یادداشتی از حامد عسکری شاعر و نویسنده
سفرنامه دمعشق
جمعه است، لباس پوشیدهام بیایم روزنامه، واتساپ دینگ میكند، محمد است: عكس پاسپورتتو بفرست. من: خیر باشه كجا؟ محمد: داریم با یه جمعی میریم سوریه اگه میای عكس پاست رو بفرست امشب ساعت یازده فرودگاه امام باش، زانوهایم میلرزد... روزه بزاقی در دهانم باقی نگذاشته كه قورت بدهم. زبانم خشت خشك و برشتهای است كه به سقف دهنم میخورد و پُق پق صدا میدهد، دندان عقلم تیر میكشد، عقلم تیر میكشد، قصه را میگویم، هم به همسرم هم به رئیس، رئیس میگوید برو ولی از همونجا یادداشت برسون بهمون دعامون كن. میگویم چشم و كوله میبندم، همسرم میگوید با كی میروید میگویم نمیدانم، چند روز میروید؟ نمیدانم. كی بر میگردید، نمیدانم... .
امنه ؟ انشاا... امنه! دلشوره توی چشمهایش موج میزند. پسرم میگوید كجا میروی؟ میگویم سوریه! میگوید همونجا كه بالن نقی معمولی رو توی پایتخت برد؟ میخندیم، میگویم: بله! میگوید: اونجا هنوز داعش داره كه تیر بندازه؟ میگویم: داره، ولی خیلی دورن! میگوید: برام از اونجا یه تفنگ واقعی بیار. میگویم: چشم!
دخترم بق كرده بغض دارد؛ میگویم زود برمیگردم! میگوید: حرم حضرت رقیه میری؟ میرم... میشه یه عروسكم رو ببری براش. میگویم: میبرم... .
سفره افطار انداخته شده، دم افطار یك سكوت ملس حكمفرماست. مسخره بازی درمیآورم میخندانمشان. همسرم میگوید: نمیشه منو ببری؟ روم سیاه نه. میگوید: هرجا غیر سوریه بود حلالت نمیكردم. میگویم: غلامتم! میگوید: مراقب خودت خیلی باش! میگویم چه جوری! میماند! زل میزنم بهش! شهید شدم نری توی مصاحبههات بگی خوب بود و مهربون بود و میدونست شهید میشهها! من خیلی معمولیام... میگویم خیلی عنوان همسر شهید بهت میآد؛ توی بغض میخندد و میگوید كوفت، لوس بیمزه... .
مراسم رد شدن از زیر قرآن و اینها انجام میشود، میبوسمشان و از خانه میزنم بیرون... مطمئنم از بالا توی تراس دارند نگاهم میكنند یك دست زنانه از بالای تراس پشت سرم آب میریزد... با چهار انگشت شست و سبابه قلب درست میكنم نشانشان میدهم. سر كوچه اسنپ میگیرم . مقصد را به جای اینكه بنویسم فرودگاه امام خمینی مینویسم دمشق... عقلم تیر میكشد. اصلاح میكنم آدرس را. یك راننده درخواستم را اجابت میكند. دوره، دوره نشانههاست، اسم راننده عباس است... آیا این نشانه نیست؟
ادامه دارد...