printlogo


فریاد در بند
سال ۶۱هجری خیلی‌ها می‌خواستند روی بزرگ‌ترین خبر دنیا سرپوش بگذارند و شکل و شمایلش را عوض کنند. در بوق و کرنا کرده بودند که این بچه‌های یتیمی که لباس‌هایشان پاره پاره است و زنانی که انگشت‌نمای یک شهر شده‌اند، خارجی هستند. مسلمانان با خارجی‌ها جنگیده‌اند‌ و اسیر گرفته‌اند و این سرها که بر نیزه‌هاست، سر دشمنان اسلام است. اگر آن روز امام سجاد(ع) و زینب(س) با جانی پردرد و تنی اسیر، شجاعانه آن خطبه آتشین را در کاخ یزید نمی‌خواندند، بزرگ‌ترین خبر دنیا در بیابانی تفتیده به نام کرب و بلا پنهان می‌ماند. عاشورا جریانی بود که اسیرهایش، فرزندان پیامبرخدا(ص) آن را در دل تاریخ حک کردند و هنوز و هرسال بعد از گذشت ۱۴قرن، محرم خبرسازترین ماه سال برای آدم‌های آزاده عالم است و به مناسبت شهادت چهارمین امام شیعیان، اینجا کمی نوشته‌ایم از دیگر اسیران خبرساز و پرسروصدایی که چیزی را در جهان تکان داده‌اند.

بی‌خبری چهل ساله 
دور محوطه‌ پادگان می‌دوید و رزمنده‌ها هم دنبال او می‌دویدند و تکبیر می‌گفتند. هیچ‌وقت به کم راضی نمی‌شد. همه باید بهترین خودشان می‌بودند تا اخم‌های حاج‌احمد توی هم گره نخورد. در جنگ هم رویه‌اش همین بود. ماشه تفنگش را به سمت سنگر عراقی‌ها می‌چکاند اما در خیالش نیروهای اسرائیلی را تار و مار می‌کرد و تصویر محوی از بیت‌المقدس و فلسطین آزاد پیش چشم‌هایش نقش می‌بست. همتش بلند بود و چشم‌هایش دورترها را می‌دید، خیلی دورترها.
زیر فشار جنگ، وقتی اکثر آدم‌ها فقط به مقاومت و مقابله‌به‌مثل کردن برای حفظ وطن فکر می‌کردند، حاج احمد بود که گفت: «راه قدس از کربلا می‌گذرد.» تیرماه سال۶۱ با گروهی به لبنان رفت تا برنامه بریزد برای آزادی قدس و اگر امام(ره) پیغام نمی‌فرستاد که حالا وقت جنگ با اسرائیل نیست، شاید پاشنه‌ تاریخ روی در دیگری می‌چرخید. حاج‌احمد را ۱۴تیر۱۳۶۱ در مسیر طرابلس به بیروت دزدیدند. دقایقی بعد از ربوده شدن حاج‌احمد و همراهانش رادیو اسرائیل اعلام کرد طراح عملیات فتح‌المبین و بیت‌المقدس در پست بازرسی «برباره» به اسارت گرفته شد.
بعد از آن اتفاق خیلی‌ها دنبالش گشتند، پی خبری از او. اما حالا عمر این بی‌خبری به چهل سال رسیده و هنوز هم جای یک سرو بلندقامت محکم که همیشه نگاهش به سمت افق‌های دوردست بود و با آن لهجه صریح و محکمش تن‌ اسرائیلی‌ها را می‌لرزاند، بین ما خالی است. 

