شیفتگان گمنامی
چه سرّی است که میخواستند گمنام باشند، چه رازی در میان بود که از اسم و رسمشان گریزان بودند، چه حکمتی در این ناشناسی وجود داشت؟ اگر روی سنگ مزارشان اسم شناسنامهایشان را مینوشتند مگر چه عیبی داشت؟ ایکاش بودند و پاسخمان را میدادند، ایکاش در وصیتنامههاشان حرف دل را تمام و کمال میزدند و ما را میان یک عالم مجهولات تنها نمیگذاشتند.
میدانید از که حرف میزنیم؟ از شهدایی که گمنام نبودند ولی وصیت کردند که گمنام بمانند، از رزمندههایی که دلشان سنگ قبری ساده و کمحرف میخواست در حد«شهید گمنام». آنها نوشتند برای ما اشک نریزید، نوشتند لباس سیاه به تن نکنید و غمگین نشوید.
چه در سرشان بود که چنین گفتند و چنین نوشتند؟ چرا از ما عهد گرفتند که روی سنگ مزارشان بنویسیم «پر کاهی تقدیم به آستان کبیر ا...؟ مگر در بینام و نشان بودن چه لذتی هست که در شناخته شدن نیست؟ مگر بینشان چهره در نقاب خاک کشیدن چه طعمی دارد و چه حلقه وصلی با عالم بالا میسازد؟ آخر اگر روی سنگ خانه ابدیشان نوشته شود «سرباز گمنام امام زمان(عج)» ما یادمان میرود که آنها شیفته امام زمان(عج) بودند؟
خدایا رزمندههای ما در چه عالمی سیر میکردند که توانستند اینگونه از خود بگذرند، دل از هر چه در دنیاست بکنند و به چیزهایی که ذهنمان خطور نمیکند، فکر کنند؟ شک نکنید اخلاص است که انسانها را به این مرحله میرساند، به جایی که دیگر نمیخواهی خودت باشی، که اصلا خودت را هیچ نمیدانی که لازم باشد دیده شوی. این فرهنگ متعلق به شیفتگان گمنامی است، متعلق به خالقان یک سبک زندگی خاص که یادگار روزهای ازخودگذشتگی یک ملت است.