printlogo


رو به آسمان کرد و گفت بخشیدمش
زهراخانم بعد از فوت حاج‌مصطفی تنها امیدش به پسرش یوسف بود که چرخ زندگی را بچرخاند.حاج‌مصطفی در محل یک عطاری داشت که یوسف ازصبح زود تا آخرشب باجان و دل درآن کارمی‌کرد.یوسف خوش‌اخلاق و مردم‌دار بود.اهالی محل خیلی دوستش داشتند.

یوسف تمام هم و غمش این بود که بتواند یک زندگی معمولی و خوب برای مادروسه خواهرش فراهم کند. اشکان، هم‌محله‌ای یوسف بود و از بچگی با هم بزرگ شده بودند. اشکان اهل کار نبود و بیشتر اوقات در پارک محل وقت می‌گذراند و اخیرا عاشق ندا، دختر حاج‌حسین میوه‌فروش محله شده بود و می‌دانست که اگر پا پیش بگذارد او به‌هیچ‌عنوان قبول نمی‌کند.زهراخانم چند وقتی بود پافشاری می‌کرد که یوسف سروسامان بگیرد و تشکیل خانواده دهد. اوبه خواهران یوسف و خانم‌های محل سپرد که اگر دختر خوبی می‌شناسند معرفی کنند.پرستو، دختر زهراخانم، ندا را که دوست صمیمی‌اش بود ومی‌دانست اوهم ته دلش یوسف را دوست دارد به مادر پیشنهاد داد. زهراخانم و یوسف هر دو موافق بودند و قبول کردند.بعد از چند جلسه صحبت و رفت‌وآمد هر دو طرف به توافق رسیدند و قرار شد در یکی ازاعیاد نزدیک مراسم عقد رابرگزارکنند.اشکان که موضوع را فهمید خیلی ناراحت شده بودو نمی‌دانست چه‌کار کند.دوستانش هم مسخره می‌کردند و دستش می‌انداختند. اشکان تصمیم گرفت با خود یوسف صحبت کند و از او بخواهد کنار بکشد. درنهایت آخرشب رفت پیش یوسف و ماجرا را تعریف کرد. یوسف که جا خورده بود، قبول نکرد ندا را از دست بدهد. کار به جروبحث و داد و بیداد کشید. یکدفعه اشکان سنگ ترازو را برداشت و به سر یوسف کوبید و کل مغازه پر از خون شد. اهالی محل جمع شده بودند و اشکان که ترسیده بود، فرار کرد. یوسف به علت ضربه‌مغزی و خونریزی از دنیا رفت. اشکان بعد از یک هفته که پنهان شده بود خودش را معرفی کرد. او می‌گفت عذاب‌وجدان راحتش نمی‌گذارد و خیلی پشیمان بود.زهراخانم تنها خواستش قصاص بود.خیلی از بزرگان و اهالی محل برای رضایت رفته بودند، ولی هیچ جوابی نگرفتند.آقای جعفری یکی از صلح‌یاران منطقه بود که در خیلی از اختلافات محل ورود و ختم به خیرشان می‌کرد. مردم خیلی دوستش داشتند و برایش احترام خاصی قائل بودند.قرار شد آقای جعفری با زهراخانم صحبت کند تا شاید بتواند رضایت بگیرد.زهراخانم بعد از کلی احترام و پذیرایی به آقای جعفری گفت: احترام‌تان واجب، ولی درباره رضایت و گذشت با من صحبت نکنید، چون من راضی نیستم. آقای جعفری، اگر خود شما بودید رضایت می‌دادید؟بغض گلوی آقای جعفری را فشرد و گفت: رضایت می‌دهم، خیال‌تان راحت، چون یک‌بار تجربه‌اش را داشتم.پسر من هم در یک درگیری، ناخواسته کشته شد و من قاتل پسرم را بخشیدم و الان حال خوبی دارم و از کاری که کردم خوشحالم، چون پسری که بخشیدم الان صاحب خانواده شده و مثل پسر خودم به من رسیدگی می‌کند. از شما می‌خواهم به نیت امشب که متعلق به امام‌زمان(عج) است او را ببخشید و بگذرید.زهراخانم که خیلی متاثر شده بود نگاهی به آسمان کرد و گفت: خدایا، بخشیدمش و من هم از حقم گذشتم. زهراخانم که بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده بود به دخترها گفت: آماده شوید برویم جمکران با آقا درددل دارم.

ابوالفضل عسکری - نویسنده