printlogo


وقایع اتفاقیه

خیابان 17شهریور
 این‌قدر هیجان داشتم که از دیشب با لباس خوابیدم تا صبح جا نمونم و دیرم نشه. حتی سر صبحونه از هیجان لقمه‌های کره‌مربای خانوم‌جون هم از گلوم پایین نمی‌رفت و مجبور شدم چای لب‌سوز و دم‌سوز را تندتند همون‌طور داغ‌داغ بخورم. لنگه چپ کفشم را هم تو آسانسور پوشیدم که از تک‌تک ثانیه‌ها استفاده مفید کرده باشم. دایی‌محمد هم مثل من معلوم بود بازم مثل هرسال دل تو دلش نیست که زودتر برسیم و کار رو شروع کنیم. تا نشستم تو ماشین گفت: «امسال رکورد شکوندی، زود رسیدی» بعد به قول خودش ماشین را آتیش کرد تا بریم، برسیم. کجا برسیم؟ یه گالری خیابونی که دایی و دوستاش هرسال ۱۷شهریور راه میندازن به یاد شهدای اون تظاهرات و کشتار وحشیانه که منجر به سقوط پهلوی شد. هربار که عکس‌ها را نگاه می‌کنم، تو چهره آدم‌های اون روز دنبال جواب یه سؤال می‌گردم: «چی شد که برای هدفتون حاضر شدید جلوی گلوله‌ها بایستید؟».  تو نقشه مقصد را زدم و نگاهی به خیابونا انداختم تا ببینم چقدر دیگه می‌رسیم. از دایی پرسیدم: «از میدون امام حسین به خیابون ۱۷شهریور می‌رسیم؟»  دایی یه لبخند پر رنگ روی لباش نشست و گفت: «آره بچه‌جان. ما از امام حسین رسیدیم به ۱۷شهریور و اون تظاهرات خونین.»

خیابان سی تیر
به نظرم خوب شد که مصدق ملیش کرد. فکر کن یارانه ملت می‌رفت تو جیب خارجی‌ها که اونا برن مک‌دونالد و کوکاکولا بزنند بر بدن. ولی حالا بابا پول یارانه که میاد ما را برمی‌دارد و می‌آورد ۳۰تیر که غذای خوشمزه و نوستالژی بهمون بدهد. ۳۰تیر نوستالژیه اما اسمش بیشتر. به مامانم میگم: «خوبه که ۳۰تیر قیام کردن.» مامانم می‌گوید: «آره ولی حیف باباحاجی رو ندیدم» مامانم بابابزرگش را ندیده بود ولی همیشه حرفش بین همه فامیل بود. از اون آدم‌های وطن‌دوست دو آتیشه. از اونا که یه محل سرش قسم می‌خوردن. آیت‌ا... کاشانی که دستور قیام می‌دهد، باباحاجی مامانم هم می‌ره تا کنار بقیه مردم نفت رو ملی کنن. ۳۰تیر۱۳۳۱ توی اون کشت و کشتار که شاه می‌خواسته مردم را سرکوب کنه، بابابزرگ مامانمم هم شهید می‌شود. خیلی‌های دیگه هم شهید می‌شن ولی حالا با همه مشکلاتی که وجود داره، قرار نیست سر نفت هم با یه سری شرکت خارجی بجنگیم.

خیابان 16آذر
حالا که منتظر نشستم و چشمم به سایت سازمان سنجش خشک شده تا بالاخره جواب این انتخاب رشته‌ها بیاد، بیشتر به دانشگاه تهران فکر می‌کنم. به دانشگاهی که دلم می‌خواد اونجا درس بخونم. چشمامو می‌بندم. از بلوار کشاورز می‌پیچم توی ۱۶آذر و کم‌کم میام پایین تا برسم به نرده‌های دانشگاه و اول آرزوهام. به دانشجو شدن فکر می‌کنم و اصلا این‌که قراره چه اتفاقی بیفته... من هنوز چشم‌بسته توی ۱۶آذرم و دارم راه می‌رم تا برسم به سردر دانشگاه. این خیابون که الان برای من رویاست، یه عالمه داستان داره. مثل ماجرای ریچارد نیکسون که خاله‌زهرا هر دفعه تعریف می‌کنه، با آقاسعید که الان شوهرش شده، قرار داشتن و می‌خواستن یواشکی بعد مدت‌ها همدیگه را ببینند، به‌هم که می‌رسن یه دفعه بین جمعیت دانشجوها گیر می‌کنن. صدای شلیک میاد. سه تا دانشجو به ضرب گلوله شهید شدند. از همون خاطره عجیب خاله‌زهرا ۱۶آذر شد نماد دانشجو و این کوچه پر خاطره کنار دانشگاه به نام دانشجو‌ها ماندگار شد. چشمامو باز می‌کنم سازمان سنجش را رفرش می‌زنم ولی خبری نیست. اما مطمئنم یه روز در قامت دانشجو از اون خیابون پایین میام تا برسم به میدان انقلاب اسلامی.

خیابان هفتم تیر
همیشه شلوغ است و من دیر به کلاسم می‌رسم. فرقی ندارد چه ساعتی از خانه بیرون بیام، هفت تیر همیشه شلوغ است. مغازه‌های رنگارنگ و آدم‌های در حال خرید به این ترافیک ماشین‌ها اضافه شدن و باعث میشه که زمان زیادی از مسیر رسیدن به کلاسم را توی این خیابان بمانم. بچه‌تر که بودم، فکر می‌کردم معنی اسم این خیابان می‌شود هفت تا تیر و دقیقا باید جایی باشه که تفنگ بفروشن و هفت‌تیر  وسترنی. برای همین جزو آرزوهام بود که بیام اینجا، یه هفت‌تیر خفن بخرم و کابوی بشوم. هرچند متاسفانه اولین بار که نظریه‌ام را برای خانواده گفتم، با خنده‌هاشون مواجه شدم که نمی‌فهمیدم دلیلش چیه. بعد آبجی لیلی اومد و گفت: «خنگ خلاق خونه. هفت تیر یعنی روز هفتم ماه تیر». اونا هنوز می‌خندیدن ولی من یادم است که چقدر به نظرم عجیب می‌آمد. حالا که ساعت‌های عمرم پشت چراغ قرمز هفت تیر می‌گذرد، می‌دانم که هفتم تیر همون روزی است که منافقین یه ملت را عزادار کردن و خواستن کار انقلاب یه‌سره بشود ولی نشد. این انقلاب با مردمش هنوز سرپاست و دارد نفس می‌کشد. شاهدش همین ترافیک، همین مردم و مغازه‌های رنگارنگ.

زهرا عزیزی