printlogo


متروپل؛ آزمون تلخ رفاقت
حادثه متروپل را از هرسو که بخواهید نگاه کنید یک تراژدی بلند بی‌پایان است و هر یک از آدم‌هایی که به شیوه‌ای با نام یا نشان این برج گره خورده‌اند؛ راوی یا ایفاکننده قصه‌ای غم‌انگیز هستند.

متروپل به‌جز آوار و مرگ ناگهانی جوانان و سوگ دسته‌جمعی و سرازیر شدن موج همدلی یک شهر، آزمون رفاقت رفقا برای همدیگر بود؛ آزمونی بدون هیچ پیش‌زمینه و آمادگی که در غیاب رفیق، باید پای رفاقت می‌ایستادند و سختی این آزمون را هرجور که شده هم تاب می‌آوردند. یک نفر روبه‌روی کافه آوار شده و تکه سنگ‌های عظیم، گرمای بالای 45درجه و شرجی را 10 روز تاب آورد تا بالاخره پیکر رفیقش را از زیر آوار تحویل گرفت و برای همیشه با او خداحافظی کرد. یکی دیگر هم مثل میثاق لطفی‌زاده در لباس آتش‌نشانی، پیکر به پیکر به‌دنبال نشانی از رفیقش بود و بعد از 15روز بالاخره پیکر رفیقش را از زیر آن آوار خارج کرد. او پای قولی که به پدر امیر بهبهانی داده بود، ایستاد و در نهایت هم حباب غمی که در گلویش گیر کرده بود ترکید و برای این عزا یک دل سیر گریه کرد. لطفی‌زاده جست‌وجوی پیکر امیر بهبهانی رفیق هشت ساله‌اش را اینگونه برای تپش روایت می‌کند:« ساعات اولیه‌ای که متروپل فروریخت متوجه شدم که امیر زیر آوار است. امیر دو برادر دیگر هم دارد ولی من با خود امیر و یکی از برادرهایش حامد صمیمی بودم. امیر تقریبا جزو آخرین نفراتی بود که پیکرش را از زیر آوار خارج کردیم. وقتی من با حامد برادر امیر و پدرش صحبت می‌کردم؛ بسیار نگران بودند. ساعات اول هم امیدوار بودند که او را زنده از زیر آوار خارج کنیم. در تمام 15روزی که پیکرهای قربانیان حادثه متروپل را خارج می‌کردیم، مدام یک‌جور احساس‌دین نسبت به پدر و برادر امیر احساس می‌کردم چرا که پدر و برادرش مساله خروج امیر را به‌عهده من گذاشته بودند. روزهای آخری که به‌دنبال پیکر امیر می‌گشتیم، مطمئن بودم که در آن قسمتی که درحال جست‌وجو بودیم، پیکر امیر قرار دارد. روز آخر از صبح بالای سر صحنه بودیم و پس از آواربرداری آرام، بالاخره ظهر به پیکر امیر رسیدیم. به‌دلیل این‌که مدت زیادی پیکر زیر آوار مانده بود، به‌درستی قابل شناسایی نبود. اعضای بدن امیر سالم بود، برای همین دستم را در جیب شلوارش کردم و کارت امیر را یافتم. عمو یا پسرعموی امیر در همان حوالی منتظر پیکرش بودند. صدا زدم که بروید دیگر، پیکر امیر را پیدا کردم. تقریبا 20الی 30دقیقه بعد از پیدا کردن پیکر امیر، بغضم از فشار این روزها ترکید و کلیپ گریه‌هایم برای رفیقم در فضای مجازی منتشر شد. با وجود این‌که خودم همیشه با نیروهایم صحبت می‌کردم اما دیگر روز آخر با دیدن پیکر امیر طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. من می‌دانستم که پیکر امیر کجاست. البته به یک جای دیگر شک کرده بودم اما وقتی بچه‌های قرارگاه آنجا را کندند و به پیکر امیر نرسیدیم به آنها گفتم پس اگر اینجا نیست صددرصد جای دومی است که در نظر دارم. چون براساس شواهد و اطلاعاتم می‌دانستم انبار برق پایان کاوش است. دومین محلی که برای پیکر امیر کندیم، یکی از حساس‌ترین مناطق در محل حادثه بود. به جز پیکر امیر، تقریبا در عملیات جست‌وجو و خارج‌سازی 15پیکر دیگر هم بودم؛ همه افرادی که خارج کردیم همشهری و بسیاری از آنها نیز دوستان خودمان بودند. برای همین در زمان خروج هر پیکر احساس می‌کردم تکه‌ای از وجود خودم را یافته‌ام و حالا قرار است آن را از زیر آوار خارج کنم. برای همین دلم می‌خواست پیکرها را سالم تحویل خانواده‌ها دهم و وقتی پیکری سالم و کامل تحویل می‌دادیم، خدا را شکر می‌کردیم.»

زینب مرزوقی - تپش