printlogo


باران عاطفه

صدای زنگ که بلند شد، نفهمیدم چطور چادرم را سر کردم و کیفم را برداشتم و به دو رفتم دم در مدرسه. ذوق و شوقی داشتم که اصلا نمی‌توانستم آن را پنهان کنم. منی که باید آن‌ سال همه حواسم را می‌دادم به کنکور، داشتم به آمدن پدرام فکر می‌کردم.  زیاد او را نمی‌شناختم. دورادور با او آشنا بودم، از طریق خواهرش، پونه. هرازگاهی هم خانوادگی به خانه ما سر می‌زدند. پدرش سلام‌علیکی با پدر من داشت و مادرش هم همکلاسی عزیزجان بود در کلاس بافتنی. از همان وقتی که مادرش زنگ زد برای هماهنگی جلسه خواستگاری، قند را بالای سرم سابیدم و دهانم را با طعم و مزه‌اش شیرین کردم.  نمی‌دانم از تعریف‌های پونه بود یا از قدبلند و اتو کشیده‌ خودش. از موهای لخت یا از چشم‌های سیاهش. هرچه بود از خوشحالی روی پایم بند نبودم. نمی‌دانم چطور خیابان‌های مدرسه تا خانه را دوتایکی کردم و خودم را رساندم به اتاقم و جلوی آینه میخکوب شدم.  مقنعه‌ام را برداشتم. نه! همه‌جوره به هم می‌خوریم. چشمان ریز قهوه‌ای و دماغ قلمی من، خوب تضادی می‌شود در برابر شکل و قیافه پدرام. صدای خنده‌ام توجه عزیزجان را به خودش جلب کرد.  عادت داشتیم آمده نیامده، عزیزجان را با سلام‌علیک گرمی صدا می‌کردیم و دستش را به نشانه احترام می‌بوسیدیم. این کار همیشه پدر بود. ما هم همیشه به کارهای او نگاه و خواه‌ناخواه آن را تکرار می‌کردیم. 
عزیزجان در چارچوب در ایستاده بود و هاج‌ و واج داشت به من نگاه می‌کرد. شاید فکرش را هم نمی‌کرد  من با آمدن اولین خواستگارم، این‌قدر دست و پایم را گم کرده‌باشم.
- عاطفه‌جان، مادر اومدی. سلام بر دختر گلم. خوش‌ اومدی. خداقوت. مدرسه خوب بود؟ راستی مریم یه ساعته داره زنگ می‌زنه، با تو کار داره. بهش زنگ بزن.
پریدم و دست عزیزجان را بوسیدم و خداقوتی گفتم و رفتم سمت تلفن. مریم، دخترِ خاله مُلوکم، درست یک هفته از من بزرگ‌تر بود. در خانه مادربزرگ با هم بزرگ شدیم و قد کشیدیم. شب‌ها تا صبح زیر نور مهتاب در حیاط مادربزرگ زیر پتو دراز می‌کشیدیم و آرزوهایمان را با هم در آسمان نقاشی می‌کردیم. او عاشق این بود که سه فرزند داشته باشد و شوهری که شغلش اداری باشد. 
می‌گفت تحمل هول و ولای شغل‌های آزاد این دوره زمانه را ندارم. دلش می‌خواست خانه‌اش در طبقه پنجم باشد و صبح‌ها از پنجره، زل بزند به دوردست‌ها و داستان‌هایش را در ذهن بنویسد. اما من برعکس بودم. می‌گفتم عزیزجانِ من، همیشه از کم‌فرزندی نالان بود. می‌گفت فرزندان می‌توانند خانواده را گرم‌تر کنند. من هم همیشه به فرزندان بیشتر فکر می‌کردم. به شوهری که شغلش آزاد باشد و تعطیلی و بازنشستگی در کارش نباشد. به خانه‌ای با حیاط کوچک که محلی شود برای بدو بدوی بچه‌ها. به مکانی دنج و تاریک که فقط مخصوص خودم باشد و بتوانم در آن به راحتی رویاهایم را ببافم.
- الو عاطفه؟ کجایی دختر؟ بالاخره اومدی؟
- وای مریم سلام! ای کاش اینجا بودی، چقدر بهت نیاز دارم. قراره ساعت 5 بیان خونه‌مون. مریم من هول کردم.
