روایتی دستاول از زیارتاربعین
کفشدار حرم
هوا خیلی سرد است. آنقدر سرد که حتی پیچیدن یک پتوی ضخیم به دور خودم و پوشاندن صورتم با یک کلاه پشمی نیز، نمیتواند مانع لرزیدنم بشود. ایستادهام و مشغول انجام دادن وظیفهام هستم؛ وظیفهای که به احتمال زیاد میتواند مهمترین و البته شیرینترین مسئولیتم در طول همه زندگیام باشد. با دقت و ظرافت کارم را انجام میدهم تا خدای ناکرده آن را از من نگیرند. چون همیشه چیزهایی را که ساده به دست میآورم، ساده هم از دست میدهم!
تا الان، برخوردهای زیادی با هممیهنان عزیز و البته غریبم در این شهر و این مکان داشتهام. مکانی که خودش از همه غریبتر است. ساکنان و خادمان با دیدن خیل عظیم مشتاقان، به وجد آمدهاند و میگویند این اولینبار است که در این دیار، این همه زائر را در کنار یکدیگر میبینند.
یک پیرمرد ایرانی، بلافاصله پس از اینکه میفهمد حرفش را میفهمم، اشک شوق در چشمانش حلقهمیزند و صورتم را میبوسد. چند جمله کوتاه میگوید و به زیارت میرود. نمیدانم چند دقیقه میگذرد تا پیرمرد دوباره به سمتم باز میگردد. دوباره با من همصحبت میشود. این بار دیگر سفره دلش را باز میکند. میگوید:
ــ چطوری به اینجا رسیدی؟ خوش بهحالت!
صبح و تمام تلاشهایم برای نرسیدن به این مکان را به یاد میآورم. رفتهرفته با پیرمرد گرم میگیرم و صمیمی میشوم. برایش توضیح میدهم که به دلیل ترس از ناامنی، اصلا قصد آمدن نداشتهام و با اصرار و پافشاری هم سفرهایم مجبور به آمدن شدهام.
پیرمرد با خنده و شوخی حرف دلش را به من میزند:
ــ مولا که دیده تو میترسی و حس و حال سفر به خانهاش را نداری، با آوردنت به کفشداری به تو دلگرمی داده تا هم خودت آرام بشوی و هم ما مسافرهای خسته را آرام کنی!
دختر پیرمرد در کنارش با خنده به گفتوگوهای من و پدرش چشم دوختهاست؛ انگار که دارد با چشمهایش حرفهای ما را میشنود. به چشمهایش خیره میشوم. دختر میخندد. پیرمرد از من میپرسد:
ــ از کجای ایران میایی؟
با افتخار پاسخ میدهم:
- قم.
هر دوی آنها قند در دلشان آب میشود. پیرمرد میگوید:
- پس برای ما خیلی دعا کن. برای دخترم خیلی دعا کن. دعا کن شفا پیدا کند.
نمیتوانم کنجکاویام را مخفی کنم. از خود دختر میپرسم:
- مگر چه مشکلی دارید؟
پیرمرد پاسخ میدهد:
- دخترم نابیناست. دعا کن چشمهایش شفا پیدا کند.
دخترک هنوز با چشمهایش به من زل زدهاست و دارد میخندد. این بار خودش میگوید:
- برایم دعا کنید! شما که توفیق حضور در کفشداری و خدمت به زوار را دارید، برایم دعا کنید.
متحیر میمانم. آیا واقعا او نابیناست؟ اگر او نابیناست، پس من چه هستم؟ در دل خدا را شکر میکنم که دخترک نابیناست؛ همان بهتر که نمیتواند منِ رو سیاه را ببیند.
اینجا اصلا همه نابینا هستند. چون هیچ چیزی به جز صفا و صمیمیت حرم را نمیبینند. چون فکر میکنند من فرشتهام!
اما من این فرشته را بهتر از همه میشناسم. این فرشته همان انسان ضعیفی است که به واسطه قرار گرفتن در کفشداری حرم، مردم او را به چشمِ یک فرشته میبینند. به راستی چه شرفی بالاتر از اینکه هرکسی از راه میرسد، با من همصحبت میشود و در این شلوغی بیسابقه، با من خلوت میکند.
- آقا چرا اینجا امانتداری ندارد؟
- برادر چرا اینجا اینقدر سرد است؟
- چرا اینجا جای خواب نیست. و... .
هاشم نصیری - نویسنده