داستان جنایی (قسمت دوم)
گرگ و میش
آنچه گذشت: در قسمت اول خواندیم که ستاره، نیمه شب روی پل رفت تا خودکشی کند اما یکباره نظرش تغییر کرد. به يك طباخى رفت و يك دست کله پاچه خورد و برای سعید همسر سابقش که بازیگر است کله پاچه سفارش داد و در نوشابه ای که به همراه کله پاچه خرید، چند بسته قرص آرامبخش ریخت و به منزل سعید رفت.
سعید همینطور که در حال خوردن صبحانه بود، نگاهی به ستاره انداخت و گفت: «خودت نمیخوری؟»
ستاره لبخندی زد و گفت: «من خوردم. یه دفعه یاد تو افتادم و گفتم برای تو هم بخرم. اما کنارت میشینم تا بهت بچسبه.»
سعید که از چنین صحنهای شگفتزده شده بود، گفت: «اتفاقا خیلی گرسنمه.»
سعید شروع به خوردن کرد و ستاره به او نگاه کرد. یکباره سعید سکسکه کرد و ستاره برایش نوشابه را داخل لیوان ریخت، میخواست لیوان نوشابه را به او بدهد که لرزش دستش باعث شد لیوان از دستش رها شده و روی میز بریزد. ستاره و سعید از جا پریدند تا لباسهایشان کثیف نشود.
سعید با عصبانیت گفت: «چی کار میکنی؟»
ستاره گفت: «ببخشید الان پاکش میکنم.» ستاره از روی میز دستمال کاغذیها را برداشت و میز را پاک کرد. لیوان دیگری از داخل یکی از کابینتها درآورد و دوباره نوشابهای برایش ریخت و به دست سعید داد. سعید همه نوشابه را نوشید و بعد لیوان را روی میز گذاشت و گفت: «طعم نوشابه یادم رفته بود. دستت درد نکنه. اما بعدش باید برم و بدوم تا همه رو بسوزونم.»
ستاره لبخندی زد و گفت: «تو همین جوری هم خوشتیپ و خوشاندامی. زیادی داری حساسیت نشون میدی.»
سعید همچنان مشغول خوردن کلهپاچه بود. غذا که تمام شد، سعید روی صندلی ولو شد.
ستاره گفت: «تو برو توی پذیرایی بشین. من اینجارو تمیز میکنم.»
سعید گفت: «نمیخواد. صبح نظافتچی میاد تمیز میکنه.»
ستاره گفت: «نه خودم تمیز میکنم. چای هم دم میکنم.»
سعید از روی صندلی بلند شد اما یکباره سرش گیج رفت و روی صندلی افتاد.
ستاره نگران و مضطرب پرسید: «چی شد؟»
سعید گفت: «نمیدونم سرم گیج رفت. فکر کنم زیاد خوردم. شایدم چربیام بالاست.»
ستاره گفت: «الان خوبی؟ میخوای آب برات بیارم؟»
سعید گفت: «نه من میرم روی تخت یه کم دراز بکشم. چای آماده شد، خبرم کن.»
سعید همانطور که سرش گیج میرفت، خود را به اتاق خواب رساند. روی تخت افتاد و بیهوش شد. ستاره نگران، دستهایش را به هم میمالید و نمیدانست چه کار کند. کف دستهایش عرق کرده بود. با خودش فکر کرد با اورژانس تماس بگیرد؟ اما خودش پاسخ داد: «نه. اون با قلب و روح من بازی کرده. لیاقتش همینه که بمیره.» بعد شروع به تمیز کردن آشپزخانه کرد. بعد هم سعی کرد اثر انگشتش را از روی همه چیز پاک کند. کارش که تمام شد، به سمت اتاقخواب رفت. سعید بیهوش روی تخت افتاده بود. آرام صدایش کرد اما پاسخی دریافت نکرد. میخواست کمی به او نزدیک شود تا ببیند سعید نفس میکشد یا نه اما ترجیح داد این کار را نکند و از خانه خارج شد. سریع خود را به خودرویش رساند و سوار ماشین شد. انگار بغضش ترکیده باشد، سرش را روی فرمان گذاشت و با صدای بلند گریه کرد. بعد هم ماشین را روشن و حرکت کرد. در طول مسیر که رانندگی میکرد، اشکهایش هم سرازیر بود. حس عجیبی داشت، نمیدانست خوشحال باشد یا ناراحت. به خیانت سعید و رفتارش که فکر کرد، از کارش پشیمان نبود اما وقتی به یاد خاطرات مشترکشان افتاد، چیزی روی قلبش سنگینی کرد. به چهارراه که رسید، چراغ قرمر شد. ستاره توقف کرد، چشمش که به ثانیهشمار چراغ راهنمایی افتاد، به یاد خواستگاری سعید افتاد که سعید تا سبز شدن چراغ راهنمایی به ستاره فرصت بله را داده بود. قلبش درد گرفت. نمیتوانست اشکهایش را پاک کند. هوا روشن شده بود که ستاره به خانه رسید و به سرعت خودش را به اتاق پدر رساند. پدرش مبتلا به آلزایمر بود. از خواب بیدار شده، روی تخت نشسته و به دیوار روبهرو زل زده بود. ستاره سر و موهای پدر را نوازش کرد، به آن بوسه زد و کنار تخت پدر روی زمین نشست و گفت: «بابا به کجا نگاه میکنی؟ بازم یاد مامان افتادی؟»
پدر همانطور مبهوت به دخترش نگاه کرد و انگار چیزی به خاطرش آمده باشد، نام مادر ستاره را صدا زد و گفت: «پری چمدونارو جمع کرد؟ از اتوبوس جا نمونیم.»
