باران عاطفه
هیچ چیز کلافهکنندهتر از این نیست که ندانی چند روز دیگر نفسهایت، خرج خانه آرزوهایت میشود. خانه آرزوهایی که روزی با عشق زندگیات، سنگهایش را روی هم گذاشتی و آجربهآجر بالا بردی.
از وقتی این بیماری، مهمان ناخوانده این خانه شد، ترس و وحشت سایه انداخت روی تنم. مدام این اندوه، روانه ذهن و فکرم شد که نکند سرنوشت من هم بشود سرنوشت مریم! مریمی که با هزار امید و آرزو، داشت برای آینده بچههایش نقشه میکشید. اما او حالا کجاست؟ میگویند مادرها همیشه زندهاند، چون خاطرات خوبشان را در ذهن بچهها جاگذاشتهاند.
خاطرات.... من هم باید دست به کار شوم. داستان. چیزی که برای امیر و علی آرامشبخش است. آره... همه را با همین گوشی ضبط میکنم؛ با صدای خودم:
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. یک روز یک دختری بود که اسمش... .
عاطفه جان! عزیزم شما اینجایی؟
دستوپایم را گم کردم. نمیخواستم محمد، من را با آن حال و روز ببیند. منی که از همان اول یاد گرفته بودم اشک چشم، نامحرم خانواده است و نباید آن را بیاختیار روانه صورت کنم. عزیزخانم همیشه میگفت: «حواست به مرواریدای چشمت باشه مادر. بیاختیار از صدف چشمهات بیرون بزنه، به جای خریدارشدن نگاهها، همه رو طلبکار خودش میکنه. اون وقته که دیگه ستون عاطفه خونواده از هم میپاشه»
این حرف را نه که زبانی بزند، نه. آن را قلباً میگفت و به آن اعتماد داشت. نتیجه سالها زندگیاش با پدر، این جرأت را به او داده بود که حتی وقتی دستش هم میبرید، آن را محکم میگرفت و در دهانش دستمالی میگذاشت و در خفا اشک میریخت و ناله میکرد. میگفت اینها آموزه مادرشوهرم است. مادرم که 15ساله بود و مسئولیت خانه و خانواده، ریخت روی سرش، با هر دردی به خود مینالید و اشکش را هوار میکرد روی صورتش. خانمجان بعدها به او یاد داده بود که اگر اشک زن هربار لب مَشکش باشد، شریکش دیگر نازش را نمیخرد. آن وقت است که فکر و خیال دوست نداشتن، چنبره میزند توی ذهن و خیال زن. این نصیحت همیشه آویزه گوش مادرم بود، که بگذار مرواریدهای چشمت همیشه خریدار داشته باشد نه طلبکار.
اما آن روز فرق داشت. برای من که دقایق زندگی جزو آخرینها بود، حالا دیگر برایم فرقی نداشت اشکم را به مزایده نگاه محمد بگذارم یا نه. سرم را برگرداندم که صورتم را پاسخ سوالش کنم که قد خمیده محمد در چارچوب در، بغض را در گلویم خشکاند. سرفههای تند و تیز او، چند روزی میشد نفسش را بریده بود. خسخس سینهاش، باز هم تیری شد روی زخمهای دلم. شانس آوردم به عقلم رسیده بود چراغهای زیرزمین را خاموش نگه دارم. از وقتی سردرد امانم را بریده بود، دیگر چشمهایم یارای رودررویی با نور را نداشت. پتکی میشد و توی مغزم میکوبید. خودم را در تاریکی جمعوجور کردم و گفتم:
محمدجان بیدار شدی؟ ببخشید؛ صدایی شنیدم، اومدم ببینم گربه دبههای سرکه را نشکنه.
دروغگوی خوبی نبودم. این را محمد هم میتوانست با آن شرایط درهمبرهم بفهمد. راستش را همه میدانستند. به رو نمیآوردند. از وقتی مریض شده بودم دیگر توان سروصدای امیر و علی را نداشتم. راستش حق را به آنها میدادم. یک هفتهای میشد که به بهانه مریضی ما، از خانه تکان نخورده بودند.
بازیهایشان همه خلاصه شده بود در پذیرایی 20 متری خانه. خودم را توی زیرزمین تاریک و نمور حبس میکردم تا مبادا سردرد، زبانم را لق کند؛ مبادا حرفی در دهانم بچرخد که کام بچهها را تلخ کند.
انگشتم را از روی ضبط صدا برداشتم. داستان من شروع نشده، تمام شد. محمد هنوز در چارچوب در ایستاده بود. نگاه سنگینش در تاریکی، سرم را ناخودآگاه خم کرد به سمت پایین. شروع کردم با قاب گوشی بازی کردن. محمد مکثی کرد و آرام گفت:
عاطفه جان! پاشو حاضر شو با هم بریم دکتر..
