روایتی از شهید امنیت، ولیالله صفری، افسر یگان ویژه فراجا در اصفهان که توسط اغتشاشگران به شهادت رسید
آخرین مأموریت در آتش و آشوب
صفحه گوشی پسر نوجوان روشن شد. سرما انگشتانش را قرمز و ملتهب کرده بود. دستش را روی شعله آتش گرفت؛ اما بهجای گرما، دود سیاه و لزج لاستیک سوخته بلند میشد. متن پیام را خواند: «با توجه به حضور گروهکهای تروریستی و افراد مسلح در برخی تجمعات شبانه و طراحی آنها برای کشتهسازی و تصمیم قاطع مبنی بر عدم مماشات و برخورد قاطع با اغتشاشگران به خانوادهها اکیدا توصیه میشود که از جوانان و نوجوانان خود مراقبت کنند.»
زهرا شکراللهی -گروه دفاع مقدس
پسر ماسک صورتش را محکم کرد و گوشی را در جیبش سراند. صدای لرزش پیامک را حس کرد. فریادهای چند نفر در سر میدان علیخانی بلند بود: «این آخرین نبرده...».
صدای ترکیدن ترقه از دور به گوش رسید. سرمای شب هجدهم دی به تن پسر نوجوان نیش میزد. یک نفر به جسم لاغر پسر تنه زد و گفت: «ترسو نباش، بپر جلوی موتور یگان ویژه رو بگیر.»
پسر عقب کشید. صدای زوزه چند موتورسیکلت بلند شد. آدمها در میان تاریکی، با فاصلههای دومتری از یکدیگر ایستاده بودند. تایر موتور پلیس روی تکهآجری لغزید. صدای هو کشیدن پسری در میدان علیخانی اصفهان پیچید. کسی از بلندگو فریاد میزد: «متفرق بشید، به تابلو و درختانآسیب نرسانید.»
موتورسیکلت بعدی پلیس چرخید. آسفالت خیابان پر از شاخههای شکسته درختان بود و بوی تند گازوئیل و ترقه سوخته در فضا میپیچید. صدای سوختن تایرها و شکستن شاخههای درختان تمامی نداشت. فریادهای چند نفر در میدان ادامه داشت؛ صداهایی که دیگران را به وسط ماجرا فرامیخواندند. تاریکی و سرما، شعله آتش و آشوب، همهجا را فراگرفته بود.
چند پسر نوجوان قصد دور شدن از میدان را داشتند که با صدای زمینخوردن موتور پلیس برگشتند. کنجکاوی و هیجان آنها را به صحنه کشاند. چند نفر به جان دو پلیسی افتادند که کلاهکاسکت بر سر و باتوم سیاهرنگ در دست داشت. مردی که سر و صورتش را با چفیه پوشانده بود، دست در جیب پلیس کرد؛ از اسلحه خبری نبود. گوشیاش را برداشت. مردی آن طرف میدان فریاد کشید: «سید گیر افتاد، ولیالله رو گرفتن.»
صدای دویدن گروهی از آدمها با سر و صورتهای پوشیده به گوش میرسید. صدای لگد زدن، درد و شکستن استخوان در گوش خاک سرزمین ایران میپیچید. شعله آتش مانند طوفان بلا سر به آسمان گذاشت. انفجار باک موتور پلیس مهیب بود، و جسم پلیسهایی که بهجای خاک، شعله آتش و زخم خنجر را به آغوش کشیدند.
صدای خشک شلیک اسلحه وینچستر چند بار پیاپی در میدان پیچید. صدای خرد شدن شیشهها و شکستن درختان تمامی نداشت. بوی تند گاز اشکآور همه را به سرفه انداخت.
میدان علیخانی در آتش و آشوب
ولیالله، افسر یگان ویژه فراجا در اصفهان، آن شب در میان انبوه صداها و زبانههای آتش، به شهادت لبیک گفت. شاید در آن لحظه، خاطرات روستای خلج فریدن در ذهنش جان گرفته بود؛ روزهایی که در حلقه مردان، سینه میکوبید و در شب عاشورا همنوا میشد: «امشبی را شه دین در حرمش مهمان است/ مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع/ عصر فردا بدنش زیر سم اسبان است ...».
شاید صدای مادرش را نیز به یاد میآورد که به زبان ترکی، سوزناک میخواند: «آلما، بالام، بمیرم عزیزم.»
از برفهای خلج تا جاده مدرسه در داران
ولیالله یاد صبحهای زود روستایشان افتاده بود؛ صبحهایی که در سرمای زمستان چشم باز میکرد و سراسر دشت را سپید و یکدست میدید. موجهای برف روی هم انباشته شده بودند و او باید تا سر جاده، در برف راه باز میکرد. پاهایش در برف گیر میافتاد و از سرما میسوخت.
