printlogo


نگاهی به دو کتاب انتشارات معارف که حاصل تلاش روایتخانه اصفهان است

شانزده روایت از مادرانی که سه فرزند دارند
حامد علی‌بیگی - نویسنده

به‌عنوان کسی که یک بچه چهارساله دارم و مدتی است با همسرم در حال سبک سنگین‌کردن شرایط برای آوردن بچه دوم هستیم، «فکرشم نکن» برایم مشوق بود. مشوقی که خیلی خودمانی و راحت آمد نشست کنج اتاقم. چشمان آرامَش را به چشم‌هایم گره زد و تمام دلهره‌ها را از دلم برد. آخر سر هم سرش را آورد درِ گوشم و آهسته گفت: فکرشم نکن...
امروزه آوردن بچه دوم و سوم یا حتی چهارم و پنجم، معضل اکثر زن و شوهرهایی است که شاید روزگاری در فانتزی‌هایشان تعداد زیاد بچه را خوب و لذت‌بخش می‌دانستند و توی خیالبافی‌هایشان، همیشه صدای شلوغی و خنده و گریه بچه‌ها می‌پیچیده. حالا اما به‌خاطر شرایط بد اقتصادی، مشغله‌های کاری، حرف مردم و... از فکر همان یکی هم بیرون آمده‌اند. 
فکرشم نکن کتاب همین روزهاست. همین روزهای سوت‌وکوری که با تمام بالا و پایین‌شدن‌هایش صدای توی سروکله هم زدن چند بچه قد و نیم‌قد را کم دارد. بچه‌هایی که دورِ اتاق بدوند و جیغ و دادشان ریشه بدواند توی بندبند آجرهای خانه. بچه‌هایی که باهم قایم‌باشک بازی کنند و صدای قهقهه‌شان قناری شود و روی طاقچه چهچهه بزند. بچه‌هایی که دست هم را بگیرند و عمو زنجیرباف‌خوان، دور گل وسط فرش بچرخند و بهار شکوفه‌هایش را از روی فرش، به اسباب و اثاثیه خانه هم بپاشد...
 این روزها که بیشتر خانواده‌ها بین دو راهی «فرزند بیشتر؛ زندگی بهتر» یا «فرزند بیشتر؛ زندگی بدتر» مانده‌اند، فکرشم نکن می‌تواند همان راهنمای دلسوز داستان‌ها باشد که می‌آید و قهرمان را به‌طرف درست ماجرا دلگرم می‌کند. 
این کتاب که در اصل شانزده روایت واقعی از گوشه‌وکنار زندگی مادرانی است که سه فرزند دارند. با نثری روان و پخته، زوایای شیرینی را به تصویر می‌کشد که مخاطب تا قبل از خواندنش، فکر می‌کند سخت‌ترین قسمت‌های بچه‌داری است. گاهی ماجرا را از زبان خانواده‌ای که مشغله‌های شغلی و زمانی دارند، روایت می‌کند و گاهی گریزی می‌زند به خانواده‌ای که برای آوردن بچه سوم از حرف مردم می‌ترسند. گاهی هم به مخاطب نشان می‌دهد، چطور فرزند سوم برخلاف آن چیزی که خیلی‌ها فکر می‌کنند، به جای بغرنج‌ترکردن شرایط اقتصادی، مایه خیر و برکت خانواده‌اش شده‌است.
روایت‌های این کتاب در حالی که هیچ ارتباطی با هم ندارند و هرکدام دارد ماجرای خودش را تعریف می‌کند اما در عین حال با رشته نخی نامرئی، جوری به هم گره خورده‌اند که جداکردن‌شان از هم کار ساده‌ای نیست. رشته نخی که شاید به‌ظاهر نامرئی باشد اما در حقیقت مرئی‌تر از هرچیزی لابه‌لای سطرسطر این روایت‌ها خودنمایی کرده و به مخاطب می‌گوید: به فکر بچه بعدی باش...

