جستاری در باب زندگی و زوال
احسان حسینینسب
بعد از روزی كه وحیده را به خاك سپردیم و به خانههایمان بازگشتیم، دیگر هیچ چیز چنان نبود كه قبل از مرگ وحیده بود؛ هیچچیز. نه رقیه خانم توانست همان رقیه خانم قبلی باشد، نه آقاتقی دیگر كمر راست كرد، نه جعفر و نه وحید كه مادر و پدر و برادران وحیده بودند، نه حسینآقا و آقاولی و عمه كه خویشان دیگرش بودند و نه حتی من كه نسبتی دورتر با وحیده داشتم. حتی من، كه وحید ـ برادر وحیده ـ را چند هفته پیشترها توی خیابان دیدم و سلام و علیكی نثار هم كردیم و در سكوت و بهت از كنار هم رد شدیم، فهمیدیم كه هیچكداممان آن آدمهای سابق نیستیم.
بین همه آدمهایی كه در زمان حیات وحیده با او در ارتباط بودند، من تنها كسی بودم كه بیشترین شباهت را به او داشتم. هر دوی ما عضوی سرطانی داشتیم كه از تنمان درشآورده بودند. هر دوی ما شیمیدرمانی كرده بودیم. هر دوی ما در هر جلسه شیمیدرمانی مرگ را میدیدیم كه در فاصلهای كوتاه با ما نشسته است و پایش را روی پایش انداخته و مچ پای آویزانش را توی تاریكی تكان میدهد و در سكوت تماشایمان میكند و انتظارمان را میكشد. هیچكسی نمیتوانست روی تخت بیمارستان بخوابد، سوزن آنژیو را توی رگش فرو كنند، همانطور كه طاقباز خوابیده چشم بكشد به قطرههای دارو كه دارد توی رگش فرو میرود و تنش یخ بزند و مورمور شود. هیچكسی نبود كه بفهمد در هر قطرهای كه از سرم به رگ تو میخلد، حتما یك روز از عمر تو كم میشود و نهتنها تو داری زندگی را از دست میدهی، كه بعید نیست ـ و حتی احتمالش خیلی هم زیاد است ـ كه اصلا تنت یاری كند تا بتوانی بار این سرم را به مقصد برسانی. چنانكه وحیده، آن عزیز از دسترفته، نتوانست این جاده غبارگرفته سنگلاخ پرنشیب و فراز را تا ته برود و كار ناكار شیمیدرمانی را به فرجام برساند و لاجرم توی یكی از آن قطرهها نفس آخر را كشید.
من خیلی چیزها را توی زندگانیام از دست دادهام. خیلی چیزها كه برخیهاشان گفتنی است و خیلیهاشان اصلا گفتنی نیست. خیلیهایش را به همین خاطر از دست دادهام. مهمترین چیزهای زندگانیام را حتی؛ فقط به این خاطر كه شیمیدرمانی كردهام. بهاینخاطر كه روی تخت بیمارستان آراد دراز كشیدهام و همانطور كه سوزن آنژیو توی دستم بوده، به قطرههای دارو نگاه كردهام و دانه به دانهشان را شمردهام كه از توی سرم میریزند توی شلنگ و لیز میخورند و میروند توی رگم. به این خاطر كه هر روز مرگ را میدیدم كه روی صندلی كنار تخت من نشسته و توی تاریكی، پاهایش را انداخته روی هم و پای آویزانش را تكان میدهد و منتظر من است. من خیلی چیزها را از دست دادهام كه اگر به اختیار خودم بود، از دستشان نمیدادم. نگهشان میداشتم. ازشان خواهش میكردم كه بمانند. همانطور كه مطمئنم اگر وحیدهنازنین ما زنده بود، چیزهای بزرگتر را قربانی همین چیزهای كوچك معمولی زندگیاش میكرد. نمیخواست كوهها را بگذارد روی دوشش، آسمان را به زمین بدوزد، چیزهایی بنویسد یا كارهایی بكند كه دنیا او را به آنها بشناسد. میخواست زندگی كند. فقط زندگی كند. بنشیند توی حیاط كهنه خانه پدریاش، آقاتقی و كنار ردیف گلدانهای حسنیوسف و فیلتوس توی حیاط یك پیاله چای بنوشد. میخواست بدون آنكه كسی نگران حالش باشد، سفر برود، عاشقی كند، كنار مادربزرگش، آن پیرزن مهربان و زیبا باشد و از همان برق توی چشمهایش كه روزهای آخر زندگی فروغش كمجان شده بود، به زندگی خودش و آدمهای دور و برش نور بتاباند.