ستاره سرش را روی پاهای پدر گذاشت. اشکش دوباره صورتش را خیس کرد و همانجا خوابش برد. یکباره با صدای زنگ تلفنش بیدار شد. نمیدانست چقدر خوابیده. هنوز سرش روی پاهای پدر بود. پدر به لبه تخت تکیه داده و خوابیده بود. تلفن همچنان زنگ میخورد. گوشی را از داخل جیبش درآورد و با چشمان نیمهباز صفحه گوشی را نگاه کرد. دوستش میترا بود. همین که تلفن را جواب داد، صدای وحشتزده میترا را شنید که گفت: «کجایی تو؟ صد بار زنگ زدم.»
ستاره با صدای خوابآلود گفت: «خواب بودم. چی شده مگه؟»
صدای میترا از پشت تلفن شنیده شد که گفت: «چی شده مگه؟ از کی تا حالا تا لنگ ظهر میخوابی؟
گوشیتو چک نکردی؟»
ستاره گفت: «نه.»
صدای میترا شنیده شد که با ناراحتی و نگرانی گفت: «همهجا خبرش رفته، تو هنوز خوابی؟ ستاره حالت خوبه؟ تو عادت نداشتی تا این ساعت بخوابی!»
ستاره که از حرفهای میترا کلافه شده بود، گفت: «خب حالا مگه چی شده؟ دیشب خوابم نمیبرد، قرص خوردم تا الان خواب بودم. میگی چی شده یا نه؟»
میترا با ناراحتی گفت: «سعید... راستش سعید مرده.. نمیدونم شایدم خودکشی کرده.»
ستاره یکباره همهچیز را در ذهنش مثل یک فیلم سینمایی مرور کرد و گفت: «سعید؟»
گوشی از دستش افتاد و ارتباطش با میترا قطع شد. بعد به گوشه دیوار خزید و در حالی که همه صورتش عرق کرده بود، دستهایش را بین زانوهایش قلاب کرد و گریست. با صدای گریههای ستاره، پدرش بیدار شد و ترسید. از روی تخت بلند شد، به سمت آشپزخانه رفت. در یخچال را باز کرد، داخل آن را تماشا کرد و همانجا خیره به یخچال ماند...
ستاره لبخندی زد و گفت: «من خوردم. یه دفعه یاد تو افتادم و گفتم برای تو هم بخرم. اما کنارت میشینم تا بهت بچسبه.»
سعید که از چنین صحنهای شگفتزده شده بود، گفت: «اتفاقا خیلی گرسنمه.»
سعید شروع به خوردن کرد و ستاره به او نگاه کرد. یکباره سعید سکسکه کرد و ستاره برایش نوشابه را داخل لیوان ریخت، میخواست لیوان نوشابه را به او بدهد که لرزش دستش باعث شد لیوان از دستش رها شده و روی میز بریزد. ستاره و سعید از جا پریدند تا لباسهایشان کثیف نشود.
سعید با عصبانیت گفت: «چی کار میکنی؟»
ستاره گفت: «ببخشید الان پاکش میکنم.» ستاره از روی میز دستمال کاغذیها را برداشت و میز را پاک کرد. لیوان دیگری از داخل یکی از کابینتها درآورد و دوباره نوشابهای برایش ریخت و به دست سعید داد. سعید همه نوشابه را نوشید و بعد لیوان را روی میز گذاشت و گفت: «طعم نوشابه یادم رفته بود. دستت درد نکنه. اما بعدش باید برم و بدوم تا همه رو بسوزونم.»
ستاره لبخندی زد و گفت: «تو همین جوری هم خوشتیپ و خوشاندامی. زیادی داری حساسیت نشون میدی.»
سعید همچنان مشغول خوردن کلهپاچه بود. غذا که تمام شد، سعید روی صندلی ولو شد.
ستاره گفت: «تو برو توی پذیرایی بشین. من اینجارو تمیز میکنم.»
سعید گفت: «نمیخواد. صبح نظافتچی میاد تمیز میکنه.»
ستاره گفت: «نه خودم تمیز میکنم. چای هم دم میکنم.»
سعید از روی صندلی بلند شد اما یکباره سرش گیج رفت و روی صندلی افتاد.
ستاره نگران و مضطرب پرسید: «چی شد؟»
سعید گفت: «نمیدونم سرم گیج رفت. فکر کنم زیاد خوردم. شایدم چربیام بالاست.»
