سناریویی برای قتل شوهر
خورشید در حال غروب بود و ترافیک، دوباره خیابانها و اتوبانهای تهران را به پارکینگی تبدیل کرده بود که خودروها بهسختی خود را در آن تکان میدادند و گرمای هوا و ترافیک، رانندگان را عصبانی کرده بود. امیر بهسختی خودش را از این ترافیک خلاص کرد و به خانه رسید. ماشین را پارک کرده بود قصد داشت قفل فرمان ماشین را بزند که صدای شلیک گلولهای، سکوت محله را شکست.
همسایهها وحشتزده به کوچه آمدند. کسی آنجا حضور نداشت. یکی از همسایه متوجه امیر شد که غرق در خون پشت فرمان قرار داشت. رد خونی از سمت چپ سرش جاری بود.
در این لحظه، همسر امیر خود را به ماشین رساند و در حالی که بیتابی میکرد، گفت: «بالاخره کار خودش را کرد. وقتی کنار امیر نشست، فکر کردم میخواهد مشکل را حل کند اما شوهرم را کشت.»
اهالی که از حرفهای مریم سر در نمیآوردند، با پلیس و اورژانس تماس گرفتند. امدادگران اورژانس، خود را به محل رساندند و با معاینه امیر، مرگ او را تایید کردند. گلوله به سرش شلیک و درجا باعث مرگ او شده بود. ماموران گشت کلانتری، وقتی با جسد امیر روبهرو شدند، اهالی را از اطراف خودرو دور کردند تا صحنه را به هم نزنند. بعد هم با بازپرس و افسر جنایی پلیس آگاهی تماس گرفتند و گزارش این جنایت را دادند.
عقربههای ساعت 9شب را نشان میداد که کارآگاه میرزایی به محل رسید. افسر کلانتری با دیدن او به سمتش آمد تا گزارش اولیه را بدهد. قربان، مقتول مرد32سالهای به نام امیر است. کارمند یک شرکت است. امروز غروب، خودرو را مقابل خانه پارک میکند اما توسط مردی که پیش از این تهدیدش کرده بود، به قتل میرسد.
پس هویت مقتول مشخص است؟
نه به طور کامل.
یعنی چه؟
این ادعای همسرش است و باید بررسی شود.
پس زودتر بررسی کنید. با بازپرس هم هماهنگ کنید تا دستور بازداشت مظنون را صادر کند.
کارآگاه سپس به سمت خودرو رفت. جسد مقتول هنوز پشت فرمان بود و ماموران در حال بررسی صحنه بودند. رد خون روی شقیقه نشان میداد همان یک گلوله باعث مرگش شده است. مامور تشخیص هویت به سرگرد نزدیک شد و پوکهای را به کارآگاه داد و گفت این پوکه بیرون خودرو پیدا شده و متعلق به سلاح کلت است. کالیبرش با سوراخ گلوله روی شقیقه همخوانی دارد. البته به دلیل شلیک گلوله از فاصله نزدیک باید بیشتر بررسی شود.
سرگرد میرزایی با بررسی صحنه سراغ همسایهها رفت تا از آنها تحقیق کند. هیچکدام از آنها قاتل را ندیده بودند. یکی از همسایهها که خانهاش سرکوچه بود در تحقیقات گفت: من افسر بازنشسته پلیس هستم. صدای شلیک را بهخوبی میشناسم. در حال تماشای تلویزیون بودم که صدای شلیک گلوله آمد. سریع خودم را مقابل پنجره رساندم اما کسی را ندیدم. به کوچه آمدم که متوجه قتل امیر آقا شدم. او مرد آرام و بیآزاری بود.
کارآگاه بعد از تحقیقات میدانی سراغ مریم رفت. او تنها شاهد جنایت بود و همه سرنخها به او ختم میشد. زن جوان بیتابی میکرد اما سرگرد برای رسیدن به قاتل مجبور بود در آن وضعیت از او تحقیق کند.
شما شاهد صحنه قتل بودید؟
به طور کامل نه.
منظورتان چیست؟
همسرم مدتی بود با یکی از دوستانش به نام میلاد، اختلاف و درگیری داشت. میلاد چند بار همسرم را به مرگ تهدید کرده بود. امروز وقتی امیر جلوی در رسید، پشت پنجره بودم. میلاد را دیدم که به سمت ماشین امیر رفت و روی صندلی جلو نشست.
به ماجرا شک نکردید؟
نه. خیلی آرام بود و فکر کردم آمده تا مشکل را حل کند.
بعد چه شد؟
رفتم شربت درست کنم و برایشان ببرم که صدای شلیک گلوله آمد. مقابل پنجره رفتم و میلاد را دیدم که بهسرعت میدوید. خودم را به کوچه رساندم و با جسد امیر روبهرو شدم.
سرگرد در حال تحقیق از زن جوان بود که گشت کلانتری، جمعیت را شکافت و وارد کوچه شد. افسر کلانتری، مردی را که دستبند به دست داشت از ماشین پیاده کرد و به سمت کارآگاه آمد. زن جوانی عصبانی به سمت آن مرد حمله کرد.
چرا شوهرم را کشتی؟ مگر چه بدی در حقت کرده بود؟
مرد جوان به زمین چشم دوخته بود و جوابی نمیداد. سرگرد از مریم خواست اجازه دهد او از میلاد تحقیق کند.
دلیل اختلاف تو و امیر چه بود؟
از من پول گرفته بود تا سرمایهگذاری کند اما نه تنها سودی نداد، بلکه برای برگرداندن اصل پول هم امروز و فردا میکرد.
به همین علت او را کشتی؟
من امیر را نکشتم.
اما همسرش، تو را داخل ماشین او مقابل در دیده است.
من امروز اینجا آمدم چون قرار بود امیر پولم را بدهد. چند ساعتی مقابل خانهاش ماندم که نیامد. با تلفنش تماس گرفتم که گفت کارش طول کشیده و دیرتر میآید. از من خواست به خانهام بروم و شب خودش پول را میآورد. من او را ندیدم و نمیدانم چرا همسرش این حرف را زده. شاید مرا با فرد دیگری اشتباه گرفته است.
سرگرد بعد از صحبت با میلاد و مرور دوباره اتفاقات، دستور آزادی او را صادر کرد. همچنین دستور داد مریم به اتهام قتل امیر دستگیر شود.
رضا آرین - تپش