printlogo


ما بهتریم به وفا و صبر

 روایت روز حسین -4 چهارشنبه چهارم محرم
حبیب بن مظاهر برخاست تا به قتال رود. حصین بن تمیم تیغ بركشید تا بر حبیب زند. حبیب به سوی او تاخت و با شمشیر به روی اسبش زد. اسب رم خورد و حصین را بر زمین انداخت. یارانش سررسیدند و كشان‌كشانش بردند.
پس حبیب رجزخوانی آغازید: به خدا اگر به شمار شما بودیم یا نیمی از شما، فوج‌فوج می‌گریختید، ای پست‌تباران و ای بدكرداران! حبیبم من، فرزند مظاهر، آن یكتاسوار جنگاور، آری شما افزون‌ترید به شمار؛ اما ما بهتریم به وفا و به صبر، حجت و حق نزد ماست و تقوی با ما.
پس در كوفیان افتاد و سخت جنگید و تنی چند از ایشان بكشت. بدیل بن صریم از بنی‌تمیم بر او حمله برد و شمشیر به سرش كوفت. پس مردی دیگر از بنی‌تمیم بر او جست و نیزه‌ای بر او بزد. حبیب بر زمین افتاد. خواست برخیزد، كه حصین بن تمیم شمشیر بر سرش كوفت. بدیل بن صریم فرود آمد و سر از تنش ببرید.
   
چون خبر حبیب بن مظاهر به حسین بردند، پریشان گشت و گریست و گفت: خود را و یاورانم را به خدا می‌سپارم و شكیبایی
 می‌كنم.
   
حصین بن تمیم در بدیل بن صریم آویخت كه من شریك بودم در كشتن او.
بدیل گفت: به خدا سوگند من كشتمش.
حصین گفت: پس سرش به من ده تا بر گردن اسبم بیاویزم، تا مردمان بدانند من با تو شریك بودم در كشتن او، پس به تو بازش دهم، تا برِ ابن‌زیاد بری، كه مرا نیازی به صله‌اش نیست. بدیل نپذیرفت و در هم آویختند. قوم از هم جدایشان كردند و بر همین قرار صلح‌شان دادند.