نسخه Pdf

هدایت تحمیلی

بررسی نقش سیستم آموزشی در جهت‌دهی به مسیر تحصیلی دانش‌آموزان

هدایت تحمیلی

چالش‌های دوران دبیرستان به قدری زیاد و قدیمی‌اند که گویا جزء لاینفک تحصیل به نظر می‌رسند. معضلاتی که گاه سررشته در شناخت نادرست و توقع بالای خانواده‌ها دارند و گاه در توان مالی دانش‌آموز!این مقطع از تحصیل که جزو مهم‌ترین سال‌های زندگی نوجوان به شمار می‌آید، بعضا با بی‌عدالتی‌هایی غیرقابل جبران گره می‌خورد. و به نظر می‌آید که برای داشتن درک روشن‌تری از این دغدغه‌ها، بهتر است پابه‌پای دانش‌آموز همراه شد و این بار همه چیز را از نگاه او دید.

اولین انتخاب
نگاهش روی صفحه مانیتور خشک شده است و هنوز نمی‌داند که باید چه چیزی را انتخاب کند. از کشف علایقش هم عاجز شده و توصیه‌هایی که این مدت از غریبه و آشنا شنیده، دائما در گوشش پژواک می‌شود و فرصت تشخیص به او نمی‌دهد. 
حرف‌های مدیر مدرسه به خاطرش می‌آید که به او پیشنهاد داده بود تا با چنین نمره‌هایی، رشته ریاضی بخواند و مهندس شود. 
مادر و پدرش هم عزمشان را جزم کرده‌اند تا به هر طریقی که شده، او را به سمت رشته تجربی سوق بدهند. طوری که کم‌کم باور کند عاقبت به خیری  فقط و فقط در پزشک‌ شدن است ولاغیر!
موسسه‌های مختلف هم دم به دقیقه زنگ می‌زنند و تبلیغ می‌کنند و در ازای راهنمایی کوچک، هزینه‌های کلانی را می‌خواهند.
او اما هنوز راهش را پیدا نکرده است. از طرفی، دو نفر از دوستان صمیمی‌اش تصمیم گرفته‌اند تجربی بخوانند و او دلش نمی‌خواهد که از آنها جدا بیفتد. در این بین، هیچ‌کس از او نپرسیده که چه هدفی دارد. این روزها علاقه‌اش به کدام سمت و سو می‌رود و دلش می‌خواهد در آینده چه شغلی داشته باشد. 
آن‌قدر که حتی خودش هم نمی‌تواند درست و حسابی جواب این سوال‌ها را بدهد.  گمان می‌کند که تا حدی ریاضی دوست دارد، به نقاشی علاقه‌مند است، حفظیات خوبی دارد  و از این‌که یک عمر زیست بخواند هم ابایی ندارد اما این‌که دقیقا کدام رشته می‌تواند راه مختص به او باشد را پیدا نمی‌کرد. 

مسئولیت سنگین 
پاسخبرگ را به مراقب تحویل داد و از روی صندلی بلند شد. به یک سالی که گذرانده بود فکر کرد. به این‌که بالاخره تصمیم گرفته بود تجربی بخواند. 
قانع شده بود که رشته تجربی همان راهی ا‌ست که اگر ادامه بدهد، قطعا عاقبت به خیر می‌شود. 
یک‌سال درس خوانده بود، تست زده بود، خانواده‌اش هزینه‌های رنگارنگ کرده بودند تا آزمون ورودی‌اش را به خوبی بگذراند و بتواند سوای از دیگران، در مدرسه‌ای خاص درس بخواند و پله‌های ترقی را دو تا یکی بالا برود. 
اما حال که از این مرحله عبور کرده بود، استرسش کمتر که نه، بیشتر شده بود. 
هراس داشت از این‌که پدر و مادرش را ناامید کند و کاخ رویاهایشان را خراب! و از آن بدتر، نمی‌دانست جواب حرف فامیل را چه بدهد! 
با تعریف و تمجید‌هایی که مادرش از او کرده بود، همه توقع داشتند که از این آزمون سربلند بیرون بیاید.حتی مدیر و مشاور هم امید داشتند که او بتواند رزومه مدرسه را درخشان کند. او ولی نمی‌دانست که باید با این مسئولیت چطور رفتار کند. بعضا از این‌که در کانون توجه بود، خرسند می‌شد و گاه برایش آزاردهنده و استرس‌زا بود.

 جرات بازگشت 
سال تحصیلی تمام شده بود و او هیچ رغبتی برای دیدن کارنامه‌اش نداشت. چه بسا اگر به اختیار او بود، نمی‌گذاشت هیچ بنی‌بشری از نمره‌هایش باخبر شود.
 ماحصل یک سال تحصیلش در این رشته، نمره‌هایی بود که یک چیز را جار می‌زد: «پشیمانی».
بعد از9 ماه درس‌خواندن و به هزار جان کندن، مباحث مختلف را یاد گرفتن، فهمیده بود که اساسا برای این رشته ساخته نشده است. او مثل باقی همکلاسی‌هایش نبود که عاشق تشریح جانور باشد و مشتاق کلاس زمین‌شناسی!فهمیده بود که ادبیات دوست دارد و دلش می‌خواهد از فلسفه‌ای که چند روز پیش در کتابخانه مدرسه دیده بود، بیشتر  بداند. نمره‌هایش در درس‌هایی مثل عربی و ادبیات و جغرافی بالا بود و او تازه متوجه شده بود که دوست دارد در رشته انسانی تحصیل کند. 
 از عوض‌کردن مسیری که تا به آنجا آمده بود، می‌ترسید و دلش نمی‌خواست دوباره خطا کند. از طرفی، گمان می‌کرد که پشیمانی‌اش دیگر سودی ندارد و بهتر است که این دوسال باقیمانده را بسوزد و بسازد. 
غافل از این‌که هر زمان ماهی را از آب بگیری تازه است.