ستاره گفت: «الان خوبی؟ میخوای آب برات بیارم؟»
سعید گفت: «نه من میرم روی تخت یه کم دراز بکشم. چای آماده شد، خبرم کن.»
سعید همانطور که سرش گیج میرفت، خود را به اتاق خواب رساند. روی تخت افتاد و بیهوش شد. ستاره نگران، دستهایش را به هم میمالید و نمیدانست چه کار کند. کف دستهایش عرق کرده بود. با خودش فکر کرد با اورژانس تماس بگیرد؟ اما خودش پاسخ داد: «نه. اون با قلب و روح من بازی کرده. لیاقتش همینه که بمیره.» بعد شروع به تمیز کردن آشپزخانه کرد. بعد هم سعی کرد اثر انگشتش را از روی همه چیز پاک کند. کارش که تمام شد، به سمت اتاقخواب رفت. سعید بیهوش روی تخت افتاده بود. آرام صدایش کرد اما پاسخی دریافت نکرد. میخواست کمی به او نزدیک شود تا ببیند سعید نفس میکشد یا نه اما ترجیح داد این کار را نکند و از خانه خارج شد. سریع خود را به خودرویش رساند و سوار ماشین شد. انگار بغضش ترکیده باشد، سرش را روی فرمان گذاشت و با صدای بلند گریه کرد. بعد هم ماشین را روشن و حرکت کرد. در طول مسیر که رانندگی میکرد، اشکهایش هم سرازیر بود. حس عجیبی داشت، نمیدانست خوشحال باشد یا ناراحت. به خیانت سعید و رفتارش که فکر کرد، از کارش پشیمان نبود اما وقتی به یاد خاطرات مشترکشان افتاد، چیزی روی قلبش سنگینی کرد. به چهارراه که رسید، چراغ قرمر شد. ستاره توقف کرد، چشمش که به ثانیهشمار چراغ راهنمایی افتاد، به یاد خواستگاری سعید افتاد که سعید تا سبز شدن چراغ راهنمایی به ستاره فرصت بله را داده بود. قلبش درد گرفت. نمیتوانست اشکهایش را پاک کند. هوا روشن شده بود که ستاره به خانه رسید و به سرعت خودش را به اتاق پدر رساند. پدرش مبتلا به آلزایمر بود. از خواب بیدار شده، روی تخت نشسته و به دیوار روبهرو زل زده بود. ستاره سر و موهای پدر را نوازش کرد، به آن بوسه زد و کنار تخت پدر روی زمین نشست و گفت: «بابا به کجا نگاه میکنی؟ بازم یاد مامان افتادی؟»
پدر همانطور مبهوت به دخترش نگاه کرد و انگار چیزی به خاطرش آمده باشد، نام مادر ستاره را صدا زد و گفت: «پری چمدونارو جمع کرد؟ از اتوبوس جا نمونیم.»
ستاره سرش را روی پاهای پدر گذاشت. اشکش دوباره صورتش را خیس کرد و همانجا خوابش برد. یکباره با صدای زنگ تلفنش بیدار شد. نمیدانست چقدر خوابیده. هنوز سرش روی پاهای پدر بود. پدر به لبه تخت تکیه داده و خوابیده بود. تلفن همچنان زنگ میخورد. گوشی را از داخل جیبش درآورد و با چشمان نیمهباز صفحه گوشی را نگاه کرد. دوستش میترا بود. همین که تلفن را جواب داد، صدای وحشتزده میترا را شنید که گفت: «کجایی تو؟ صد بار زنگ زدم.»
ستاره با صدای خوابآلود گفت: «خواب بودم. چی شده مگه؟»
صدای میترا از پشت تلفن شنیده شد که گفت: «چی شده مگه؟ از کی تا حالا تا لنگ ظهر میخوابی؟
گوشیتو چک نکردی؟»
ستاره گفت: «نه.»
صدای میترا شنیده شد که با ناراحتی و نگرانی گفت: «همهجا خبرش رفته، تو هنوز خوابی؟ ستاره حالت خوبه؟ تو عادت نداشتی تا این ساعت بخوابی!»
ستاره که از حرفهای میترا کلافه شده بود، گفت: «خب حالا مگه چی شده؟ دیشب خوابم نمیبرد، قرص خوردم تا الان خواب بودم. میگی چی شده یا نه؟»
میترا با ناراحتی گفت: «سعید... راستش سعید مرده.. نمیدونم شایدم خودکشی کرده.»
ستاره یکباره همهچیز را در ذهنش مثل یک فیلم سینمایی مرور کرد و گفت: «سعید؟»
گوشی از دستش افتاد و ارتباطش با میترا قطع شد. بعد به گوشه دیوار خزید و در حالی که همه صورتش عرق کرده بود، دستهایش را بین زانوهایش قلاب کرد و گریست. با صدای گریههای ستاره، پدرش بیدار شد و ترسید. از روی تخت بلند شد، به سمت آشپزخانه رفت. در یخچال را باز کرد، داخل آن را تماشا کرد و همانجا خیره به یخچال ماند...