تا آمدم مخالفتم را اعلام کنم و فاطمه دهروزهام را بهانهاش کنم، محمد خودش را بالا کشانده بود و کِلِشکِلِش داشت از پلههای حیاط بالامیرفت. بلند شدم، خودم را جمعوجور کردم. از اول بیماری حاضر نشده بودم خودم را پاگیر تخت بیمارستان کنم. فاطمه دهروزه من، توان بیمادری نداشت؛ او که غیر از شیر، چیز دیگری نمیخورد. بندهای ماسک را آویز گوشم کردم و راهم را کج کردم به سمت حیاط.
حیاط کوچکی داشتیم. در این یک هفتهای هم که محمد سر کار نمیرفت، ماشینش را در حیاط جابهجا نکرده بود. با خودم فکر کردم برویم بیرون تا بچهها به حیاط بیایند و دق و دلیشان را خالی کنند. بدون هیچ مخالفتی به سمت اتاق رفتم. عزیزجان، داشت به فاطمه آبجوش و نبات میداد.
میگفت: «شیرت، بچه رو سیر نمیکنه. آبجوش و نبات، ته دلش رو میگیره». احساس کردم چقدر دلم برای نگاه عزیزجان تنگ شده. میخواستم بایستم و ساعتها کارهایش را ببرم زیر نگاهم و از تک تکش لذت ببرم. بروم با خودم به رویای آن روزها که عزیزجان موهایم را با شانه، سه دسته میکرد و بعد آنها را میبافت. یک آن به این فکر افتادم که آیا من هم فرصت نوازش و بافتن موهای فاطمه را پیدا میکنم یا نه که با حرف عزیزجان رشته فکرم از هم پاشید:
عاطفه جان، مادر! خیالت تخت. من حواسم به بچهها هست.
چقدر عزیزجان را دوست داشتم. نگاهش را که همیشه پر از مهر و محبت بود، آنچنان میپاشید به صورتمان که غم و غصهها به کلی از یادمان میرفت. وای خدایا اگر عزیزجان هم از ما وا بگیرد چه؟ او با این آسمی که دارد از پسش برمیآید؟ چرا تا به حال به مریضشدن او فکر نکرده بودم. وای خدایا باید زودتر خودم را از بند این مریضی رها کنم تا او را پابند این بیماری نکنم.
عاطفه جان زودتر آماده شو، من بیرون منتظرم.
عادت نداشتم محمد را زیاد معطل کنم، مخصوصا الان. سریع آماده شدم و خودم را رساندم به او. ماشین که راه افتاد، دیگر چیزی نفهمیدم.
چشمهایم را بستم و عدهای دستم را گرفتند و بردند بالا. تلویزیون روشن شد. صفحه برفکی، صاف شد روی صورت پدرام. صاف شد روی صورت باران. وای خدایا آن زن کیست؟ پدرام ازدواج کرده؟ باران به او میگوید: «مادر» خدایا اگر خوابم بیدارم کن؛ نه، نه، غیرممکن است.
پدرااااااام...
ادامه دارد...
لطیفه سادات مرتضوى - چاردیواری
خاطرات.... من هم باید دست به کار شوم. داستان. چیزی که برای امیر و علی آرامشبخش است. آره... همه را با همین گوشی ضبط میکنم؛ با صدای خودم:
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. یک روز یک دختری بود که اسمش... .
عاطفه جان! عزیزم شما اینجایی؟
دستوپایم را گم کردم. نمیخواستم محمد، من را با آن حال و روز ببیند. منی که از همان اول یاد گرفته بودم اشک چشم، نامحرم خانواده است و نباید آن را بیاختیار روانه صورت کنم. عزیزخانم همیشه میگفت: «حواست به مرواریدای چشمت باشه مادر. بیاختیار از صدف چشمهات بیرون بزنه، به جای خریدارشدن نگاهها، همه رو طلبکار خودش میکنه. اون وقته که دیگه ستون عاطفه خونواده از هم میپاشه»
این حرف را نه که زبانی بزند، نه. آن را قلباً میگفت و به آن اعتماد داشت. نتیجه سالها زندگیاش با پدر، این جرأت را به او داده بود که حتی وقتی دستش هم میبرید، آن را محکم میگرفت و در دهانش دستمالی میگذاشت و در خفا اشک میریخت و ناله میکرد. میگفت اینها آموزه مادرشوهرم است. مادرم که 15ساله بود و مسئولیت خانه و خانواده، ریخت روی سرش، با هر دردی به خود مینالید و اشکش را هوار میکرد روی صورتش. خانمجان بعدها به او یاد داده بود که اگر اشک زن هربار لب مَشکش باشد، شریکش دیگر نازش را نمیخرد. آن وقت است که فکر و خیال دوست نداشتن، چنبره میزند توی ذهن و خیال زن. این نصیحت همیشه آویزه گوش مادرم بود، که بگذار مرواریدهای چشمت همیشه خریدار داشته باشد نه طلبکار.
