راه «حُـــر»
از در دالاماره كوفه كه بیرون زد، عرق سرد روی پیشانیاش نشسته بود. كمتر كسی تا آن روز پریشانحالی حر را دیده بود، اما آن روز وقتی از طرف عبیدا... مأمور شد راه را بر حسین ببندد، انگار در دلش رخت میشستند. به فرماندهی هزار نفر سپاه رسید كه به سمت كاروان حسین بتازد، راه را به او ببندد و به كوفه بیاوردش. فرمان را گرفت. از در دارالاماره بیرون زد و صدایی از پشت سر برش گرداند: «ای حر! تو را به بهشت بشارت باد!» برگشت. كسی را ندید. با خودش گفت كدام بهشت؟ بهشت جنگ با پسر رسول خدا؟
راه زهیر را كه قلم میچرخاندم از دهانم پرید كه ما نه بلد راهیم و نه مقصد میشناسیم. ما فقط پیمودن بلدیم. در ذكر حر بن یزید ریاحی بیشتر به این میرسم كه كار ما «اهدنا الصراط» گفتن و پیمودن است. گاهی راهت آنقدر به بیراهه میماند كه باور نمیكنی همان باشد كه سر نماز طلب میكردی. با خودم فكر میكنم شاید اهدنا الصراطهای حر تا پیش از آن كه به حسین اقتدا كند قبول نشده بود. شاید وقتی پشت سر حسین قامت بست خدا صراطش را مستقیم كرد.
كاروان حسین در منزل «شراف» بود كه از دور مردان حر نمایان شدند. اباعبدا... امر كرد به «ذی حسم» پناه بگیرند كه اگر بنا بر ستیز شد، كارزارشان از یك سو باشد. حر در ذی حسم به حسین رسید و گفت امر دارد از او جدا نشود تا به كوفه برساندش.
این حرفها حرف كسی بود كه هنوز نمازش به نماز حسین گره نخورده بود. صلات ظهر شد. كاروان حسین به نماز ایستادند و حر اذن خواست كه آنها هم نمازشان را به حسین اقتدا كنند. فكر كن! حسین به جایت بخواند «مرا به راه مستقیم هدایت كن.»
بعد از نماز، حر نزد حسین رسید و گفت: به هر رو من مأمورم كه شما را به كوفه ببرم و نگذارم به مدینه برگردید، اما اگر صلاح میدانید راهی دیگر پیش بگیرید كه نه كوفه باشد و نه مدینه، تا من از عبیدا... كسب تكلیف كنم. تاریخ نوشته بغض گلوی حر را فشار داد و دیدن زن و بچه حسین قلبش را چنگ زد و گفت: به خدا اگر بنا بر ستیز باشد كشته میشوی. نامهای به یزید بنویس و سایه جنگ را از سر خودت بردار... حسین لبخندی زد و شعری خواند با مضمون این كه ما را از شهادت باكی نیست.
دوم محرم بود كه نامه عبیدا... به حر رسید كه همین الساعه كاروان حسین را در بیابانی بیآب و علف متوقف كن. حر همچنان راهی را میرفت كه گمان نمیكرد مقصدش خیر باشد. صبح عاشورا وقتی دید عزم سپاه كوفه برای نبرد جدی است پشتش لرزید. به حیلهای از سپاه كند و به سوی اردوی حسین رفت. سپر پشت و رو كرد. بند پاپوش گشود. سر به زیر انداخت، به خاك سرخ كربلا نگاه میكرد و اشك میریخت كه صورت به صورت حسین نشود: قربانتان شوم! گمانم نمیرفت كار به اینجا بكشد. با خودم میگفتم نهایت به صلح میانجامد. من راه را بر شما بستم. من كار زن و فرزندانتان را به اینجا كشاندم... حسین لبخندی زد و هیچ نگفت. دست برد زیر چانه حر و یك جمله: سرت را
بالا بگیر مرد... .
وقتی حر سرش بالا بود و در خون خودش میغلتید حسین بالای سرش گفت: تو آزادهای، همانطور كه مادرت تو را نامید... آزاده یعنی كسی كه راهش را فقط خدا تعیین میكند، نه قدرت و صاحبان دنیاییاش.