printlogo


برای بابای شهیدم...
بی‌تو ادامه می‌دهم
پنجشنبه‌ها بدجوری دلم می‌گیرد، عجیب هوایت را می‌کنم. دلم می‌خواهدهر جا که باشم خودم را به تو برسانم نه به خودت، که به مدفنت... نه که فقط پنجشنبه‌ها هوایت کنم،نه، همه‌ روزهای هفته همین است، دلتنگی که روز و ماه و سال نمی‌شناسد.

اما پنجشنبه‌ها یادت بیشتر چنگ می‌زند بر سینه‌ام، شاید هم به خاطر این باشد که از بچگی عادت کرده بودم پنجشنبه‌‌ها وعده‌ دیدار است. کل هفته منتظر بودم تا پنجشنبه برسد و مامان حلوایی درست کند و من به زائران‌ مزارت تعارف کنم و بگویم برای بابایم فاتحه‌ای بخوانید! از روز قبلش شاخه‌های گل را آماده می‌کردم تا سنگ مزارت بدون رنگ و لعاب نباشد، هر چه باشد بابایم بودی و نباید دست خالی می‌آمدم به دیدنت. گلاب هم برای شستن آن سنگ سرد و خاموش تا بوی خوش بگیرد، گل و گلاب و حلوا تنها دارایی بچگی‌ام بود برای ملاقاتت. راستی تو چه داشتی که در عوض این دارایی کودکانه‌ حواله‌‌ام کنی؟سال‌هاست دارم ادامه می‌دهم، بی تو و بدون لبخندت. تو را که نمی‌شود فراموش کرد. هر چند که من فقط به ملاقاتت می‌آیم و تو... گاه تصور می‌کنم فراموش‌مان کرده‌ای، نامی و نشانی از تو نیست. ما بی تو خسته‌ایم بابا، تو بی ما چگونه‌ای مرد؟