پرده اول، روی کتاب قیمت نگذاریم!
قبلترها که با دوستی رفته بودیم همین نمایشگاه کتاب که در حال برگزاری است، البته سفر زمان نرفته بودیم که از گذشتهها به الان سفر کرده باشیم و به همین نمایشگاه سی و سوم کتاب آمده باشیم . نمایشگاه چندم بود را یادم نمیآیدولی قطعا به عدد بیستو پنج نرسیده بود. خلاصه آنکه آن موقعها هم مثل الان کاغذ گران نبود و آنقدر هم تورم بالا نرفته بود که همه چیز مثل الان بهانه گرانتر شدن را داشته باشد. خب قطعا کتاب هم بر همین قاعده بود و مثل این روزها به این اندازه قیمتهای بالا نداشت، دقت داشته باشید که نگفتم گران و گفتم قیمت بالا، حالا چرایش را جلوتر میفهمید. حالا چرا این چیزها را میگویم و اصلا شأننزول این خاطره کوتاه در این فرصت چیست؟ چون قصدم از این نوشتار صحبت درباره همین قیمت کتاب و مسائلی است که حول آن شکل میگیرد و نقل بعضی مجالس کتابخوانها یا کتابنخوانهای عشق حاشیه است.
خلاصه اینکه با این رفیقمان در غرفه ای یکی از این ناشران که قطعا بنا به دلایل امنیتی اسمش را نمیبرم! قیمت کتابی را پرسیدیم و بعد از پاسخ غرفهدار آن رفیق شفیق ما هم از زبانش بیرون پرید که چه گران. با خنده این را گفت، البته و نه از سر اعتراض عمیق، حالا که فکرش را میکنم من وقتی قیمت آن روز را یادم میآید بیشتر خندهام میگیرد و شاید الان به کوچکترهایی که آن روزها را ندیدهاند، بگوییم باور پذیر برایشان نباشد. آن فروشنده غرفه آن ناشر که حواسم هست هنوز اسمش را به دلیل حفظ مسائل حریم شخصی نگویم، جوابمان داد: برادر ببین 200 صفحه کتاب است این قیمت میازرد!
حالا رفیق ما که خودش هم گفته بو.د این کتاب گران است یکهو برافروخت، برافروختنش هم مثل آن لبخندش آرام بود البته، گفت مومن خدا، کتاب را با تعداد برگ و وزن و کاغذش که نمیسنجند که اگر کتابی پرمغز تنها 10 صفحه هم داشته باشد نمیشود بر آن قیمت گذاشت که اندیشه آدمی قیمت ندارد!
پرده دوم، چرا پیتزا گران نیست؟!
قدیمترها هم همهمان پیتزا خور بودهایم دیگر؟ حالا خیلی قدیم را نمیگویم که خیلیهایتان فریاد برآورید برادر عزیز آن قدیم قدیمها پیتزایمان کجا بود آخر؟! قدیمها ته تهش ما بودیم و چند تا ساندویچی که تازه افتتاح شده بودندو یک کم آنورتر از قدیم هم که آخر صفا بود و فقط دیزی و کباب آن هم از نوع گوسفندی واقعیاش در بازار پیدا میشد. حالا ما چون خودمان چنان هم قدیمی نیستیم این قدیممان نهایت 20 سال آنورتر است و بینی و بینا... آن وقت پیتزا بود! و این پیتزای آن وقتی قیمتی هم نداشت. به سمت این جدیدترها پیش بیایی از 100تومان شروع میشد تا همین الان که دیگر گفتن ندارد. خب غرض از عرض این کلام مطول اینکه الان با همین دست فرمان و با تورم خوش سرعت ما، کتاب هم درگیر همین موضوع شده است. اصلا به خیالم خوب است یک سری از این پژوهشگران با حوصله دور هم جمع شوند و پاسخ این مساله بیابند که تورم و رشد قیمت بیشتر روی کتاب در این مدت تاثیر داشته یا کباب؟! حالا یک نتیجهای در آخر میخواهم بگیرم، نمیگویم که هیچ کس به این گران شدن کباب و پیتزا اعتراض نمیکند و نمیگویم که این گران شدن خوب است و آن یکی گرانشدنش بد که این هر دو قطعا بد هستند. ولی این را دیگر حق دارم بگویم دیگر، چرا این پیتزای گران را همچنان در طول سال چندباری میخریم به بدن مبارک میزنیم ولی به این کتاب با این قیمتها که میرسیم با چشمان گرد میگوییم گران است و کذا و کذا ...
