تلخترین خاطره
تلخترین خاطرهام به موقعی برمیگردد كه ما به زندان كمیته مشترك برای دیدن ایشان رفتیم. محاسن ایشان خیلی بلند و چشمهایشان كمسو شده بود. دیدن این شرایط برای ماخیلی ناراحتكننده بود. از زندان كه برگشتند، میگفتند: در آنجا نمیدانستم كی شب است و كی روز! خاطرم هست یك بار در زمستان زیر كرسی نشسته بودیم و ایشان به خاطر سختیهایی كه در زندان كشیده بودند، تشنج كردند و از هوش رفتند.