گاهی با خودش فکر میکرد شعله آتش سوزانندهتر است یا گزگز سرمای برف؟ جاده باریک و پیچان به دبیرستان شهر داران میرسید؛ جایی که باید درس میخواند. چنارهای کهنسال و شاخههای لخت درختان بید در مسیر، منتظرش بودند. درس خواند و راهی خدمت سربازی شد. سال۱۳۸۴، خبر قبولیاش در فراجا و نیروی انتظامی از پیچوخم پلههای داران گذشت و به خلج، روستای آبا و اجدادیاش رسید. تا گلزار شهدای روستا رفت و به بهرامعلی احمدی، داییاش، سلام داد. چند قدم آنطرفتر، مزار شهید فاتح سوسنگرد قرار داشت؛ سرلشکر شهید حسین معصومی خلجی، تکاور پادگان نوده، فرمانده چریکی و نخستین شهید شهرستان فریدن.
5 سال همسایگی با امامرضا(ع)
ولیالله برای آموزش و مشق میدان، پنج سال همسایه دیواربهدیوار امامرضا(ع) شد. عصرها، همراه با نوای نقارهخانه حضرت، زمزمه میکرد: «آمدهام شاه پناهم دهی ...»
سردی آب سقاخانه به خنکی آب قنات آبادی نمیرسید؛ به یاد روزهایی که برای کمک به خانواده، سر اسپار سیبزمینی میرفت. شاخههای سبز و بلند را میخواباندند تا سیبزمینی معروف فریدن جان بگیرد. علفهای هرز را میکند و رد پینه روی دستهایش باقی میماند. عصرهای سرد را با آتش گرم سپری میکرد. از همان روزها ساق پاهایش به کوه و کوهنوردی عادت کرده و چالاکی و چابکیاش را در همان سالها آموخته بود.
پس از پایان دورههای فراجا در تهران، راهی اصفهان شد. سفره زندگیاش گرم و شلوغ بود؛ دو دختر گیسگلابتون و پسری پرجنبوجوش. آخرین کوهنوردیاش در نوک قلهای پربرف بود؛ جایی که به آسمان آبی سرزمینش نگاه میکرد.
از اعتراض تا آشوب؛ روزهایی که به هجدهم دی رسید
دیماه سال ۱۴۰۴ بود و چند ماهی از جنگ 12روزه اسرائیل میگذشت. رسانههای دنیا مداد تبلیغات را برای ایران تراشیده بودند. گرانی و اعتراض، بهانهگاه آشوب شد. یک روز این پاساژ اعتراض میکرد و روز دیگر آن خیابان.
اعتراض مسیر خودش را میرفت تا اینکه رضا پهلوی دایرهزنگی فراخوان را به دست گرفت؛ دجالی که به تعبیر نویسنده، دلش به حال سرمایهها و جوانان مملکت نمیسوخت. وزارت اطلاعات از روز هفدهم دی مرتب پیامک میفرستاد: «هموطن گرامی، با توجه به فراخوانهایی که از خارج ایران کنترل میشوند، از آمدن به خیابان خودداری کنید.
دست عوامل موساد و اسرائیل در کار است.» چگونه باید صدای حنجرهها به گوش همه میرسید؟ جاسوسها، شعلههای زیر خاکسترند؛ شعلهای که هنگام زبانهکشیدن، تر و خشک را با هم میسوزاند. و آن شب هولناک هجدهم دی، در میدان علیخانی رقم خورد. تصاویر در رسانههای خارجی دستبهدست میشد و خبر شهادت و کشتهشدن جوانها، کوهبهکوه و دشتبهدشت، ایران را عزادار میکرد. اما چه باک برای رسانههای خارجنشین؟ راه تفرقه بینداز و حکومت کن را به مقصد رسانده بودند. چه خانوادههایی که داغدار پیکر عزیزانشان شدند.
مأموریتی برای حفاظت از جان و مال مردم
در آن شب، مأموریت پلیس حفاظت از جان و مال مردم بود. ولیالله صفری، افسر یگان ویژه فراجا در اصفهان، نیز در میدان علیخانی حضور داشت؛ مأموری که زندگیاش از زمستانهای سخت خلج و مسیر مدرسه در داران آغاز شد، با خدمت و آموزش ادامه یافت و در کنار خانواده، همسر و فرزندانش، فصل تازهای پیدا کرده بود.
از دشتهای سفیدپوش فریدن تا خیابانهای اصفهان، مسیر زندگی او سرشار از خاطراتی بود که با خانواده، خدمت و باورهایش گره میخورد. آن شب، در میان شعلههای آتش و صدای شلیکها، زندگیاش پایان یافت و نامش در روایت شهدای امنیت ثبت شد.
روایت ولیالله صفری، روایت فاصله میان صبحهای آرام روستا و شبهای پرآشوب شهر است؛ فاصلهای که در هجدهم دی به نقطهای تلخ رسید. در پس تصاویر و خبرهای آن شب، خانوادههایی باقی ماندند که باید با جای خالی عزیزانشان کنار میآمدند؛ خانوادههایی که هرکدام خاطراتی از زندگی و روزهای گذشته را با خود حمل میکنند.