نسخه Pdf

اهدای عضو پدری كه  قلب پسرش را  بخشیده بود

اهدای عضو پدری كه قلب پسرش را بخشیده بود

17 سال پیش بود كه فرزند آقای كریم یوسفی در یك‌سانحه تصادف مرگ مغزی شد و با رضایت آقا كریم قلب پسر 14 ساله‌اش اهدا شد. شاید آن روز پدر خانواده فكرش را هم نمی‌كرد كه آن اهدا الهام‌‌بخش 11 فرزند دیگرش شود برای روزی كه عضوی از بدن خود پدر را اهدا كنند، اما زمانی كه روز تاسوعا كریم یوسفی 67 ساله بر اثر تصادف با یك جرثقیل مرگ مغزی شد، دیگر جای تردیدی برای فرزندانش باقی نماند كه رضایت پدرشان در اهدای عضو خواهد بود، بنابراین با رضایت 11 ولی‌دم، كبد مرد میانسال 11روز بعد از سانحه تصادف اهدا و پیكر او به خاك سپرده شد.
علی یكی از پسران آقا كریم با گذشت چند روز از فوت پدرش هنوز هم در شوك و ناباوری است. او صحبت‌های خود را با خبرنگار جام‌جم این‌طور آغاز كرد: «هر طور به ماجرا نگاه می‌كنم، به این نتیجه می‌رسم كه این اتفاق تقدیر پدرم بود و شك ندارم اگر خودش هم جای ما بود، به اهدای عضو رضایت می‌داد. چون سال 81 وقتی برادرم تصادف كرد و مرگ مغزی شد، پدرم قلب او را اهدا كرد.»
علی این را گفت و در یادآوری شب قبل از حادثه تصادف گفت: «شب قبل از تاسوعا بود و من در مغازه محل كارم نشسته بودم. دسته عزاداری داشت از جلوی مغازه عبور می‌كرد و من داشتم عزاداران را تماشا می‌كردم. یكدفعه در میان آنها چشمم به پدرم افتاد. بلند شدم و رفتم دم در مغازه و حدود پنج‌دقیقه‌ای به او زل زدم و زنجیر زدنش را تماشا كردم. نمی‌دانستم این آخرین باری است كه می‌توانم یك‌دل سیر به پدرم زل بزنم، چون فردای آن روز دیگر پدرم را ندیدم.»
روز حادثه
آن روز آقا كریم می‌خواست باز هم به هیات عزاداری برود، اما طی تماس تلفنی كه از سمت یك باربری با او گرفته شد از او خواستند با وانت خود یك دستگاه‌ ای‌تی‌ام را به قزوین برساند. آقا كریم اول نمی‌خواست این كار را قبول كند و به آنها گفته بود روز عاشورا نذری دارند، اما زمانی كه گفته بودند بیمه دستگاه رو به پایان است و انجام این كار ضرورت دارد، مرد میانسال به همسرش گفته بود نمی‌توانم كار مردم را زمین بگذارم و گفته بود چشم هایم تابلوها را نمی‌بیند و برای همین از همسرش خواسته بود كه با هم به قزوین بروند و او در خواندن تابلوها كمكش كند. می‌خواست زود برگردند تا به درست كردن نذری‌شان برسند.
علی یوسفی درباره روز حادثه می‌گوید: «یكدفعه فهمیدم پدر و مادرم راهی قزوین شده‌اند. پدرم می‌گفت ماشین استارت نمی‌خورد و به سختی توانسته بود آن را راه بیندازد. همین خرابی ماشین هم بود كه عاقبت كار دست ما داد.»
ماشین آقا كریم تقریبا به 60 كیلومتری مقصد رسیده بود و در نزدیكی روستای اردلان قزوین بود كه دوباره خاموش شد و این بار هر كاری از دستشان بر‌می‌آمد انجام دادند، اما روشن نشد كه نشد.
برای همین از یك جرثقیل و یك وانت نیسان كمك گرفتند تا بار را به ماشین دیگر منتقل كنند، اما درست زمانی كه جرثقیل به محل رسید و كریم یوسفی از ماشینش پیاده شد كه كار انتقال بار را انجام دهد، جرثقیل هنگام جابه‌جایی با مرد میانسال برخورد كرد و او با شدت به زمین كوبیده شد و سرش آسیب شدیدی دید.
لحظه‌های سخت
