قصه یک زندگی معمولی
یك زندگی خیلی معمولی داشتیم.منزل ما درخیابان ایران، عینالدوله بود. اوایل كه قم بودیم و بعد كه به تهران آمدیم، تا این اواخر در خیابان ایران بودیم. پدر یك زندگی طلبگی معمولی داشتند. از نظرمالی، نه زیاد سختگیری میكردند، نه آزاد بودیم كه هر قدر پول بخواهیم در اختیارمان باشد. پول تو جیبی داشتیم. هنرستان كه میرفتم، هفتهای پنج تومان پول توجیبی به من میدادند.
در خانواده وقتی میخواستند در باره حجاب با دخترهایشان صحبت كنند، بیشتر تشویقی بود والبته طوری برنامهریزی میكردند كه فرزندان از آغاز تربیت دینی داشته باشند. مثلا ما را در مدارس اسلامی نامنویسی میكردند. خواهرها هم اینطور نبودند كه جلوی پدر ظاهر دیگری داشته باشند و در غیبت ایشان یا بیرون از منزل جور دیگری. همیشه معمولی بودند. سختگیری بیهوده انجام نمیدادند. اگر اشتباهی میكردیم، تذكر میدادند،یا اخم، یا نهایتا سه روز قهر میكردند!
روی مسائلی مثل مد و رفتارهای سنی وفصلی نوجوانان وجوانان، زیاد حساسیت به خرج نمیدادند. مثلا موهای من، كمی از موهای معمولی بلندتر بود. زیاد پافشاری نمیكردند كه همین الان برو و موهایت را كوتاه كن، ولی نصیحت میكردند: بهتر است قدری موهایت كوتاهتر باشد. یادم هست وقتی كار اشتباهی میكردیم، فقط سه روز در حد جواب سلام دادن با ما حرف میزدند! به اصطلاح قهر بودند. بیش از سه روز هم ادامه پیدا نمیكرد. آن موقع كوچك بودیم و معنی این رفتارها را نمیفهمیدیم، اما بعدها متوجه شدیم چقدر شیوه درستی است. پدر در اینگونه مسائل، حساسیت زیادی به خرج نمیدادند و به همین دلیل هم فرزندانشان متعادل بار آمدند. البته ایشان در وصیتنامهشان نوشته بودند دوست داشتم یكی از بچههایم روحانی شوند، ولی نشدند.