یواشکی نگاهم را دوختم به آشپزخانه که مبادا عزیزجان از راه برسد، گفتم:
- البته انگار یه سری آدم هم دارند توی دلم قند آب می‌کنند. 
مریم عصبانی شد و گفت:
- دست و پات رو جمع کن دختر. تو تازه اول راهی. هیچ‌وقت خودت رو دست‌کم نگیر. اگه با این فکر بری جلوی پدرام، چشم و گوشت بسته می‌شه و دیگه هیچ حرفی تو گوشت نمی‌ره. عاطفه به جای این حرف‌ها بشین یه برگه بردار و ویژگی‌های خودت رو توش بنویس، بعد ببین کدوم ویژگی‌هات مثبته و کدوم منفی. هیچ‌وقت حاضر نشو ویژگی‌های مثبتت عوض بشه اما برای منفی‌ها، هم تلاش کن کم‌شون کنی، هم بفهم طرف مقابلت اونها را نداشته باشه. اون وقته که می‌تونید همدیگر را کامل کنید.
حرف‌های مریم همیشه من را آرام می‌کرد. یاد زندگی عزیزجان و پدر افتادم. زندگی ساده‌ای که نقطه قوتش آرامش بود. پدر زود از کوره در می‌رفت اما در عوض عزیزجان صبور و آرام بود. البته خودش همیشه می‌گفت: «دخترجان! فکر نکن ما از همون اول همین‌طور بودیما، نه؛ زندگی ما هم پستی و بلندی زیادی داشت. آدم‌ها باید در زندگی از پستی‌ها درس بگیرند و در بلندی‌ها توکل کنند به خدا، تا مبادا توفان‌های زندگی آنها را از بلندی به پایین پرت نکنه.» 
چقدر دلم می‌خواست بشینم پای صحبت‌های عزیزجان و از تجربه‌هایش بپرسم اما یکجور حیای مادر و فرزندی بین‌مان بود که دست و پایم را برای پرسیدنش می‌بست. 
- عاطفه، دختر فقط یک ساعت دیگه مونده‌ها، پاشو حاضر شو عزیز دلم. عباس را هم صدا کن تا بره از سر کوچه شیرینی بخره.
با صدای عزیزجان مثل جت از سر جایم بلند شدم. اصلا حواسم به ساعت نبود. انگار عقربه‌ها با حال و هوای دلم شوخی داشتند. ضربات‌شان را تندتر می‌کردند تا مثل پتک بکوبند به کله‌قندهای بالای سرم و کام دلم را شیرین کنند. سریع رفتم به اتاق عباس. صدای هق‌هق گریه‌اش بلند بود. هول شدم و بدون در زدن، وارد اتاقش شدم. پخش شده بود روی تختش و داشت های‌های گریه می‌کرد. هیچ‌وقت نمی‌گذاشت کسی اشک‌هایش را ببیند. سریع خودش را جمع و جور کرد و نگاهش را از من دزدید. من هم به روی خودم نیاوردم و گفتم:
- عباس جان! می‌شه بری از سر کوچه شیرینی بگیری. مهمون‌ها تا یک ساعت دیگه میان.
عباس نگاهش را اسیر نگاهم کرد و گفت:
- عاطفه! می‌شه قول بدی هرکسی زنگ در این خونه را زد اول خوب فکر کنی بعد تصمیم بگیری؟
نگاهم خورد به پشت لب تازه سبز شده‌اش. موهای فرفری‌اش ژولیده‌تر از آن بود که بتوانم به راحتی چشم‌های ریز مشکی‌اش را از زیر بار تارهایش بیرون بیاورم. برادر 15ساله من چه فکری از ذهنش می‌گذشت؟ نمی‌دانم. هرچه بود، او را حسابی به‌هم ریخته بود. 
ناخودآگاه ترس و وحشت ریخت توی دلم و در یک لحظه تمام خورده‌های قند دلم را بلعید. دست و پایم شل شد. خودم را کشاندم به سمت اتاق. خودم را گیر انداختم به چارچوب آینه. موهای بافته شده‌ام زیر مقنعه نامرتب شده بود. دلم می‌خواست بروم پیش عزیزجان تا به یاد بچگی باز هم موهایم را با شانه سه دسته کند و آنها را در یک آن در هم ببافد. 
​​​​​​​
ادامه دارد...

لطیفه سادات مرتضوى - چاردیواری