الو! صدا میاد؟ آهان! یه لحظه فکر کردم قطع شد. ببین! میدونم آمپر چسبوندهای؛ حق هم داری ولی همیشه همین آشه و همین کاسه! من هم یه زمانی مثل تو کلهام داغ بود. از همین چیزها که تو گفتی میگفتم. از همین شعارهای خوشگل! چی بود؟ آهان! تیغ تیز فلان و محدودیت در بهمان و کوتهنظری نسبت به بیسار و اینها! ولی ببین! فکر میکنی اگه یهروز همه متحد بشن و یه کلام بگن که این چه وضع حذفکردن و قلمگرفتنه و زور فرهنگی بزنن، چیزی از توشون درمیاد؟! میشه حکایت «روغن بادام، خشکی مینمود»! توی این جنگل کاغذی که اسمش نشره، آرزوی علمیتخیلی، زیاده! چه میشه کرد؟ دستمون زیر تیغه. چه تیغی؟ یکیش کاغذ! فکر کن اگه کاغذ نریزن تو بازار یا بیاد و چند برابر این چند برابری که الان هست بشه، دیگه میشه چیزی داد بیرون؟ رو چی میخوای چاپ کنی؟ رو کاغذ سیگار یا پشت پوسترهای انتخاباتی؟! یا ملت رو به صف میکنی دم چاپخونه و کف دستشون مینویسی؟! ای بابا! ناراحت نشو! تیکه نمیاندازم! دارم یهجوری میگم بفهمی که وقتی میگم نره، هی نگی بدوش! همیشه هم یکی هست که گله رو گر کنه! تو تا حالا دیدی همون نشری که دیروز با هم حرفش رو میزدیم از ممیزی بناله؟! آفرین! ندیدی دیگه. نه تنها نمیناله بلکه میباله! چون طرف وصل به منبع لایزال کاغذه. کاغذ، سر کوه یخه که زده بیرون. من اگه بخوام برات بگم که چی شده که الان غلاف کردهام و هرچی میگن میگم چشم، مثنوی 80 میلیون من کاغذه!
ببین! حالا چی رو گفتن حذف کنی؟ کدوم کتاب و چند تا مورد اصلاحیه؟ هه! بابا! همین؟! من رو باش فکر کردم چی گفتهاند! با 30 تا اصلاحیه که باید عروسی عمقی داشتهباشی! الان کار به جایی رسیده که من و رفقا از هم میپرسیم، چندتا اصلاحیه نزدهاند! یعنی تعداد تأییدیها کمتر از ردیهاست! همین که فقط جلد خالی چاپ نمیکنی، برو خداتم شکر کن. هان؟ آره! میدونم کتاب، آشولاش میشه ولی این رو فقط تو میدونی؛ اونی که میخره که نمیدونه. همین شیر بی یال و دم و اشکمی که داری رو هم بدی بیرون، ملت میبوسن میذارن رو چشمشون. اونها یا عادت دارن یا نمیفهمن؛ اونایی هم که میفهمن کتابه قیمهقیمه شده، یا نویسنده رو میشناسن و میدونن چی میخواسته بگه یا یه راهی برای فهمیدنش پیدا میکنن. من خودم اینوقتها به نویسنده میگم اونی که میخواسته بگه و نشده بگه رو توی رونمایی و جلسه نقد کتاب بگه یا توی مصاحبهها یا تهتهش اگه این هم نشد، بره بذاره توی فجازی. اگه میشه خودش هم نگه که چه بهتر. درِ گوش منتقدها و رفقا و نوچهها و ادمین فنپیجهاش بگه و اونا اینور و اونور بگن. اینجوری، هم گفته و هم نگفته. ببین! الو! صدا میاد؟!
رضا احسانپور - شاعر و طنزپرداز