پادو

پادو


می‌گفت پادوی حجره بودم. قدم هنوز به دخل نمی‌رسید كه پرچم‌داری این دسته روی دوشم بود. الان كه چند خانه‌وار از كنار دخل حجره‌ها و مغازه‌هایم نان می‌برند هنوز محرم كه می‌شود دكان‌ها را تخته می‌كنم و دستم را می‌رسانم به دسته این پرچم. مثل غریقی كه هر طور بتواند خودش را می‌رساند به تیری، تخته‌ای، چوبی در دریای توفانی. گفتم این همه سال در كار و كسبت پیشرفت كرده‌ای اما پیشه‌ات در این دسته همان پرچم‌داری كودكی است. آه كشید و گفت اصلا برای همین محرم دكان‌هایم را تخته می‌كنم. كركره‌ها را می‌كشم پایین كه بگویم هر چه هم باشد قدر آن نمی‌شود كه پای دستگاه شما دانگ وسط بگذارم. آن‌قدر نیست كه به وسع شراكت پادویی پرچم برسد.
عکس: دیهیم خان‌بیگی