روایتی از عشق به خدا در یک نگاه
آرزوهایتان را بلند فریاد بزنید
عارف چراغی
دم اذون بود كه صدای زنگ خانه آمد، آیفون نداشتیم. زنگمان از آن قدیمیهایی بود كه صدای سوت قناری میداد. در را كه باز كردم، دیدم كه نذری آورده است. بدون هیچ عشوه و افسونگری؛ خیلی ساده و بیآلایش. نه پنجه آفتاب بود و نه موهایش شرارههای آتش؛ نه قرص قمر بود و نه قدش رعنا، اتفاقا صورتش پر از ككهای كرم و قهوهای بود. برای من اما زیباترین دختری بود كه تا آن روزها دیده بودم. ككهای قهوهای روی صورتش او را با همه همسن و سالهایش متفاوت كرده بود. معذب هیبت و چشمهایش شده بودم. چادرش صورتی و با غنچههای سرخ بود. چادر به سر آمده بود در خانه ما، در خانه دل وامانده من. ظرف شلهزرد در دستانش مانده بوده و من دستپاچه جلویش ایستاده بود كاسه را كه داد، هل شدم و بهجای آنكه بگویم قبول باشد، گفتم بفرمایید تو!
شما عشق در یك نگاه را شنیدهاید؟ من هم شنیدهام هم چشیدهام. وقتی اذان مغرب شد و با شلهزرد نذریاش افطار كردم، عاشقش شدم. عجله داشتم تا كاسه را پس بدهم. شلهزرد را كه خوردیم ظرف را شستم و یكجوری كه مادرم نبیند از باغچه حیاط چند برگ گل چیدم و انداختم توی كاسه و رفتم كه پساش بدهم. خدا خدا میكردم كه خودش در را باز كنم. نكرد. پدرش بود. كاسه ملامین پر از گلبرگهای قرمز را دست پدرش دادم و عقبعقب برگشتم.
شده بود دعای اول افطارم و آرزوی بعد هر نمازم. شده بود خواب و خوراكم. سحر تا افطار به آن فكر میكردم و مزه شلهزردی كه معلوم نبود خودش پخته بود یا نه؛ از زیر زبانم نمیرفت.
شبهای قدر كه شد آب و شانه كرده اولین نفر جلوی مسجد محلهمان بودم. توی كوچه جلوی مسجد زیلو انداخته بودیم و خانوادگی دعا میخواندیم. خدا خدا میكردم كه بیاید و رد بشود. آمد ولی رد نشد. ایستاد سلام كرد و با خانواده حال و احوال كردن. چیزی نگفتم. بعدها كه به آن روزها فكر كردم مطمئن شدم سكوتم بهترین كار ممكن بود، هرچه باشد از بفرمایید داخل كه بهتر است.
رمضان گذشت و نماز عید فطر را هم خانوادگی با هم خواندیم. یك روز از همان روزهای بعد از رمضان كه در پستوی ذهنم دنبال بهانه برای دوباره و سهباره و چندباره دیدنش بودم؛ یك كامیون آمد و جلوی خانهشان پارك كرد و اسباب و اثاثیهشان را بار زد و رفت. بههر كجا؟ نمیدانم! هیچوقت هم نفهمیدم. از دستش دادم. به همین راحتی.
توی خاطرات زمان زود میگذرد. خیلی زود، به فاصله تایپ كردن همین چند پاراگراف. از آن موقع هیچ رمضانی برایم آن رمضان نشد و هیچ شلهزردی برایم آن شلهزرد.
این روزها دلم میخواهد دوباره قیدار امیرخانی را بخوانم. قیدار را بخوانم و درون سیر عرفانیاش غرق شوم. درون سیرِ عرفانیاش غرق شوم و خودم را به حال آن روزها برسانم. بخوانم و خودم را به هوای رمضان گره بزنم، سینه خیز بروم و خودم را به شبهای قدر برسانم كه دعا كنم تا دوباره حال و هوای آن روزها برایم تكرار شود. برای آن همه شور و عشق دخیل ببندم. برای خوشبختی آنكه حتی نمیدانم كجا دنیاست؛ زنده است یا مرده دعا كنم.
اینها را نوشتم تا بگویم اگر در این شبها آرزو یا حاجتی داشتید. ننشینید و رفتنش را تماشا كنید. پشت سرش آب نریزید. اینها را نوشتم تا بگویم از وقتی آن كامیون نارنجی اثاثیهشان را با خود برد دلم آشوب مانده. سالهاست كه بیتابم، انگار كه یك زن با سنگ رخت بشورد توی دلم. بیتاب ماندهام. این شبها اگر آرزویی دارید بلندبلند فریادش بزنید و دنبالش بدوید. نمانید! ننشینید!