روایت‌هایی از درد مادرانی گمنام
زینب سنجارون - قفسه کتاب
نگین‌ها از همه بی‌پناه‌ترند، این را رکاب همه انگشترها می‌دادند، حتما می‌دانند که این طور محکم دورتادورش را گرفتند.به شهادت همه رکاب‌های انگشتر، نگین‌ها بی‌پناه‌ترین‌اند. 
البته از یک جایی به بعد رکاب انگشتر درک می‌کند و کشف، که بودنش به اعتبار نگینش است.
هر چند این راز را پیش خودش نگه می‌دارد ولی کشف جدیدش باعث می‌شود گاهی او سر بر زانوی نگین بگذارد و بو کند و قدردانی از بودنش، از وجودش که خودش به تنهایی لطف است.
رکاب انگشتر طلا باشد یا نقره فرقی ندارد. راهی طولانی‌ طی کرده، نرم شده و سخت. سخت شده تا در بطنش نگینی جا شود، تا پناه نگینی شود.
«پناهم باش» قصه پناه بودن و نبودن است. قهرمان قصه گاهی خودش با همه بی‌پناهی، آغوش امنی می‌شود برای کسی، می‌شود پناه کسی. داستان انتخاب‌های متفاوت از آدم‌های متفاوت در مواجهه با یک اتفاق یکسان. 
مثلا همه شنیده‌ایم که بارداری ناخواسته اما پایان ماجرا گاهی برای مادری می‌شود «بچه نخواستنی» و برای دیگری می‌شود «خدا خواسته». یکی می‌شود شبیه رکاب انگشتری که گرما دیده و حرارت، داغ شده و ذوب و آن یکی نه. آن یکی هم درشتی دیده، داغ شده اما ذوب نه، نرم نه، سخت نگینش را نگه‌داشته. مادری که نگاه‌ها و کلمات و سرزنش‌ها، فکرها و ترس‌ها نرمش نکرده. او سخت جنگیده برای ماندن بچه‌اش.
دیدن دردها و زخم‌ها و پشیمانی مادری که حالا دستش خالی است و وجودی را که درونش رشد کرده از دست داده، خود خواسته از کفش بیرون رفته، راحت نیست.
دم هی با خودش می‌گوید کاش سخت بودی، کاش دست نمی‌کشیدی از آن موجودی که قرار بود پناهش بشوی، قرار بود دورتادورش را بگیری و کیف کنی از درخشش او اما حالا جای خالی‌اش با هیچ کلمه و نگاه تایید کننده‌ای پر نمی‌شود. جایش خالی‌است و دردش دائمی.
 حرف زدن از دردها سخت است، شنیدنش هم. برای همین شاید بعضی منکر وجودش می‌شوند. اما درد ساکت نمی‌نشیند اشک هم که نشود، بغض هم که نشود، باز ساکت نمی‌نشیند.
راهش را پیدا می‌کند. گاهی می‌شود فقط و فقط یک نگاه، نگاهی که مادری به فرزند دیگری می‌کند و با خودش فکر می‌کند اگر بچه نخواسته من زنده مانده‌بود، می‌شد هم‌سن و سال این.
حالا اما دردها کلمه شده‌اند، داغ‌اند، سوز دارند. کسی ازش گفته، کسی که خودش شریک تولد درد است. حاضر شده‌است ازش حرف بزند به امید آن‌که دردمند دیگری متولد نشود و بغض‌های دیگری فروخورده.
کتاب «پناهم باش» مجموعه روایت‌هایی است از مادرهایی که دردشان را همه عالم هم که منکرشوند، خودشان بودنش را با بند بند وجودشان حس می‌کنند، حاضر شده‌اند از آن حرف بزنند هر چند گمنام و بی‌نام و نشان اما دردشان آشناست، آرزویشان هم.
آرزو می‌کنند این درد خانه نکند در هیچ دلی و هیچ زنی راضی نشود به مرگ وجودی که درونش به ودیعه گذاشته شده.
 از سوی دیگر روایت زنان دیگری نقل شده؛ زنانی قوی و با اراده. در کتاب «پناهم باش» زنان دیگری هم روایت شده‌اند، که با همه مشکلات تصمیم به ماندن فرزندشان می‌گیرند. دیدن این همه قوت که در یک انتخاب متجلی شده، تحسین  برانگیز است.