اجیر کردن آدمکش برای قتل پدر
رازگشایی از ماجرای قتل مرد میانسال که قربانی سناریوی مرگبار پسرش شده بود، خاطره یکی از کارآگاهان پلیس آگاهی تهران است.
پاییز سال ۸۹ بود. در آذرماه هوا مقداری سرد شده بود و من به خاطر مرخصی همکارم مجبور شدم سه روز افسر کشیک قتل باشم. در دو روز نخست، هیچ قتلی رخ نداد و امید داشتم در روز آخر هم قتلی رخ ندهد. همه چیز تا ساعت ۱۸ خوب بود تا اینکه مامور یکی از کلانتریهای تهران از مرگ مرد میانسالی در یکی از بیمارستانهای آن منطقه خبر داد و گفت: «مقتول چند روز قبل با ضربه چوب مجروح شده بود و امروز به خاطر شدت جراحت جان باخت.»
سریع همراه تیم تشخیص هویت به بیمارستان رفتیم. وقتی داخل بیمارستان شدیم دو سه نفر از خانواده مقتول در حیاط بیمارستان گریه میکردند اما یکی دو نفر از فرزندانش ساکت گوشهای ایستاده بودند که این صحنه برایم جای سوال داشت. سریع به سرد خانه رفتیم. جسد متعلق به مرد ۵۶ سالهای بود که قاتل یا قاتلان با چند ضربه محکم او را به قتل رسانده بودند. در گزارش اولیه کلانتری آمده بود در محل درگیری، چوبی خونین کشف شده است.
بازپرس پرونده دستور داد به محل درگیری بروم تا تحقیقات برای رمزگشایی از این جنایت را از آنجا آغاز کنم.
محل درگیری تا بیمارستان فاصله زیادی نداشت. وقتی رسیدم با یک گاراژ فروش مصالح ساختمانی روبهرو شدم. سه کارگر داخل گاراژ بودند.
یکی از آنها وقتی فهمید صاحبکارش فوت کرده، شروع به گریه کرد. او را آرام کردم و خواستم از روز جنایت بگوید.
مرد جوان گفت: آقا حمید - مقتول- اغلب در دفترش مینشست و فاکتورها را میزد و پول جابهجا میکرد. یک هفته قبل هم در دفتر بود. ساعت حدود2عصر بود که از داخل دفتر صدایی آمد. وقتی وارد آنجا شدیم، صاحبکارم را خونین در حالیکه کنارش چوبی خونین بود، پیدا کردیم. سریع او را به بیمارستان رساندیم. تمام گاراژ را گشتم اما یک دوربین مداربسته هم نداشت و مطمئن شدم با پروندهای بدون سرنخ روبهرو هستم.
بعد از تحقیقات در مصالحفروشی ساعت را نگاه کردم. ۱۱شب شده بود. دیگر به خانه مقتول نرفتم و به خانه بازگشتم. با دستور بازپرس قرار شد بعد از مراسم خاکسپاری، از خانواده مقتول تحقیق کنم. سه روز بعد، پسر بزرگ او را احضار کردم. او گریان به اداره قتل پلیس آگاهی آمد.
او مدعی بود پدرش کاسب خوبی بوده و نمیداند چه کسی او را به قتل رسانده و به فردی مشکوک نیست.
برای بار دوم فکر کردم به بنبست رسیدهام اما تمرکزم را روی پرونده بیشتر کردم. یک هفته گذشته بود و هیچ سرنخی نداشتم.
بار دیگر به گاراژ مصالحفروشی رفتم و اینبار از کوچکترین کارگر که ۱۷ساله بود خواستم ماجرا را تعریف کند. او هم همان حرفهای قبلی را زد اما در چشمانش میخواندم میخواهد چیزی بگوید ولی میترسد. به او اطمینان دادم هرچه بگوید اتفاقی نمیافتد و کسی باخبر نمیشود.
او بعد از چند دقیقه سکوت گفت: آقای پلیس، مقتول هیچ دشمنی نداشت و کاسب خوبی بود اما پسر کوچکش شاهین، با او همیشه درگیر بود و اذیتش میکرد.
همین یک جمله کافی بود تا سرنخ رسیدن ما به قاتل و رازگشایی از این جنایت باشد. بار دیگر به خانه مقتول رفتم و اینبار از خواهر و برادران شاهین در مورد اختلاف او با پدرشان پرسیدم که آنها هم تایید کردند.
مطمئن بودم اگر شاهین را بازداشت نکنم، اعتراف نمیکند و حتی امکان دارد فرار کند، با هماهنگی بازپرس پرونده حکم جلبش را گرفتم و همان روز بازداشتش کردم.
پسر جوان در بازجوییها ادعا کرد هیچ اطلاعی از نحوه مرگ پدرش و قاتل ندارد اما بالاخره بعد از چند روز بازجویی، لب به اعتراف گشود و گفت: دوستم به درخواست من، پدرم را کشت. پدرم همیشه با من بدرفتاری میکرد بود و درگیری داشتیم. نمیتوانستم دیگر او را تحمل کنم. موضوع را به کارگر قدیمی پدرم که دوستم بود، گفتم و او قبول کرد پدرم را بکشد.
با اعترافات شاهین، تحقیقات برای دستگیری مسعود را آغاز کردیم. متوجه شدم او کارتنخواب است و گاهی به پاتوق معتادان میرود. آنجا کمین کردیم و مرد جوان را بعد از چند روز بازداشت کردیم.
مسعود در بازجوییها به قتل اعتراف کرد و در مورد جزئیات آن گفت: قبول کردم صاحبکار قبلیام را به دستور پسرش بکشم. روز حادثه شیشه کشیدم. شاهین هم در آبمیوه قرص روانگردان حل کرد و به من داد تا بخورم. بعد به گاراژ و سراغ مقتول رفتم که در دفترش تنها بود. تا وارد شدم با چوب چند ضربه به سرش زدم و فرار کردم. در این مدت فراری بودم تا اینکه دستگیر شدم.
با اعترافات قاتل، او و پسر مقتول را به زندان منتقل کردیم. با تکمیل پرونده و ارسالش به دادسرا، هنوز برایم جای سوال است که چگونه یک پسر، راضی به قتل پدرش میشود.