«پول از پارو بالا میره خلاصه...»، این بخش آخر جملهای بود که مشاور در جواب سؤال یکی از بچهها در مورد چرایی سختی کشیدن در راه دکتر شدن، داد. مشاور بدخلق ما مثل تمام پدر و مادرها میگفت که با پزشک شدن هم لقبی ارزنده نصیب ما میشود و هم آنچنان پول در خواهیم آورد که برای جمعکردنش مجبوریم چند کامیون اجاره کنیم و اگر غیر از این شود باید تا آخر عمر مفلوکمان، رخت سیاهی و بیچارگی بر تن کنیم و با هر آبی که در دهان قورت میدهیم، حسرت دکتر شدن بچههای مردم را بخوریم؛ این درحالی بود ما را همزمان که در خانه آقای دکتر صدا میزدند، در حل مسأله و حفظ فرمول مانده بودیم اما چاره فقط حل کردن ذهن و روان در تست حلنشدنی و کتاب قطور بود.کوبیدن میخ دکتر شدن و کسب رتبه مورد نظر اما نه هوای کشیدن نقاشی مناظر بیروح حیاط مدرسه را از بغلدستیام میگرفت و نه جلوی عشق پسر پشت سریام به موسیقی را، حتی اجازه نمیداد که پسرک ردیف آخر دست از حفظ کردن متن نمایشنامهها بردارد. او رویای بازی در تئاتر را داشت، مثل دیگر پسرک ردیف جلو که رویای عضویت در گروه سرود را در سر میپروراند؛ همه اینها اما یا بهخاطر کسب درصد پایین از پشت خنجر میخوردند یا بهدلیل علاقه نداشتن به پزشکی و امثالهم توسط والدین لعن و نفرین میشدند، معلوم نبود که آینده به کجا میرود اما جلوی چشم تمام آدم بزرگها را یک پاروی پر از پول گرفته بود و بیلزن ماجرا هم ما بودیم و بس... .
فرهود عباسیفرد از تهران