«عفیف» در صف آنتن قرار گرفت

«عفیف» در صف آنتن قرار گرفت

مجموعه «عفیف» در راه سیماست تا آسیب‌های استفاده نادرست از فضای مجازی را در روایت خود مطرح کند.

علیرضا خمسه، حمیدرضا پگاه و فرزاد حسنی ازجمله بازیگران این مجموعه به کارگردانی محمود معظمی هستند. این سریال به کارگردانی محمود معظمی به اینفلوئنسرها می‌پردازد. معظمی پیش از این کارگردانی سریال‌های مختلفی را برعهده داشته که معمولا در فضایی ملودرام و اجتماعی مثل «شاید برای شما هم اتفاق بیفتد» و «بوی باران» بوده‌اند. او در سال‌های اخیر سمت کارهای امنیتی رفته که «محرمانه» از‌جمله آنهاست.سریال عفیف اثری پربازیگر است که ترکیبی از چهره‌های شناخته شده و کمتر شناخته شده در آن حضور دارند. همان‌طور که بیان شد قصه این ملودرام اجتماعی به موضوعات مختلفی می‌پردازد که اینفلوئنسرها ازجمله این موضوعات است.

در کودکی مداحی می‌کردم 
رسول نجفیان، بازیگر و مجری تلویزیون گفت: در کودکی در یکی از محله‌های قدیمی تهران مداحی می‌کردم، در عشق به حسین‌(ع) فقط شور کافی نیست و باید شعور و معرفت داشته باشیم.نجفیان در برنامه «طریق» که از شبکه یک سیما پخش شد، اظهار کرد: سال ۱۳۳۰ در محله میدان حسن‌آباد به دنیا آمدم؛ جد پدرم؛ اربعین برای رسیدن به حرمین مطهر پیاده می‌رفتند و در برخی شهرها که پول‌شان تمام می‌شد کار می‌کردند؛ دو برادر از اجداد من به نجف رفته و آنجا از دنیا می‌روند. وقتی مردم شناسنامه‌دار شدند به‌دلیل این دو فرزند که فوت شدند، نام خانوادگی ما را نجفیان گذاشتند.نجفیان با ذکر خاطره‌ای یادآور شد: خانواده‌ها فقیر و خانه‌ها گنبدی بود؛ برای جشن کریسمس و ژانویه یک مادر و پسر یتیمی بودند و پدرم از حفره‌های تعبیه شده در سقف برای پسر هدیه‌ای انداخت که او فکر کند بابانوئل برای او آورده است.وی افزود: هرجا خانواده از بین رود، احترام از میان می‌رود. در آن زمان ماهی یک‌بار روضه‌های خانگی داشتیم. گاهی روضه‌خوان کسی هم نبود، می‌خواند و این باورها در قلب همه جاری بود. 

میشا خرسه
مریم فلاح:
ماجرا با بیدار شدن خرس کوچولو در دل جنگل شروع شد؛ بلافاصله با کنجکاوی به اطراف نگاه کرد و لحظه‌ای بعد اولین دوستانش را پیدا کرده و مشغول بازی شد. سعی داشت بیاموزد چگونه مثل یک خرس رفتار کند، چطور از درخت بالا برود، در برکه شنا کند، از دست زنبورهای عصبانی فرار کند و... با غروب خورشید خرس کوچولو در جنگل تاریک، بدون مادرش شب را به صبح رساند. صبح روز بعد همه جا را به دنبال مادر گشت و سراغش را از حیوانات جنگل گرفت. در حالی که شکمش از گرسنگی به صدا در آمده بود با رفتن به یک مزرعه و نزدیک‌شدن به محیط زندگی آدم‌ها، درصدد شکار یک خروس برآمد! خروس با نوک تیزش به او صدمه زد. لحظه‌ای بعد سردرگم خودش را در کلبه و کنار آتش دید، حرارت آتش او را با خطر نزدیک‌شدن به دنیای انسان‌ها مواجه کرد، سرانجام به طرف زادگاهش یعنی جنگل دوید. به محض نزدیک‌شدن به جنگل، صدای مادرش را شنید که دنبالش می‌گشت و این تازه آغاز زندگی میشا بود.