتاب می‌خواندم... ای‌بابا ول کن این کلیشه‌ها را که همه اهل ادب و هنر و اهل هر فن و صنعتی اول‌بیوگرافی شخصی‌شان با همین کلمات شروع می‌شود. عجیب‌تر آن‌که فرقی هم نمی‌کند طرف طراح گرافیک باشد، موسیقیدان باشد و حتی راننده کامیون، حتما در خانواده اهل همان فن به دنیا آمده و حتمی‌تر هم در سه یا چهارسالگی اولین‌بار همان کار را ولو قصابی هم بوده‌باشد انجام داده‌است. النَّجاه فی الصِّدق
 بگذریم... بچه‌تر که بودیم، بعدتر از آن که مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها برای ما قصه‌های قدیمی‌تر می‌خواندند و ما را به خواب و رویا می‌کشاندند، می‌گویم؛ همان وقتی که بزرگ‌ترهای خانواده که اهل فرهنگ‌تر بودند، پدر و مادر یا شاید کس دورتری برای تشویق‌مان به کتابخوانی و در آینده کتابخوان شدنمان کتاب قصه برایمان می‌خرید. طرفه آن‌که اصلا آن‌وقت‌ها ما که اصلا خواندن و نوشتن هم بلد نبودیم، ولی خوب همین که بزرگ‌تری آن هم از نوع اهل فرهنگش برایمان چنان هدیه فرهنگی خریده‌بود، خوشحال بودیم. حالا بماند که از این ترکیب هدیه فرهنگی، فقط هدیه بودنش را به‌درستی درک می‌کردیم و از همان یک جزء این ترکیب هم قند که نه کله قند در دلمان آب می‌شد.
یادش به خیر بزرگ‌ترها را اجیر می‌کردیم که بیا و این کتاب داستان را برای ما بخوان و چقدر دوست داشتیم آن بزرگ‌تری را که به دعوت ما که همیشگی هم بود، لبیک می‌گفت و ما را در گوشه‌ای به بغل می‌گرفت و به سرزمین داستان‌ها می‌برد.
بگذارید یک چیزی را که اصلا الان توی کتم نمی‌رود و بدجور سوهان روح و سوال فلسفی ذهنم شده‌است، برایتان بگویم، چرا بچه‌تر که بودیم یک داستان را برایمان 10 بار و حتی 100بار هم می‌خواندند باز هم از شنیدنش لذت می‌بردیم و باز پاپی خلق‌ا... می‌شدیم که همان داستان را باز برایم بخوان! اصلا مگر همه ما این‌طور نبودیم بدون این‌که خواندن بلد باشیم، آن داستان‌ها را حفظ کرده‌بودیم و به تقلید از بزرگ‌ترها کتاب را باز‌می‌کردیم و با استفاده از حافظه فوتو گرافی که الحق خدا را شکر فراوان که این نعمت را به نوع بشر داده‌است، صفحه به صفحه همان متن داستان را می‌خواندیم کانَهُ که ملای مکتب نرفته‌ایم! چقدر هم به‌به و چه‌چه اطرافیان طنین‌انداز می‌شد که چقدر این بچه بااستعداد است قربانش بروم. یکی نبود که بگوید به آن برادر و خواهر چه‌چه و به‌به کننده که غیر آدمیزادش هم صدبار برایش از روی یک چیزی بخوانند آن را از بر می‌شود حالا که دیگر به اعتراف همه ما آدمیزاد بودیم خیر سرمان، هرچند از نوع خاصش!
حالا که ریزتر می‌شوم می‌بینم چقدر فلک‌زده بود آن بزرگ‌تر مهربان و فرهنگی که مجبور بوده یک کتاب رده سنی (الف) را در رده سنی (و)خودش بخواند، آن هم بیش از 10 بار! و الکی هم خودش را خوشحال و سر ذوق نشان دهد. ولی ریزترتر که می‌شوم (می‌دانم این صفت تفصیلی ریزترتر به این شکلش اشتباه است، خدایی در دوران کودکی داریم حرف می‌زنیم غلط املایی‌مان را نگیر) می‌بینم الان هم خود ما همین 10 بار خواندن را برای کودکان تقبل می‌کنیم و ذوق می‌کنیم و این ذوق حاصل آن لبخند و شوقی است که آن کودک شنونده برایمان به ارمغان آورده و چقدر مستمعین حرفه‌ای هستند این بچه‌ها.