ما آدمهای سرطانی در اتوپیای خودمان زندگی میكنیم. ما چیزی داریم كه هیچكس دیگری ندارد: زندگی. ما زندگی را مثل چراغی در دست گرفتهایم و تاریكی مرگ را با آن میتارانیم و در شعاع كمنور و خفیف آن چیز كوچك كه همهچیز ماست، جهان را تماشا میكنیم.
من بعد از شیمیدرمانی هیچچیز نداشتم. مطلقا هیچچیز. چند تا بدهكاری داشتم، خانوادهام از این باد خزانی آسیب دیده بود. دانشگاه را از دست داده بودم. موهایم، ابروهایم، مژههایم، دندانهایم، آیندهام. اما چیز دیگری بهدست آورده بودم كه آسان به دست نمیآمد؛ من زندگی را پیدا كرده بودم. زندگی را توی هر چیزی میدیدم؛ توی پنبههای پراكنده لحاف پتهپته شدهام كه یادگار روزهای شیمیدرمانی بود، توی خنده مادربزرگم وقتی موهای سفیدش را حنا میگذاشت. حالا من هیچوقت بدهكار خودم نیستم. من لحاف پتهپته شدهام را رفو كردم، به مادربزرگم كه حالا فراموشی گرفته و موهایش دستهدسته میریزند و دیگر حنا نمیگذارد، رسیدگی میكنم. حالا وجدانم راحت است كه اگر شبی به درددلهای روحا... گوش كردهام، حالا با خیال راحت بالای قبرش میایستم و برایش فاتحه میخوانم. حالا شبها آسوده میخوابم كه هیچكسی را اذیت نكردم. برای رسیدن به هدفی، هرچه میخواهد باشد، كسی را نیازردم. حق كسی را تضییع نكردم. به كسی اخم نكردم. با همه آدمها، از غریبهها و آشناها تا جایی كه توانستم راه آمدم و كمكشان كردم، حتی اگر به قیمت اینكه خودم آسیبی ببینم یا فرصتی را از دست بدهم.
من فكر میكنم باید همه آدمها در طول عمرشان اقلا یك دوره شیمیدرمانی كنند. طوری شیمیدرمانی كنند كه باورشان شود دارند خودشان را درمان میكنند. طوری كه مرگ را ببینند كه در تاریكی نشسته و پاهایش را انداخته روی هم و پای آویزانش را تكان میدهد و انتظارشان را میكشد. اینطوری به گمانم روزگار بهتری داشتیم.
بین همه آدمهایی كه در زمان حیات وحیده با او در ارتباط بودند، من تنها كسی بودم كه بیشترین شباهت را به او داشتم. هر دوی ما عضوی سرطانی داشتیم كه از تنمان درشآورده بودند. هر دوی ما شیمیدرمانی كرده بودیم. هر دوی ما در هر جلسه شیمیدرمانی مرگ را میدیدیم كه در فاصلهای كوتاه با ما نشسته است و پایش را روی پایش انداخته و مچ پای آویزانش را توی تاریكی تكان میدهد و در سكوت تماشایمان میكند و انتظارمان را میكشد. هیچكسی نمیتوانست روی تخت بیمارستان بخوابد، سوزن آنژیو را توی رگش فرو كنند، همانطور كه طاقباز خوابیده چشم بكشد به قطرههای دارو كه دارد توی رگش فرو میرود و تنش یخ بزند و مورمور شود. هیچكسی نبود كه بفهمد در هر قطرهای كه از سرم به رگ تو میخلد، حتما یك روز از عمر تو كم میشود و نهتنها تو داری زندگی را از دست میدهی، كه بعید نیست ـ و حتی احتمالش خیلی هم زیاد است ـ كه اصلا تنت یاری كند تا بتوانی بار این سرم را به مقصد برسانی. چنانكه وحیده، آن عزیز از دسترفته، نتوانست این جاده غبارگرفته سنگلاخ پرنشیب و فراز را تا ته برود و كار ناكار شیمیدرمانی را به فرجام برساند و لاجرم توی یكی از آن قطرهها نفس آخر را كشید.
