علاج قبل از موت
رسانههای ما در بحث تولید برنامه دارای یک شکاف و گپ عمیق هستند؛ شکافی که خودش دارد حالا به یک معضل عجیب و غریب، تبدیل میشود. اگر بخواهم این شکاف را به زبان ساده تعریف کنم، اول باید با ارفاق و خوشبینی مفرط، یک قبل و بعدی برایش متصور شوم. قبلش میشود برنامه برای کودکان و بعدش هم برنامههایی با محوریت بزرگسالان.
در این بین برنامههایی هستند که برای نوجوانها ساخته نمیشوند. برنامههایی که جای خالیشان توسط ما احساس میشود اما با خاطری جمع میگویم که خالی نمیماند. نوجوانی که در عصر حاضر با یک منوی باز گسترده و کمنظیر از انواع سرگرمیها، بازیها، برنامهها، فیلمها و سریالها و حتی موزیکها از سراسر جهان مواجه است؛ چطور میخواهد این جای خالی را درک کند و اساسا منتظر پر شدنش توسط متولیان برنامهساز بماند؟ از نوجوانی صحبت میکنم که حوصلهاش به یقین کمتر از دهه شصتیها و هیجاناش بهمراتب بیشتر از دهه هفتادیهاست. نوجوانی که اگر احیانا موزیک خستهکننده و لوثشده فلان خواننده لسآنجلسی دلش را بزند، ترک بعدیاش میشود آهنگی از گروه بیتیاس. نوجوانی که قرار نیست شبکههای تلویزیون را صبح تا شب به امید یک برنامه یا سریال مفرح بالا و پایین کند! چون اساسا انیمههای هیجانانگیز و هویتبخش ژاپنی در کنار سریالهای کرهای نتفلیکس و ابرقهرمانی مارول و دیزنیپلاس این مجال را به او نمیدهد. انیمهها و سریالهایی که با محوریت نوجوانها برای هویتبخشی به آنها ساخته شدهاند. هویتی که شاید ساختنش سهم رسانههایی نظیر صداوسیما بود اما از روی بیتوجهی به این قشر آیندهساز، تنها خود را درگیر کودکانی کردند که نباید باب اسفنجی را نگاه میکردند یا بزرگترهایی که چرخ تولید کارخانهشان نمیچرخید! نوجوانهایی که مخاطب بودن صرف را نمیپسندند، آنها دوست دارند خود قهرمانشان را در قاب تلویزیون ببینند. قهرمانی که پوشالی و تصنعی نباشد. شبیه مجری فلان برنامه یا بازیگر فلان سریالی که تنها برای پر کردن کنداکتور ساخته شدهاند! من از نوجوانی حرف میزنم که در این وانفسای تکنولوژیک و منحط رو به موت، تشنه ذرهای هویت ریشهدار است؛ هویتی که فطرت خودش را در آینه آن ببیند و هویتی که بسان یک لباس اندازه و فاخر در این بازار مکاره به تنش بیاید و او را از دیگران بینیاز کند. این شکاف با برنامهسازانی که فقط دنبال برنامه گرفتن از صداوسیما هستند پر نخواهد شد. این هویت به دست برنامهسازانی ساخته خواهد شد که متخصص باشند و نوجوانها، نیازها و دغدغههایشان را بشناسند. الغرض این نوجوان ناشناخته که عاشق کی پاپ و گیمآف ترونز و کال آف دیوتی و هالک و بتمن است، اگر روزی به گوشش برسد که صداوسیما تحولی ساختارشکن در برنامهسازی برای او ایجاد کرده، شاید چیزی شبیه برنامه «شیوه» که با جابهجا کردن ساختارها توانست نخبگان را پای خود بنشاند، بیشک حاضر خواهد شد تلفن همراهاش را که حالا حکم ناموس برایش پیدا کرده کنار بگذارد و خود را به آن برنامه یا فیلم یا سریال برساند و چه خوب است که قبل از موت، این علاج رخ دهد.