از حاجآقا تا شیخ هادی!
10دی 98، اولین بار بود که تلفنی با «آقای شیرازی» حرف میزدم؛ سه روز پیش از شهادت سردار دلها... بیست و پنجمین روز همان دیماه خاص، حوالی 4 عصر، اولین دیدار و آشناییمان شکل گرفت.
آنچه از همان ابتدا در اخلاق حاجآقا شیرازی و گروه همکارانش به چشم میآمد، رفتار بیتکلف خودش و تیمش بود؛ خیلی راحت میتوانستی با همهشان همکلام شوی؛ انگار دوست چندسالهات هستند. 28 آبان 99، این آشنایی با شروع همکاری در نشر خط مقدم بدل به دوستی شد و حالا هرروز مستحکمتر میشود.اولش تنها شنیده بودم اما رفته رفته دیدم شیخهادی شیرازی تنها اسما مدیرعامل نشر خط مقدم نیست؛ او واقعا هر لحظه در خط مقدم زندگی میکند و سفر و حضر شخصیاش هم کاری است! شیخهادی، برای روایت مقاومت و ادبیات پایداری، روز و شب نمیشناسد و آنقدر اشتیاق دارد که همه اهالی نشر را پرشور میکند.هر روز حضورتان در خط مقدم، درسی جدید برایتان دارد و برای من، اعتماد مثالزدنی مدیریت به نیروهایش آنقدر خاص بود که اعتماد بهنفس کافی برای هر خطشکنیای را میداد؛ فکر میکنم این بهترین هدیهای است که راهبر یک مجموعه میتواند به افراد بدهد.وقتی نقل حکایت رهبری از کتاب «حاجقاسمی که من میشناسم» منتشر شد، شیخهادی همهمان را جمع کرد؛ معمولا اگر اثری از یک ناشر چنین مورد تأیید و نقل رهبری قرار بگیرد، فرصتی طلایی برای فروش اثر در اختیار ناشر قرار گرفته و قاعدتا افزایش قیمت و سود اقتصادی، هدف اصلی آن میشود اما شیخ هادی تأکید داشت بدون تغییری در قیمت، تلاش کنیم این کتاب به همه مخاطبانش برسد.اینها، همه برگهایی از دفتر «خط مقدم» است؛ محیطی که صفایش، «حاجآقای شیرازی» را «شیخهادی» ما کرد: استاد، مدیر، یار و رفیق!
مهدی قنبریها - خط مقدم