احمد رهدار: تا از میراث شرقشناسی خود آگاه نشویم، خودمان را درست نمیشناسیم
شرقپژوهی؛ زمینهای قدیمی برای نفوذ
شرقشناسی تنها یک جریان علمی برای شناخت جوامع شرقی نبوده، بلکه به روایت این گفتوگو، در طول چند قرن به تدریج به مجموعهای از روشها و رویکردهای معرفتی تبدیل شده که میتواند بر نحوه فهم مسلمانان از تاریخ، فرهنگ و هویت خود اثر بگذارد.
علی مظاهری - روزنامهنگار
از پیوند شرقشناسی با استعمار و سیاست گرفته تا انتقال برخی از مبانی آن به دانشگاهها و جریان روشنفکری در جهان اسلام، پرسش اصلی این است که چگونه یک دستگاه معرفتی میتواند از مسیر علم و پژوهش، بر بنیانهای هویتی یک جامعه اثر بگذارد. در این میان، بازشناسی روشها و میراث شرقشناسی، ضرورتی برای فهم مستقل فرهنگ و تمدن اسلامی دانسته میشود. بههمین مناسبت، با دکتر احمد رهدار گفتوگو کردیم.
برای ورود به بحث استحاله فرهنگی، بهتر است از کجا شروع کنیم؟
معتقدم استحاله فرهنگی، مرحلهای متاخر است که پس از مساله نفوذ فرهنگی پدید میآید. بهبیان دیگر، هرجا استحالهای صورت گرفته، پیش از آن نوعی نفوذ وجود داشته؛ بنابراین برای فهم درست مفهوم و مصادیق استحاله فرهنگی، لازم است مساله نفوذ فرهنگی و زمینههای آن را بررسی کنیم. چند زمینه مهم را میتوان مورد توجه قرار داد که بهگمان من در آغاز برای نفوذ سپس برای استحاله فرهنگی در جهان اسلام، بهویژه درباره ایران، مؤثر بودهاند. بهگمان من، مهمترین، دیرینترین، پایدارترین و مؤثرترین زمینه نفوذ سپس استحاله فرهنگی در جهان اسلام، جریان شرقشناسی است.
شگفتآور و در عین حال فاجعهبار است که در عمده محافل آکادمیک ما، نگاه منفی و انتقادی جدی به جریان استشراق وجود ندارد. حتی اگر نگاه انتقادی هم مطرح باشد، سازوکارها، روندها و رویههای جاری در محافل آکادمیک ما بهگونهای شکل گرفته که از متون و تحقیقات شرقشناسی، بهنحو حداکثری استفاده میکنند.
برای فهم این مساله، باید روند تاریخی شرقشناسی و تحول رویکردهای آن را بررسی کرد. شرقشناسی در چندسده اخیر، بهگمان من، سه مرحله تاریخی را پشتسر گذاشته؛ مرحله نخست از قرن دهم میلادی تا نیمه قرن هفدهم؛ مرحله دوم از نیمه قرن هفدهم تا نیمه قرن بیستم؛ و مرحله سوم از نیمه قرن بیستم تا امروز. در مرحله نخست، محوریت مطالعات شرقشناسی با دستگاه پاپ و کلیسا بود. بخش عمده این دوره، یعنی پنج یا شش سده نخست آن، با چندسده پایانی قرون وسطای غرب، یعنی از قرن دهم تا پانزدهم میلادی، همزمان است. در این دوره، جهان غرب در ساحت انحطاط خود بود و جهان اسلام در مرحله خودشکوفایی و نشاط قرار داشت.
چه تحولاتی در جهان اسلام، زمینه توجه ویرانگر غرب را به شرق فراهم کرد؟ زیرا جنگهای صلیبی از یغمای مغول به تمدن ایرانی-اسلامی اگر بیشتر آسیب نزده باشد، کمتر نبوده...
دو اتفاق مهم در جهان اسلام به این دوره شکل داد. نخست جنگهای صلیبی که از قرن دهم تا دوازدهم میلادی، در حدود 200 سال و در قالب هشت جنگ رخ داد. اتفاق دوم که اتفاقا نتیجه جنگهای صلیبی بود، سرقت سپس ترجمه آثار علمی مسلمانان به زبانهای مختلف بهویژه لاتین بود که اوج آن در سده سیزدهم میلادی رخ داد. نتیجه این فرآیند، ابتدا ایجاد اضطراب و سپس شکلگیری نوعی انقلاب در حوزه دانش، بهویژه در الهیات مسیحی، آنهم تحت تاثیر افکار مسلمانان بود.
فرمودید مطالعات شرقشناسی در آغاز با محوریت کلیسا و پاپ انجام میشد و رویکرد غالب، تاریخی بود؛ بهچهمعنا؟
بهاینمعنا که هر موضوعی از موضوعات مربوط به شرق و عمدتا اسلام را که میخواستند مطالعه کنند، تاریخ آن موضوع را مورد بررسی قرار میدادند. مستشرقان در این دوره تقریبا با احتیاط و دستبهعصا حرکت میکردند. وضعیت روحی آنان، وضعیت انفعال، ترس و احتیاط در برابر جهان اسلام بود. البته در قرون پایانی این دوره، بهویژه از قرن شانزدهم و هفدهم، تغییراتی آغاز شد و آن انحطاط، ترس و انفعال بهتدریج کاهش یافت. در همین دوره، در خود جهان غرب نیز تحولاتی رخ داد؛ از جمله رنسانس و پس از آن، نهضت اصلاح دینی و پروتستانتیسم مسیحی، انقلاب صنعتی و مجموعهای از تحولات خرد و کلان دیگر.