من خیلی چیزها را توی زندگانیام از دست دادهام. خیلی چیزها كه برخیهاشان گفتنی است و خیلیهاشان اصلا گفتنی نیست. خیلیهایش را به همین خاطر از دست دادهام. مهمترین چیزهای زندگانیام را حتی؛ فقط به این خاطر كه شیمیدرمانی كردهام. بهاینخاطر كه روی تخت بیمارستان آراد دراز كشیدهام و همانطور كه سوزن آنژیو توی دستم بوده، به قطرههای دارو نگاه كردهام و دانه به دانهشان را شمردهام كه از توی سرم میریزند توی شلنگ و لیز میخورند و میروند توی رگم. به این خاطر كه هر روز مرگ را میدیدم كه روی صندلی كنار تخت من نشسته و توی تاریكی، پاهایش را انداخته روی هم و پای آویزانش را تكان میدهد و منتظر من است. من خیلی چیزها را از دست دادهام كه اگر به اختیار خودم بود، از دستشان نمیدادم. نگهشان میداشتم. ازشان خواهش میكردم كه بمانند. همانطور كه مطمئنم اگر وحیدهنازنین ما زنده بود، چیزهای بزرگتر را قربانی همین چیزهای كوچك معمولی زندگیاش میكرد. نمیخواست كوهها را بگذارد روی دوشش، آسمان را به زمین بدوزد، چیزهایی بنویسد یا كارهایی بكند كه دنیا او را به آنها بشناسد. میخواست زندگی كند. فقط زندگی كند. بنشیند توی حیاط كهنه خانه پدریاش، آقاتقی و كنار ردیف گلدانهای حسنیوسف و فیلتوس توی حیاط یك پیاله چای بنوشد. میخواست بدون آنكه كسی نگران حالش باشد، سفر برود، عاشقی كند، كنار مادربزرگش، آن پیرزن مهربان و زیبا باشد و از همان برق توی چشمهایش كه روزهای آخر زندگی فروغش كمجان شده بود، به زندگی خودش و آدمهای دور و برش نور بتاباند.
ما آدمهای سرطانی در اتوپیای خودمان زندگی میكنیم. ما چیزی داریم كه هیچكس دیگری ندارد: زندگی. ما زندگی را مثل چراغی در دست گرفتهایم و تاریكی مرگ را با آن میتارانیم و در شعاع كمنور و خفیف آن چیز كوچك كه همهچیز ماست، جهان را تماشا میكنیم.
من بعد از شیمیدرمانی هیچچیز نداشتم. مطلقا هیچچیز. چند تا بدهكاری داشتم، خانوادهام از این باد خزانی آسیب دیده بود. دانشگاه را از دست داده بودم. موهایم، ابروهایم، مژههایم، دندانهایم، آیندهام. اما چیز دیگری بهدست آورده بودم كه آسان به دست نمیآمد؛ من زندگی را پیدا كرده بودم. زندگی را توی هر چیزی میدیدم؛ توی پنبههای پراكنده لحاف پتهپته شدهام كه یادگار روزهای شیمیدرمانی بود، توی خنده مادربزرگم وقتی موهای سفیدش را حنا میگذاشت. حالا من هیچوقت بدهكار خودم نیستم. من لحاف پتهپته شدهام را رفو كردم، به مادربزرگم كه حالا فراموشی گرفته و موهایش دستهدسته میریزند و دیگر حنا نمیگذارد، رسیدگی میكنم. حالا وجدانم راحت است كه اگر شبی به درددلهای روحا... گوش كردهام، حالا با خیال راحت بالای قبرش میایستم و برایش فاتحه میخوانم. حالا شبها آسوده میخوابم كه هیچكسی را اذیت نكردم. برای رسیدن به هدفی، هرچه میخواهد باشد، كسی را نیازردم. حق كسی را تضییع نكردم. به كسی اخم نكردم. با همه آدمها، از غریبهها و آشناها تا جایی كه توانستم راه آمدم و كمكشان كردم، حتی اگر به قیمت اینكه خودم آسیبی ببینم یا فرصتی را از دست بدهم.
من فكر میكنم باید همه آدمها در طول عمرشان اقلا یك دوره شیمیدرمانی كنند. طوری شیمیدرمانی كنند كه باورشان شود دارند خودشان را درمان میكنند. طوری كه مرگ را ببینند كه در تاریكی نشسته و پاهایش را انداخته روی هم و پای آویزانش را تكان میدهد و انتظارشان را میكشد. اینطوری به گمانم روزگار بهتری داشتیم.