سال آخر 
تیرماه است و او برخلاف هر سال، تابستانش را نه با سفر، بلکه می‌خواهد با درس شروع کند. 
متلاطم و بی‌خبر از راهی که پیش رو دارد، به دنبال راهنما می‌گردد. کسی که به او یاد بدهد راه را از کجا آغاز کند، چه اندازه درس بخواند، تست بزند و همین ندانستن‌ها، استرس عجیبی را به او می‌دهد.
در این بین هم هر کس توصیه‌ای جداگانه دارد.
 بعضی از مشاور‌های اینستاگرامی از اهمیت تکنیک‌های تست‌زنی می‌گویند که در این دنیا، فقط خودشان از آن باخبرند. آموزشگاه‌ها ادعا دارند که بیشتر رتبه‌های برتر، از آنجا فارغ‌التحصیل شده‌اند و برخی اساتید هم تدریس  دیگران را مردود می‌دانند و خودشان را عالم دهر!همین‌ها سبب می‌شود که او به عنوان دانش‌آموز کنکوری، احساس کند در راهی مهم و ناشناخته قرارگرفته که هیچ اطلاعاتی درباره آن ندارد. 
انواع و اقسام موسسه‌ها و مشاوره‌های کنکور به او معرفی می‌شود و او ناچار به گزینش ا‌ست و این بار جیب پدرش معیار انتخاب است. هرقدر که خانواده توان مالی بیشتری داشته باشد، او را بهتر راهنمایی می‌کنند و اساتید بهتری برای او تدریس.

2 قدم مانده به کنکور 
_ بچه‌ها به قدم آخر رسیدید. دو ماه تا کنکور مونده و می‌تونید با پکیج‌های ما به قبولی‌های... 
صدای موبایلش را کم می‌کند و اینستاگرام را می‌بندد. هر طرف که می‌رود، حرف از کنکور است و پکیج‌هایش! 
از اول سال همین بساط است. هزار و یک کلاس رفته است‌؛ با دو مشاور همزمان در ارتباط بوده و طی سال، پکیج‌های تابستان، عید و هرچه گمان می‌کرده او را به پزشکی نزدیک می‌کند، تهیه کرده است. 
سه سال‌ است که واژه «کنکور» را از زبان مدیر و مشاور و معلم می‌شنود و آن‌قدر کلیپ‌های انگیزشی دیده که همه را از بر است. 
صبح‌ها با هول و هراس این‌که مبادا دیرتر از بقیه شروع کند، از خواب بلند می‌شود و تا شب به هر فلاکتی که هست، درس می‌خواند و با خودش عهد بسته که به هیچ نحوی تسلیم نشود.
یاد گرفته از بعضی خوشی‌‌هایش چشم بپوشد تا در عوض به هدفش برسد‌؛ حتی اگر دلش برای سفری بی‌دغدغه، خیلی تنگ شود.
به‌‌رغم این‌که میل زیادی به رشته‌اش ندارد، با تمام همتش تلاش می‌کند که این سه سال عذاب‌کشیدنش به هدر نرود.
مادر و پدرش به سختی و با هزار امید و آرزو، برای او و کلاس‌هایش پول خرج کرده‌اند و‌ نمی‌خواهد ذره‌ای شرمنده شود، ولو به قیمت خستگی و استرس‌های فراوانی که تحمل می‌کند!

نقطه پایان
از کنکور گذر کرده بود، ساعت‌ها در سایت سنجش، کلافه و منتظر مانده بود تا رتبه‌اش را ببیند و نقطه پایان را، انتهای تمام دلهره‌ها و اضطراب‌هایش بگذارد؛ اما از قضا، رتبه اش آن چیزی نیست که باید! 
خانواده‌اش طور دیگری از او توقع داشتند و حالا هیچ توضیحی برای آنها ندارد. تنها چیزی که به آن اطمینان دارد، این است که او همه تلاشش را کرده است.
 به دوست و فامیل‌هایی که بی‌هوا پیدایشان می‌شود  و پیگیر رتبه او هستند هم همین را می‌گوید که «من همه تلاشم را کردم».
و به‌رغم همه حس‌های بدی که تجربه می‌کند، راضی است و حداقل تلاش می‌کند که این طور به نظر برسد.  
و حال، جدای از هر چیزی، مانع تازه‌ای به نام «انتخاب رشته» بر سر راهش سبز شده که تابستان را برایش زهر می‌کند. 
مسأله‌ای که شنیده بود، می‌تواند اوضاع تحصیلی‌اش را به طور کلی دگرگون کند و باز هم باید دنبال مشاوری بگردد که بتواند او را راهنمایی کند و دوباره ناچار به انتخاب است. 
و اگر شانس با او یار باشد و در تله کلاهبردار‌ان نیفتد، پولش را هدر ندهد و انتخاب رشته خوبی داشته باشد و از میان 150انتخاب پیش‌رویش، دقیقا همان چیزی قبول شود که علاقه و توانمندی‌اش را دارد، می‌توان گفت که از این مرحله هم عبور کرده است؛ در غیر این صورت تا چهار سال بعد با تبعات این آزمون چهارساعتی دست به گریبان است. 

مریم شاه‌پسندی