چون همزمان نه حال نصیحت دارم و نه شأن نصیحت کردن را و بگویم خواهر و برادر عزیز خوراک روح و مغز و روانتان را ارجح بدانید به خوراک شکم و تنتان ولی خب این را میگویم که این فرهنگ را بین خودمان جا نیانداختهایم که در سبد خانوار در کنار غذا و پوشاک و تفریح و سرگرمی و غیره و ذلک، بخشی هرچند کوچک را به خرید کتاب اختصاص دهیم.
پرده سوم، قیمت خون پدر!!!
یک تکه کلام ما ایرانیها داریم، وقتی که یک چیزی گران است را با حواله کردن اصطلاح قیمت خون بابا! پاسخ میگوییم. حالا مطایبهای جالب و طنزی ظریف رضا امیرخانی در این زمینه دارد که با آن سبک ادبی شیرین خودش یکهو در وسط کتاب «مناو» این نکته را آورده است و جواب آنهایی که قیمت کتاب را بالا دانسته و با خون بابا! مقایسه کردهاند، داده است که بدون حتی اندکی دخل و تصرف همان را میآورم:
«اولا یعنی پول خون پدرت، بالکل، به قیمت پشت جلد این کتاب است؟! اینقدر ارزان است؟ اگر این جوری است که یکی دو تا استکان لبپر هم برای ما بریز! خودت هم بزن، روشن میشوی! کانه برادر بزرگه برادران کارامازوف که ابویاش را نفله کرد! دستت درست...»
البته فکر میکنم خود آقا رضا هم فکر نمیکرد همین کتاب به قیمت بیش از 100 هزار تومان برسد! هرچند هنوز هم با قیمت خون هیچ کسی برابری نمیکند هیچ، تاز ه از قیمت خون مرغ هم کمتر است!
پرده آخر، مسئولان خوشحال نشوند!
این پرده آخر را واجب دیدم که حتما داشته باشم و به چند دلیل که دو دلیلش از دلایل اصلیاند. اول اینکه اصلا این عنوان پرده آخر بدجوری کلاس دارد و ماهم که اصلا عاشق کلاس و این جور دلقک بازیها! دوم هم اینکه چون امکانش وجود داشت و دارد که شمای خواننده در حین خواندن متن در پردههای پیشین هی بگویی که آقا گران است دیگر، دو تا چیز هم حواله مسئولان کن مخصوصا این مسئولان عرصه نشر و چاپ کتاب که هم ما دلمان خنک شود و حال بیاید و هم آنها کمی به خودشان بیایند و خیال برشان ندارد. آنها هم یک زوری ولو پهلوان پنبهای بزنند که اینقدر این کالای فرهنگی گران نشود که از سبد بیفتد بیرون (سبد خانوار را میگویند). خیر سرشان اسمشان مسئول است که یک اسم مفعولی است از سأل و معنایش این است که هی باید مورد سوال قرار بگیرند. خب این پرده آخر هم برای همین است که به آن برادر و خواهر مسئول بگویم که از آن سه پرده اول خوشتان نیاید و بدانید همیشه پرده آخری وجود دارد! و هی با خودت نجوا نکنی که پس قیمت کتاب خوب است و این اعتراضهای جسته و گریخته الکی است و پشیزی نمیارزد. نه! برو با خودت فکر کن که چقدر این گرانی قابل تعدیل است و توی مسئول چه باید بکنی که فشار این افزایش قیمت بر دوش فرهنگدوستان کمتر شود. خلاصه مسئولان خوشحال نشوند!
سید میلاد زارعکار - قفسه کتاب