مروری بر خاکستر و سایه
داستان آدمهای آشنا
خاکستر و سایه عنوان مجموعه داستانی به قلم شهناز بلالی دهکردی است. این کتاب به سال 1403 توسط نشر آنیما به چاپ رسید. این مجموعه شامل 17 داستان کوتاه، مشتمل بر 112 صفحه است. خاکستر و سایه گرچه اولین اثر از شهناز بلالی است اما پختگی نثر و زبانی در نهایت سلامت، گویای قلم توانمند نویسنده آن است. تعدادی از داستانهای این مجموعه در جشنوارههای معتبر ادبی دارای رتبه و امتیاز شدند؛ از جمله برگزیدهشدن داستان استخواندار، اولین داستان از این مجموعه، در بخش دیالوگنویسی جایزه مستقل ادبی واژه.
نازنین جاویدسخن-داستاننویس
هر 17 داستان به دور از زیادهگویی، تطویل، زوائد و حرافی بوده و فراتر از اینها در وهله اول واجد پیرنگ داستانی هستند. بیشتر داستانها در فضایی نادیده و تازه روایت میشوند. فضاهایی که برای کمتر آدمی آشنا هستند. گاه داستان خواننده را همراه با شخصیت به عمق چاهی تاریک میبرد، گاه به شهر یا روستایی دور، که در فضاهای مشابه کمتر دیده شدند. برخی از داستانها فضای رئال دارند و برخی دیگر به سوررئال تنه میزنند. آدمهای این داستانها همگی آشنا هستند؛ آدمهایی که آنها را دیدهایم اما هرگز به زندگی آنها اینگونه نگاه نکردهایم. این نگاه و منظر نویسنده است که از این روایت آشنا، در اتمسفری جذاب و تازه، کشش و تعلیق لازم را بهوجود میآورد، بهنحوی که خواننده با آنها همذاتپنداری میکند. شخصیتهای اصلی داستانها همگی زن هستند؛ زنانی که فارغ از فعلیت در جهان داستان، کنشگر و داستانخیزند. حضور شخصیتهای زن به هیچ رو توازن نیروها را بر هم نمیزند؛ به گونهای که نیروهای مردانه، در جهانی زنانه نقشهای فعال بازی میکنند.
بریدهای از متن کتاب:
«خانباجی پشت در اتاق زائو رفت و چند ضربه به در زد:
-زنکاکا! دست و پایت را جمع کن، ملّا میاد برای نامگذاری.
گوش به در چسباند، صدایی نشنید. در را هُل داد. گربه سیاهی از کنار پایش بیرون پرید و میان جمعیت گم شد. کنار رختخواب نشست. لحاف را کنار زد. نارین نبود! از اتاق بیرون آمد. بیقرار بود. راه افتاد توی حیاط؛ لوطیانتری و لوطیبزی معرکه گرفته بودند. با صدای تمبک لوطی، پسربچهای پابهپای انتر میرقصید. هر دو کمرچین مخمل گُلی به تن داشتند. پسربچه تاب میخورد و صدای زنگولههایی که سر انگشتانش بسته بود، همه را به رقص میآورد. توی ایوان کنار ننهشهربانو و خانمبزرگ، زن اول خان، نشست. دستپاچه بود. اینپا و آنپا میکرد، سر چرخاند بچهها چنگ میانداختند میان خشتهای دیوار، بالا میرفتند و لب بام مینشستند. کوچکترها لب دیوارها نشسته بودند. تیلههای گِلی را توی نی میانداختند و فوت میکردند. تیلهها میخورد به سر و صورت مردم و سر و صدایشان را درمیآورد. نوکرهای خان با چوبهای بلندشان به پَر و پای بچهها میزدند.»
در پایان خواندن این مجموعه داستان شما را با جهانها و نگاههای تازهای آشنا خواهد کرد. شما در خاکستر و سایه داستان خواهید خواند نه چیزهای دیگر.