چطور در مرحله دوم، یعنی از نیمه قرن هفدهم تا نیمه قرن بیستم، فضای کاملا متفاوتی شکل گرفت؟
چون مطالعات شرقشناسی را در این دوره، دستگاه دربار مدیریت میکرد، دیگر کشیشها، پادریها و امثال آنها بازیگران اصلی نبودند؛ بلکه دیپلماتها، جاسوسها و محققان نیز به بازیگران اصلی این عرصه تبدیل شدند. رویکرد مطالعات نیز علمی شد. به این معنا که شرقشناسی تنها به رویکرد تاریخی محدود نماند و از ظرفیت دیسیپلینهای موجود در نظام دانشگاهی، مانند جامعهشناسی، اقتصاد، مدیریت، سیاست و البته تاریخ بهره گرفت که مهمترین دستاورد این دوره، تبدیلشدن شرقشناسی به متدولوژی بود. یعنی همان روندی که بهواسطه آن شرقشناسان در بسیاری از دانشگاههای اروپا دانشکدههای شرقشناسی تاسیس کردند و در نتیجه، مستشرقان بهصورت شبکهای عمل کردند و چون نسبت به ماموریت خود آگاه شدند، تحقیقاتشان همافزا شد؛ کنگرههای شرقشناسی راهاندازی شد، مجموعهها و دایرهالمعارفهای شرقشناسی نوشته شد و حجم بسیار بالایی از تولیدات علمی با رویکرد شرقشناسانه شکل گرفت.
در دوره سوم، یعنی از نیمه قرن بیستم به این سو، میدانیم اتفاقاتی افتاد که دورانی متمایز از قبل را رقم زد؛ توضیح میدهید؟
رویکردهای علمی در این دوره از اتکای صرف به تاریخ و سپس بهرهگیری از ظرفیتهای مستقل دسیپلینهای دانشگاهی، بهسمت بهرهگیری از مولتیدیسیپلینها و رویکردهای میانرشتهای رفت که مهمترین برآیندش بهنظرم، ظهور مستشرقان شرقی بود؛ یعنی تمام حرفهایی که مستشرقان غربی در دوره اول و دوم درباره اسلام، علیه اسلام و علیه مسلمانان مطرح میکردند، در این دوره از زبان خود شرقیها و خود مسلمانها علیه اسلام و مسلمانان گفته میشود.
به دیگرسخن، مهمترین بازیگران حوزه مستشرقان شرقی، بهطور طبیعی، دانشگاهیان ما بودند؟
شرقشناسی، بهویژه از دوره دوم که تبدیل به متدولوژی شد، چند مساله را بهصورت خاص دنبال کرد. پس تفاوتی نمیکرد مستشرق انگلیسی باشد یا فرانسوی، آلمانی، روسی، آمریکایی، اسپانیایی، ایتالیایی یا پرتغالی؛ یا فرقی نداشت که در قرن هجدهم، نوزدهم یا بیستم فعالیت کند. همچنین تفاوتی نمیکرد موضوع تحقیق دین یا سیاست، فرهنگ یا اقتصاد باشد یا مسائل مدنی؛ قلمرو مورد مطالعه شرق اسلامی باشد یا غیر اسلامی، مثلا هند یا قفقاز جنوبی یا آفریقا. این تفاوتها در نتایج تحقیقات شرقشناسی، تفاوت بنیادینی ایجاد نمیکرد؛ بهویژه در دوره دوم که به متدولوژی تبدیل شده بود.
تحقیقات شرقشناسی قرار بود چه مولفههایی را با بیانهای مختلف و از طریق تطبیق بر مصادیق مختلف، بررسی (یا اثبات) کنند؟
نخست اینکه شرق عقبمانده است؛ دوم اینکه شرق استبدادزده است؛ سوم اینکه شرق دارای نژاد پست است؛ چهارم اینکه خود شرق نمیتواند خودش را از منجلاب تاریخی و فکریای که در آن گرفتار شده نجات دهد و پنجم اینکه غرب، همان منجی موعودی است که میتواند شرق را از این وضعیت فلاکت و انحطاط برهاند و به وضعیت نشاط و پیشرفت برساند. این پنج مساله، بهگمان من، مسائل مشترک همه مطالعات شرقشناسی است.
آیا همه مستشرقان دقیقا در همین مسیر حرکت کردند؟
وقتی میگویم «همه»، باید این واژه را اجتماعی و تاریخی فهم کرد. در میان هزاران محقق شرقشناس، شاید ۱۰، ۲۰ یا حتی ۵۰ مستشرق توانسته باشند خودشان را از ریلهای ازپیشتعیینشده در مسیر تحقیق، خارج کنند و به نتایجی غیر از نتایجی برسند که شرقشناسی بهصورت پیشینی مطرح (یا مقدر) کرده بود.