کاروان عشق، سفر خون کرده است. حسین(ع) اهل حرمش را از شهرش، شهر جدش و شهر خاطرات شیرین مادر و پدر و برادرش، با خود به سفری میبرد که نهایت آن شهادت است. از شهر خود بیرون آمده است تا در صحرای نینوا، فریادی بزند و فریادش در گوش تاریخ بپیچد که: «هیهات منا الذله».
حبیب من! ننگ بر دنیا که سینه تو را که سرشار بود از رازهای ناگفته و حکمتهای بسیار، به نیزههای حقیر لشکر کفر، پارهپاره کرد. ننگ بر جهانی که سپیدی موی و روشنایی روی تو را با سرخی خون آراست و خوشا تو که آنقدر ماندی تا به شرف شهادت از این دنیا بروی.
لالایی از این شگفتتر مادری نخوانده، برای نوزاد شیرینزبانش که در خواب میخندد، وقتی زندهتر از هر زندهای در تمام تاریخ، صورت مادر را میبیند و نوازش فرشتهها را لمس میکند و اگرچه قنداقش از خون تر شده، از چشمه کوثر سیراب است. شهیدی که تجسم مظلومیت است و شهادتش اوج شقاوت.
دستهای تو، استوانههای زمین بود، حجتی برای دست دادن با اهل بیت آفتاب، دستاورد وفا در طول تاریخ و وقتی زمین تو را و دستت را از دست داد، دیگر از پا افتاد. ای راز رشید کربلا! در برابر لشکری عظیم از اهل ستم، چه خوش دستافشان
عشق کردی.
و اینک این حسین(ع) است که آماده شهادت شده است. آمده به میدان تا با خواهر خداحافظی کند. اما این یک وداع معمول نیست. در اینجا رازهای مگوی عالم گفته میشود، امامی میرود که به میدان قتلگاه پا بگذارد و همه دنیای روحانی چشم انتظار است و ناسوت و ملکوت منتظر است که چه خواهد شد.
منم عبدا...، پدرم حسن مجتبی است و نسب از رسول خدا میبرم. آن مرد که در محاصره شماست و شمشیرش میزنید، عموی من است که حجت خداست بر زمین. مپندارید که اگر کودکم و دست و پایم کوچک است، میتوانم خاموش بمانم در این جسارت که بر امام من روا میدارید.
ای قتلگاه خونین از خون حسین(ع)، میدانی که ما بازمیگردیم. میدانی که تو مرکز پرگار عشق خواهی شد و خونی که بر صورت تو پاشیده شد، خون محترمی است که ریختناش، آتش در عالم افکنده است. میرویم و بازمیگردیم با شیعیانمان که در طول تاریخ چون رودخانهای جوشان به سمت تو خواهند آمد.
سلام ای سرهای بر نیزه رفته! سلام ای سرافرازان! آنان که این سر بر بالای نیزه کردهاند پنداشتهاند شما را از اوج به زیر کشیدهاند؟! چه میدانند آنها که بر شما چه خواهد رفت و بر آنان؟ امروز آتش به جان کودکان حرم میزنند با این سرهای بر نیزه شده اما مگر این فراز، اوج عشق نیست؟
میدانم این راز هستی است، این میراث عیسی است، میراث محمد و خونی که در رگهای برگزیدگان تاریخ جریان داشت و دارد. این سر را که میبینیم، اشعه نور به جهان میفشاند. چرا جهان نمیلرزد و چگونه من نمیمیرم از اینکه میبینم سر سرسلسله عشق را در برابرم میبینم؟
شقاوت در برابر این بددلی که شما شامیان دارید، چهره درهم میکشد و بیزار میشود. ستمکاری، از شما شرم میکند و به خدا پناه میبرد. شما به خود ابلیس، درس ناراستی میدهید که کودکی را به دیدن سر بریده پدر، میبرید و او قالب تهی میکند، هرچه لعنت بر زبان میتوان آورد، نصیب شمایان باد!