اما آن روز فرق داشت. برای من که دقایق زندگی جزو آخرینها بود، حالا دیگر برایم فرقی نداشت اشکم را به مزایده نگاه محمد بگذارم یا نه. سرم را برگرداندم که صورتم را پاسخ سوالش کنم که قد خمیده محمد در چارچوب در، بغض را در گلویم خشکاند. سرفههای تند و تیز او، چند روزی میشد نفسش را بریده بود. خسخس سینهاش، باز هم تیری شد روی زخمهای دلم. شانس آوردم به عقلم رسیده بود چراغهای زیرزمین را خاموش نگه دارم. از وقتی سردرد امانم را بریده بود، دیگر چشمهایم یارای رودررویی با نور را نداشت. پتکی میشد و توی مغزم میکوبید. خودم را در تاریکی جمعوجور کردم و گفتم:
محمدجان بیدار شدی؟ ببخشید؛ صدایی شنیدم، اومدم ببینم گربه دبههای سرکه را نشکنه.
دروغگوی خوبی نبودم. این را محمد هم میتوانست با آن شرایط درهمبرهم بفهمد. راستش را همه میدانستند. به رو نمیآوردند. از وقتی مریض شده بودم دیگر توان سروصدای امیر و علی را نداشتم. راستش حق را به آنها میدادم. یک هفتهای میشد که به بهانه مریضی ما، از خانه تکان نخورده بودند.
بازیهایشان همه خلاصه شده بود در پذیرایی 20 متری خانه. خودم را توی زیرزمین تاریک و نمور حبس میکردم تا مبادا سردرد، زبانم را لق کند؛ مبادا حرفی در دهانم بچرخد که کام بچهها را تلخ کند.
انگشتم را از روی ضبط صدا برداشتم. داستان من شروع نشده، تمام شد. محمد هنوز در چارچوب در ایستاده بود. نگاه سنگینش در تاریکی، سرم را ناخودآگاه خم کرد به سمت پایین. شروع کردم با قاب گوشی بازی کردن. محمد مکثی کرد و آرام گفت:
عاطفه جان! پاشو حاضر شو با هم بریم دکتر..
تا آمدم مخالفتم را اعلام کنم و فاطمه دهروزهام را بهانهاش کنم، محمد خودش را بالا کشانده بود و کِلِشکِلِش داشت از پلههای حیاط بالامیرفت. بلند شدم، خودم را جمعوجور کردم. از اول بیماری حاضر نشده بودم خودم را پاگیر تخت بیمارستان کنم. فاطمه دهروزه من، توان بیمادری نداشت؛ او که غیر از شیر، چیز دیگری نمیخورد. بندهای ماسک را آویز گوشم کردم و راهم را کج کردم به سمت حیاط.
حیاط کوچکی داشتیم. در این یک هفتهای هم که محمد سر کار نمیرفت، ماشینش را در حیاط جابهجا نکرده بود. با خودم فکر کردم برویم بیرون تا بچهها به حیاط بیایند و دق و دلیشان را خالی کنند. بدون هیچ مخالفتی به سمت اتاق رفتم. عزیزجان، داشت به فاطمه آبجوش و نبات میداد.
میگفت: «شیرت، بچه رو سیر نمیکنه. آبجوش و نبات، ته دلش رو میگیره». احساس کردم چقدر دلم برای نگاه عزیزجان تنگ شده. میخواستم بایستم و ساعتها کارهایش را ببرم زیر نگاهم و از تک تکش لذت ببرم. بروم با خودم به رویای آن روزها که عزیزجان موهایم را با شانه، سه دسته میکرد و بعد آنها را میبافت. یک آن به این فکر افتادم که آیا من هم فرصت نوازش و بافتن موهای فاطمه را پیدا میکنم یا نه که با حرف عزیزجان رشته فکرم از هم پاشید:
عاطفه جان، مادر! خیالت تخت. من حواسم به بچهها هست.
چقدر عزیزجان را دوست داشتم. نگاهش را که همیشه پر از مهر و محبت بود، آنچنان میپاشید به صورتمان که غم و غصهها به کلی از یادمان میرفت. وای خدایا اگر عزیزجان هم از ما وا بگیرد چه؟ او با این آسمی که دارد از پسش برمیآید؟ چرا تا به حال به مریضشدن او فکر نکرده بودم. وای خدایا باید زودتر خودم را از بند این مریضی رها کنم تا او را پابند این بیماری نکنم.
عاطفه جان زودتر آماده شو، من بیرون منتظرم.
عادت نداشتم محمد را زیاد معطل کنم، مخصوصا الان. سریع آماده شدم و خودم را رساندم به او. ماشین که راه افتاد، دیگر چیزی نفهمیدم.
چشمهایم را بستم و عدهای دستم را گرفتند و بردند بالا. تلویزیون روشن شد. صفحه برفکی، صاف شد روی صورت پدرام. صاف شد روی صورت باران. وای خدایا آن زن کیست؟ پدرام ازدواج کرده؟ باران به او میگوید: «مادر» خدایا اگر خوابم بیدارم کن؛ نه، نه، غیرممکن است.
پدرااااااام...
ادامه دارد...
لطیفه سادات مرتضوى - چاردیواری




