روایتهای یك مادر كتابباز
جـارو یــا جـادو
سمیهسادات حسینی / نویسنده
دخترك روی مبل، نشسته بود و در حالی كه زانوها را بغل كرده بود، كتاب میخواند. همینطور كه از روبهرویش عبور میكردم كه برسم به آشپزخانه، نگاهی به جلد كتاب انداختم: «شیر، كمد و جادوگر»
زیر لب پووفی كردم و گفتم: «بازم جادو!»
دخترك كه غرق كتاب بود، اول توجهی نكرد. من هم البته پیش خودم غر زده بودم!
راهم را كشیدم و رفتم سروقت كارهایم.
چند دقیقه بعد، دخترك كتابش را بست و گذاشت روی میز و آمد پیش من: «مامان؟ از كتابهای جادوگری خوشت نمیاد؟»
اولش حواسم نبود كه چند دقیقه پیش چه گفتهام: «چرا. خوشم میاد. كی گفته خوشم نمیاد؟»
دخترك گفت: «آخه اسم كتاب منو خوندی، انگار خوشت نیومد. یه جوری گفتی بازم جادو! كه انگار حرصت گرفته باشه.»
تازه یادم افتاد. زدم زیر خنده: «پس حواست بود؟! منو بگو فكر كردم غرق كتابت شدی. تازه میخواستم بیام ازت عكس بگیرم كه خودت ببینی وقتی غرق خوندن میشی چه شكلی میشی!»
دخترك گفت: «نه. هنوز ماجراهای اصلی كتاب شروع نشده. ولی عجیبه. فكر میكردم تو از كتابای جادویی خوشت میاد. مثل هری پاتر.»
گفتم: «راستش نمیشه گفت از كتابای جادویی خوشم میاد. مجموعه هری پاتر رو اگر دوست دارم، دلیلش كاملا غیرجادوییه. نویسندهاش انگار یه كار علمی دقیق حسابشده انجام داده نه یه كار جادویی.»
در این فاصله، پسرك آمده بود توی آشپزخانه و جلوی یخچال ایستاده بود و آب میخورد.
دخترك گفت: «ولی جادو كه خیلی خوبه. من خیلی خوشم میاد. تو چرا خوشت نمیاد توی كتابا زیاد ازش حرف بزنن؟»
گفتم: «خوب آخه جادو واقعا وجود نداره. یه تخیل خیلی قویه. تخیل قوی خوبه. ولی بهنظرم اگر زیاد تكرار بشه، ناخودآگاه آدم باورش میشه.» این را گفتم و بلند شدم رفتم پشت سر پسرك كه از جلوی یخچال كنار آمده بود و رفته بود سروقت سیبزمینی سرخكردههای ناهار. دست پسرك را گرفتم و ادامه دادم: «بچهجون بسه دیگه. هم به ناهار نمیرسه، هم جلوی اشتهاتو میگیره... خوب چی میگفتم؟ آها! بعد هی آرزوهای بزرگ میان سراغش. و هی فكر میكنه آخ اگه الان منم جادو داشتم! چقدر از آرزوهام برآورده میشد!»
دخترك آه كشید: «آخ دقیقا حرف دل منو زدی مامان! اگه واقعا جادو داشتم! چه چیزهایی برای خودم برآورده میكردم. مثلا یهاتاق ده برابر اتاق الانم. و اینكه پول بابا ده برابر بشه. بعد یه فروشگاه بزرگ اسباببازی میرفتم و كلی اسباببازی میخریدم. تو هم هی نمیگفتی هر اسباببازیای كه میخوای بخری، اولا باید قیمتش مناسب جیبمون باشه، بعدم باید جاش توی اتاقت خالی باشه. اگه جا نداری، یه اسباببازی قدیمیترت رو ببخش.»
پسرك زد زیر خنده: «بیچاره! این چه آرزوییه! اون وقت اتاقت دهبرابر الان به همریخته میشد! تو همین الانشم درست نمیتونی مرتب نگهش داری. چه برسه اون موقع.»
دخترك با حرص گفت: «نخیرم! اون موقع با جادوم آرزو میكردم یه خدمتكار داشته باشم! مثل اینكه آرزو كرده بودم پولدار باشیمها!»
گفتم: «همین؟! اون همه جادو و قدرت فقط واسه همین؟! اینو كه خیلیها بدون جادو هم دارن.»
دخترك گفت: «نه. فقط همین نه. بهنظرم جادو به پیشرفت آدمها خیلی كمك میكرد. مثلا فكر كن آدمها كلا مگه چند وقته كه جاروبرقی درست كردن؟ یا تلویزیون؟ خوب اگه جادو داشتن خیلی وقت پیش اینا رو درست میكردن. مثلا اگه من یه دختر مال صد سال پیش بودم، اتاق دهبرابریام داشتم، جاروبرقی نبود كه راحت تمیزش كنم. اما اگه جادو بود، همون صدسال پیش یه وردی میخوندم كه كار جاروبرقی رو بكنه.»
پسرك كه پس از كلنجار با من، بالاخره مشتش را پر از سیبزمینی سرخشده كرده بود، از حوالی گاز و دست كفگیربهدستِ من خودش را دور كرد و گفت: «اتفاقا داری برعكس میگی. آدمها توی علم پیشرفت كردن، چون نیاز داشتن. چون راه چارهای نداشتن. مجبور شدن فكرشونو بهكار بندازن و چیزهایی درست كنن كه زندگی براشون راحتتر بگذره. اما اگر واقعا جادو داشتن، نصف الانم علمشون پیشرفت نكرده بود. جادو نمیگذاشت واقعا احساس نیاز كنن.»
دو سه دانهسیبزمینی نجاتیافته از چنگال تیز پسرك را گذاشتم توی دهانم و گفتم: «باریكلا! حرف درست یعنی این! شنیدی دختر خانم؟»
دخترك با عصبانیت از سر جایش بلند شد و گردن كشید سمت قابلمههای روی گاز: «برو بابا! هی واسه من از علم و جادو حرفمیزنین، سرم گرم بشه، خودتون سیبزمینی میخورین؟! سهم من كو؟»
پسرك با لپهای پُر جواب داد: «تو برو چوبدستی جادوییت رو بیار. آرزو كن دستت پر از سیبزمینی سرخكرده بشه! من خودم برای نیازم به سیبزمینی تلاش كردم!»