چند داستان در یک کتاب
کتاب «سنگهای لق روی دیوار» داستانهای بریدهبریدهای را روایت میکند که هیچکدام به هم مرتبط نیستند؛ برای همین هم نویسنده زیر عنوان نوشته: «مجموعه داستان کوتاه». بنابراین با تعدادی داستان روبهرو هستیم که ربطی به هم ندارند، اما همه برای نوجوانان نوشته شده است.
مثل بیشتر مجموعههای داستان کوتاه، نویسنده یا ناشر، یا هردو با همکاری هم خواستهاند به جای یک عنوان جداگانه، عنوان یکی از داستانهای کتاب را برای اسم کتاب انتخاب کنند.
نویسنده این کتاب خانم مهین سماواتی است. در یکی از داستانها، نویسنده یک قصه بامزه نوشته؛ شما فکر کنید در دستشویی مدرسه گیر افتادهاید و باید مثل سریال معروف فرار از زندان از دستشویی فرار کنید.
حالا شما فرار کرده و رسیدهاید دم در خانهتان؛ اما در کمال ناباوری مادرتان به شما میگوید: «واییی..... رفته بودی توپبازی؟ حتما بعدش هم رفتی قلیونخونه. بچه، یکم آدم باش. یکم به درس و مشقت برس. چه سودی داره دود و دم و....».
آیا این ته حالگیری نیست؟ آیا این ته بدشانسی نیست؟ چرا هست و در این کتاب این اتفاق برای شخصیت اصلی داستان میافتد. من این برش را برای شما انتخاب کردم که بدانید با چه داستان جالب و جذابی روبهرو هستید.
نکته جذاب دیگر این کتاب در اسم و طراحی جلد آن است؛ عنوان کتاب «سنگهای لق روی دیوار» است اما طراحی جلد مربوط به داستان «روسری اسبی». داستان روسری اسبی هم قصه بامزهای دارد؛ «فردای آن روز که توی کوچهپسکوچههای روستا، سوار بر اسب میچرخیدم و روسریها را میفروختم، از خودم خیلی خوشم آمد. فکرم عالی بود. بعضی از همسنوسالهای من دوست دارند زود بزرگ شوند و ادای بزرگها را درآورند اما من فکر میکنم واقعا بزرگ شدهام.»
تصویرگری این کتاب به عهده آقای مهدی کریمزاده بوده و ایشان تلاش کرده حداقل ردپایی از یک داستان دیگر هم در کنار عنوان این کتاب برای مخاطبان ایجاد کند.
میخواهم قدری از پشت جلد کتاب را هم برایتان بخوانم؛ متنی که از داستان «بچه درخت» انتخاب شده است: «از نظر من درخت، هیچ فرقی با بقیه درخت گردوها نداشت؛ از ترس مریضشدنش بود یا نمیدانم چی، از میان حسادت قلنبه شده توی دلم میگفتم: آره خیلی!»
همه این داستانها جالب و خندهدار هستند و مخاطب مجبور میشود تا آخرش را بخواند؛ آنقدر که وقتی کتاب را میبندد با خودش بگوید: «کاشکی تموم نمیشد.»
ارمیا مرادیان - 10 ساله
نویسنده این کتاب خانم مهین سماواتی است. در یکی از داستانها، نویسنده یک قصه بامزه نوشته؛ شما فکر کنید در دستشویی مدرسه گیر افتادهاید و باید مثل سریال معروف فرار از زندان از دستشویی فرار کنید.
حالا شما فرار کرده و رسیدهاید دم در خانهتان؛ اما در کمال ناباوری مادرتان به شما میگوید: «واییی..... رفته بودی توپبازی؟ حتما بعدش هم رفتی قلیونخونه. بچه، یکم آدم باش. یکم به درس و مشقت برس. چه سودی داره دود و دم و....».
آیا این ته حالگیری نیست؟ آیا این ته بدشانسی نیست؟ چرا هست و در این کتاب این اتفاق برای شخصیت اصلی داستان میافتد. من این برش را برای شما انتخاب کردم که بدانید با چه داستان جالب و جذابی روبهرو هستید.
نکته جذاب دیگر این کتاب در اسم و طراحی جلد آن است؛ عنوان کتاب «سنگهای لق روی دیوار» است اما طراحی جلد مربوط به داستان «روسری اسبی». داستان روسری اسبی هم قصه بامزهای دارد؛ «فردای آن روز که توی کوچهپسکوچههای روستا، سوار بر اسب میچرخیدم و روسریها را میفروختم، از خودم خیلی خوشم آمد. فکرم عالی بود. بعضی از همسنوسالهای من دوست دارند زود بزرگ شوند و ادای بزرگها را درآورند اما من فکر میکنم واقعا بزرگ شدهام.»
تصویرگری این کتاب به عهده آقای مهدی کریمزاده بوده و ایشان تلاش کرده حداقل ردپایی از یک داستان دیگر هم در کنار عنوان این کتاب برای مخاطبان ایجاد کند.
میخواهم قدری از پشت جلد کتاب را هم برایتان بخوانم؛ متنی که از داستان «بچه درخت» انتخاب شده است: «از نظر من درخت، هیچ فرقی با بقیه درخت گردوها نداشت؛ از ترس مریضشدنش بود یا نمیدانم چی، از میان حسادت قلنبه شده توی دلم میگفتم: آره خیلی!»
همه این داستانها جالب و خندهدار هستند و مخاطب مجبور میشود تا آخرش را بخواند؛ آنقدر که وقتی کتاب را میبندد با خودش بگوید: «کاشکی تموم نمیشد.»
ارمیا مرادیان - 10 ساله