تا یادم نرفته این را هم بگویم که یکی از حظ‌های وافر آن دوره که تازه در دو یا سه‌سالگی کتابخوان شده‌بودیم! آن بود که هی تورق کنیم کتاب‌های داستان را و با عکس‌هایش به حد نهایت کیفور شویم.
​​​​​​​
فصل دوم: نوجوانی
نوجوانی هم عالم خودش را دارد، خاصه آن که کتابخوان بوده‌باشی و آن بزرگ‌ترهای فرهنگی که در کودکی کتاب مصور برایت می‌خریدند هنوز هم بر امر حقشان در حال اصرار باشند و حالا برایت کتاب‌های نوجوانانه بخرند، و چقدر سخت بود خواندن آن رمان‌ها و کتاب‌های نوجوانانه، سختی‌اش از آن لحاظ بود که یک سری دیگر از بزرگ‌ترهای خانواده که اینها از قماش بزرگ‌ترهای علمی بودند و نه فرهنگی، به ما در عالم نوجوانی‌مان فشار می‌آوردند که تو باید درس بخوانی و برای خودت چیزی شوی و قس‌علی‌هذا.
نکته جالب‌تر موضوع این‌که همان‌ها هم تو را به کتاب حواله می‌دادند ولی این بار کتاب‌هایی که جنبه سرگرمی یا آموزه‌های نرم فرهنگی ندارند بلکه فقط جنبه آموزش دارد. فکرش را می‌کنم می‌بینم در برهه نوجوانی بالاجبار بخش وسیعی از مطالعات‌مان را کتاب‌های آموزشی تشکیل می‌داد. حالا یکی مثل من که لجبازتر بود بی‌خیال نمی‌شدم و دزدکی و آشکارا دیگر کتاب‌ها را هم می‌خواندم و چه‌شب‌هایی که سر در بالش به خواندن مشغول بودم و چقدر هم یادم می‌آید با تنبلی این‌کار را می‌کردم. صفحات چپ کتاب را روی پهلوی راست می‌خواندم تا نصف کتاب روی زمین و نصف دیگرش که صفحه موردمطالعه بود رو به چهره باشد و صفحات راست کتاب را بر روی پهلوی چپ به همان منوال.

فصل سوم: جوانی
اینجا دیگر عقل‌رس‌تر شده‌بودیم و باد کله‌مان زیاد شده‌بود. دوره دوره استقلال و خود بودن بود و این خود بودن در کتابخوانی و کتاب خریدن هم خود را نشان می‌داد. قبل‌تر از آن هم کنار بزرگ‌ترها و گاهی هم در نوجوانی آنها که پرشورتر بودند با رفقای اهل کتابشان راهی نمایشگاه می‌شدند و مثل خود من در آن موقع از آن پولی که ابوی گرامی برای کتاب کمک‌آموزشی داده‌بود، ناخنک‌زده و یکی دو کتاب خوش‌خوان را به رگ معرفت‌شان می‌زدند.
در جوانی اما دیگر خودت مستقل یا با دوستان هم‌مسلکت راه می‌افتی و می‌روی به گلستان کتاب‌ها و در این بساط برپاشده خودت را می‌سپاری به هارمونی و ملودی قلم‌ها و اوراق و چه خوب گوش روحت را با این سمفونی عاشقانه کتاب‌ها می‌نوازی.
نگو عاشقانه نیست که برای اهل کتاب غیر از این نیست که در بستان کتب با فراغ‌بال عاشقانه قدم بزنند و نفسی در ساحت اندیشه تازه کنند. این را نه من که هر ‌کتابخوان و به قول جدیدترها کتاب خواری درک می‌کند که گفته‌اند الکتب بساتین العلما... حالا این کلمه سومش اصلا به قد و قواره من نمی‌خورد که ما از سلک علم اندوزان هم نیستیم چه برسد به سلک علم‌آموزان. ولی خوب اگر آن بخش دانشمندان و علمایش را ندید بگیریم این کتب بستان‌های بس دلنواز و خوش اغانی ای هستند و برای چون منی و چون شمایی که این متن را می‌خوانی محلی برای روح نوازی.
و اما بعد، از آنجا‌ که هنوز در هرم سنی جوانان قرار دارم گوش شیطان کر، بروم (توصیه‌ام این است شما هم بروید) و فهرست کتب و انتشاراتی‌ها را در بیاورم و به عادت نمایشگاه‌های قبلی از روی نقشه نمایشگاه مسیر حرکتم را مشخص کنم که در کمترین زمان به خرید مورد نظرم برسم ازبس‌که تنبلم و تنبل هم مرشد خود است به قول ادبا.  

سید میلاد زارع‌کار - قفسه کتاب