سنگ روی یخ 
تقویم روی میزش 13ژانویه ۲۰۱۶ میلادی را نشان می‌داد. کت‌و‌شلوار پوشیده‌، کراوات زده و شق و رق مثل همیشه، رفت و پشت میکروفن قرار گرفت. دندان‌های سفیدش بین ترکیب رنگ پوست صورت و لباس‌هایش بیشتر خودشان را نشان‌ می‌دادند. رو به اعضای کنگره ‌آمریکا گفت: «آمریکا قدرتمندترین کشور روی کره‌ زمین‌ است. دیگران حتی به ما نزدیک هم نیستند.» شاید به اندازه‌ چندبار پلک زدن آرام و با طمانینه از گفتن جمله‌اش نگذشته بود که چندقاره آن طرف‌تر در آب‌های خلیج‌فارس، افسران نیروی دریایی پرادعایش را تعدادی جوان پاسدار ایرانی که شاید از تعداد انگشتان یک دست کمتر بودند، به اسارت گرفتند. مرد همیشه کت‌و‌شلوارپوش با آن همه دک و پز سنگ روی یخ شد. اسیرانی که از ترس استخوان‌هایشان جرینگ‌جرینگ صدا می‌داد و بوی ترسیدن‌شان را حتی می‌شد از پشت صفحه‌های گوشی‌ها حس کرد، همان دلاورمردانی‌ بودند که در فیلم‌های هالیوودی شبیه جنگنده‌های سرتاپا سیاه و شکست‌ناپذیر به جنگ دشمن‌ها می‌رفتند و نابودشان می‌کردند. بعد از خبر تجاوز نیروهای دریایی آمریکا به آب‌های ایران، مرد کت‌و‌‌شلوارپوش که همان باراک اوباما باشد، گفت: «ما بابت این موضوع از ایران عذرخواهی نمی‌کنیم.» و باز بعد از چند دقیقه کلیپ تسلیم شدن و عذرخواهی نیروهای دلاورش در دنیا پخش شد و این‌بار واقعا لبخندهای گرگ‌صفتانه‌ مرد روی صورتش ماسید و آمریکا ذلیل شد با اسیران بزدل و ترسویش.

گُل نرگس
شاهزاده‌ روم شرقی بود. امپراتور روم که پدرش باشد، برایش آرزوها داشت. دلش می‌خواست دخترش را به عقد مرد نام‌آوری در بیاورد که بعدا باعث محکم شدن پایه‌های امپراتوری باشد. اما ملیکا زندگی سلطنتی و مجلل دوست نداشت. دلش می‌خواست با مردی ازدواج کند که خداپرست و پاک باشد و تا هرجا که شد دور از رسومات خانواده‌اش. خدا او را به آرزویش رساند. شبی حضرت فاطمه(س) به خواب او رفتند و برای فرزندشان از ملیکا خواستگاری کردند.
در کشاکش جنگ رومیان با مسلمانان، دختر شاهزاده ‌روم به اسیری گرفته شد، اسارتی که برای دختران دیگر عذاب بود و غم، دل ملیکا را روشن کرده بود. به عراق رسید و در بازار فروش کنیزها راضی به رفتن با هیچ خریداری نشد، تا نامه امام‌هادی(ع) را از دست بشیر بن‌سلیمان گرفت و اشک در چشم‌هایش حلقه زد و به سمت امامش شتافت. نامش را از ملیکا به نرگس تغییر داد، مسلمان شد، به عقد امام‌حسن عسکری‌(ع) در آمد و از شاهزاده امپراتوری روم بودن به همسری فرزند پیامبرخدا(ص) رسید. نرگس خاتون اسیر شد. سال‌ها در اسارت دیگری با امامش زندگی کرد و شد مادر گل نرگس، دوازدهمین و آخرین امام دنیا.

ترس بی‌موقع
هنوز مختار زنده بود و نفس می‌کشید که رفت و همسر قاتل او، مصعب شد. خیلی ترسیده بود. مختار را گرفته بودند و اهل حرم و خانواده‌اش در چنگ آدم بدقیافه و بدذاتی مثل مصعب گیر کرده بودند. ام ثابت، دختر سمره‌بن جندب‌ و همسر مختار اهل ماندن، استوار ایستادن و دفاع کردن نبود. سست بود، جان خودش و بچه‌هایش بیشتر از هرچیز دیگری برایش ارزش داشتند‌.وقتی در اسارت بود و مصعب به دروغ حرف ناروایی را به مختار نسبت داد، با اینکه ته دلش میدانست همسرش آدم درستکار و عادلی بوده،‌ حرفش را تایید کرد. گفت:اینها که شما گفتید، حرف دل مختار است. هیچ بعید نیست که خودش این حرفهارا زده باشد. مهم ترین چیز برای او حکومت است و ریاست! 
در آن معرکه پیش چشم بقیه مسلمان‌ها، مختار را دروغگو و کذاب خواند و به معصب و همراهانش گفت اگر با شمشیر از من کفر بخواهید، کافر می‌شوم..
حرف ام‌ثابت حجتی شد برای آنکه مختار را حذف کنند. یاران کوفی و بی‌وفایی همسر، مختار را در تَله کرکس ها انداخت. مصعب او را به شهادت رساند و قیامی که با شعار یا لَثارات‌الحسین آغاز کرده بود، به مهم‌ترین قیام برای خون‌خواهی از دشمنان و قاتلان امام‌حسین(ع) تبدیل شد و به تاریخ پیوست.

اسما آزادیان