كریم كه بعد از زمین خوردن بیهوش شده بود با آمبولانس به بیمارستان منتقل شد. علی یوسفی گفت: «وقتی به ما اطلاع دادند كه پدرم در بیمارستان زنجان بستری شده است، خیلی سریع خودم را به آنجا رساندم. پزشكان در همان ساعات اولیه گفتند كه ضربه سر خیلی شدید بوده و پدرم دچار ورم مغزی شده است. با این حال من خیلی امیدوار بودم كه سلامتی‌اش برگردد و راستش را بخواهید فكرش را هم نمی‌كردم كه پدرم را از دست بدهیم. مادرم را راهی تهران كردم و گفتم برود تا به نذری روز عاشورا برسد. اتفاقا به كمك خواهرانم آش نذری روز عاشورا را هم درست كرده و پخش كردند.»
اما چند روز بعد پزشكان با خانواده كریم تماس گرفتند و گفتند كه او مرگ مغزی شده است. «یكی دو روز بعد بود كه پزشك معالج پدرم به من گفت پدرم مرگ مغزی شده است. به حدی شوكه شده بودم كه حتی پلك زدن هم برایم سخت شده بود. پزشكان به من گفتند اگر بخواهیم می‌توانیم اعضای بدن پدرم را اهدا كنیم. ماجرا را به برادرانم گفتم. به پزشك التماس می‌كردیم كه اگر كوچك‌ترین امیدی برای زنده ماندن پدرم وجود دارد، كاری كنند كه او به زندگی برگردد، اما آنها گفتند كه چند‌پزشك متخصص مرگ مغزی را تایید كرده‌اند. حالا من مانده بودم و این‌كه چطور به خانواده‌ام بگویم پیشنهاد اهدای اعضای بدن پدرم را داده‌اند.»
تصمیم بزرگ
یكی از پزشكان واحد فراهم آوری اعضای پیوندی با علی تماس گرفت و در مورد اهدای عضو به او توضیح داد. «پزشكی كه با من تماس گرفته بود، می‌گفت مدت‌زمان نه چندان زیادی وقت داریم كه در مورد پیوند عضو تصمیم بگیریم و در مورد نجات زندگی یك فرد دیگر برایم توضیح می‌داد، اما من این قدر در حالت بهت و ناباوری بودم كه نمی‌دانستم چطور باید صحبت‌های ایشان را به خانواده‌ام منتقل كنم. برای همین از او خواستم چند‌ساعت دیگر دوباره تماس بگیرد و همه آن حرف‌ها را دوباره بزند. در همان فاصله خودم را به خانه‌مان رساندم و از همه خواهر و برادرهایم خواستم در خانه جمع شوند.وقتی آن پزشك دوباره تماس گرفت، گوشی را روی آیفون گذاشتم و همگی دوباره حرف‌هایش را گوش دادیم. خیلی برایمان سخت بود كه ناگهان پدرمان را از دست بدهیم و حالا بخواهیم به اهدای اعضای بدنش فكر كنیم. تنها چیزی كه به خواهر و برادرانم گفتم این بود كه مطمئنم اگر پدرم جای ما بود به این كار رضایت می‌داد. او یك بار قلب فرزندش را هدیه داده و یك زندگی را نجات داده بود. شاید این كاری كه پدرم در گذشته انجام داده بود، باعث شد هیچ‌كدام از ما 11خواهر و برادر به این تصمیم شك نكنیم. بعد از اعلام رضایت، پدرم به بیمارستان سینا منتقل و كبد او اهدا شد. بعد هم مراسم تدفین انجام شد.»

​​​​​​​بخشش قلب پسر
علی با یادآوری خاطره برادرش گفت: «برادرم فقط
 14 سال داشت. سال 81 بود كه با دوستانش به گردش رفته بود كه در اتوبان ماشین به او زد و مرگ مغزی شد. پدرم همه ما را دور هم جمع كرد و گفت حالا كه جوانم را از دست داده‌ام و داغ او تا آخر عمر روی دلم می‌ماند، می‌خواهم قلب او را اهدا كنم كه تكه‌ای از وجود پسرم زنده بماند و به یك جوان دیگر زندگی ببخشد. غم از دست دادن برادرم همیشه برای پدرم تازه بود و همیشه از او حرف می‌زد. هیچ‌وقت نفهمیدیم قلب او در سینه چه كسی می‌تپد و گیرنده كبد پدرم چه كسی است، اما این‌كه بعد از مرگ عزیزمان زندگی هنوز توسط آنها جریان دارد،چنان حس عمیق تاثیر‌گذاری در ما ایجاد كرده كه من و چند نفر از اعضای خانواده‌مان به فكر گرفتن كارت اهدای عضو هستیم.»
ضمیمه ویژه نامه