printlogo


مجموعه یادداشت‌های سفر به لبنان/ بخش هفتم
لبنان، جنگ داخلی اسقاطیل و مقاومت
در خیابانی که اصلا حس نمی‌کردم مشکل امنیتی خاصی داشته باشد، خیلی با احتیاط در حال قدم زدن از خیابان فیلم می‌گرفتم که دو موتوری ریختند سرم و داد و بیداد و...خلاصه سوار شدیم و یکی دو جایی در محله سراغ مسئول امن منطقه گشتیم و بالاخره بعد چند دقیقه رسیدیم به حاجیه مربوطه. موتور‌سوارها رفتند و حاجی بگو بخندی کرد و توضیح شرایط و بعد فی امان ا...همین اتفاق ساده راه ما را به سمت هتل کمی دور کرد.

طبق عادت از روی گوگل‌مپ مسیر را انتخاب کردم و رسیدیم به جاده قدیم صیدا به بیروت که حالا خیابانی در وسط شهر است و یک طورهایی مرز شرقی ضاحیه. وارد خیابان شدیم و به سمت جنوب راه افتادیم. برای اولین بار در این چند سفر، ردی خیلی جدی از جنگ‌های داخلی لبنان روی در و دیوارهای یک سری از ساختمان‌های قدیمی دیدیم. این ردها (‌که شاید شبیهش را در ساختمان‌های قدیمی خرمشهر دیده باشید)، در دوطرف خیابان بودند و این فکر در سرمان بود که احتمالا اینجا خط درگیری بوده. یک طرف خیابان محله مسیحی‌نشین و طرف دیگر شیعه‌نشین. روز بعد تصمیم گرفتم محله مسیحی‌نشین را پیاده‌روی کنم. فرهاد همراهی نکرد و تنها راه افتادم و مسیری روی نقشه انتخاب کردم. محله زیبایی بود، قبلا به جز ضاحیه بیشتر محله‌های شمال شهر بیروت که خیلی اثری از گذشته در آنها باقی نمانده را دیده بودم، ولی در این محله که شیاح نام داشت، در کنار ساخت و سازهای تکی و شهرکی، هنوز بافت قدیمی محل خیلی جدی باقی بود. مجسمه‌های حضرت مریم و دیگر بزرگان و مقدسان مسیحی، به تعداد زیاد سر کوچه‌ها دیده می‌شد. حدود ساعت دو و سه عصر و کوچه‌ها خلوت بود. آرامش و سکوت محله در کنار ساختمان‌های قدیمی خیلی سر ذوقم می‌آورد. نکته عجیب، وجود ساختمان‌هایی با رد ترکش و گلوله در تمام محله بود. حدود دو ساعت در این محله گشتم و فراوان از این ساختمان‌ها دیدم. دامنه جنگ خیلی گسترده‌تر از چیزی بود که روز قبل تصور کرده بودم. از میانه این جنگ اما کم‌کم جنبش امل و بعد حزب‌ا... متولد شدند و قدرت گرفتند و سرانجام اسرائیل را از لبنان بیرون کردند. رژیم غاصب را بیرون کردند و در این حدود سه دهه، دیگر خبری از جنگ داخلی در لبنان نیست، نه این‌که زمینه یا تحریک برای درگیری نباشد، بارها این کشور تا جرقه جنگ و درگیری پیش رفته اما همیشه خودداری و درایت شهید سیدحسن نصر‌ا..، از به آتش کشیده شدن دوباره لبنان جلوگیری کرد. نمونه آخرش که در ذهنم است، در همین فکرها بودم که به خیابانی رسیدم با تعداد زیادی بار و مشروب فروشی در آن. مردم گوشه خیابان نوشیدنی می‌خوردند و انواع کارهای روزانه را دنبال می‌کردند. فرهاد زنگ زد که نزدیک مسجد قائم ساختمانی را با موشک زده‌اند، می‌خواهم خودم را به نقطه ترور برسانم ولی نگاهم به خانمی می‌افتد که با لپ‌تاپش گوشه پیاده‌رو خیابانی شیک کار می‌کند و گویا اصلا خبر ندارد دو کیلومتر آنطرف‌تر موشک‌های جنگنده‌های اسقاطیلی چه می‌کنند. ضاحیه سپر بیروت شده و مقاومت سپر این‌ مردم. تخته گاز به سمت محل ترور که پیاده نیم ساعتی با آن فاصله دارم راه می‌افتم. گوشه ذهنم به نقش مقاومت در ایجاد آرامش و امنیت برای این مردم فکر می‌کنم. به این‌که آیا این خانم یا دیگرانی که در این دو ساعت دیدم، قدر این خدمت را می‌دانند؟ بعد به خودم می‌گویم: سید و حزب که هزینه این آرامش را با خون‌شان داده‌اند، توقعی ندارند، تو کجای این معرکه‌ای که بخواهی حساب‌کشی کنی. 

امير داسارگر | کارگردان تلويزيون و سينما