داستان جنایی (قسمت سوم)
گرگ و میش
آنچه در قسمتهای قبل گذشت... ستاره بهتازگی از همسر سابقش سعید که بازیگر است جدا شده و نیمهشب به قصد خودکشی از خانه خارج میشود اما از تصمیمش پشیمان شده و با قرصهای آرامبخشی که در نوشابه میریزد و به خورد سعید میدهد او را به قتل میرساند.
ستاره با شنیدن خبر مرگ سعید دستپاچه شده بود و نمیدانست چه کار کند. او یکی از گزینههای پلیس برای تحقیق بود. نگرانی باعث شده بود باز دستهایش عرق کند. گوشیاش را برداشت و اخبار مربوط به سعید را جستوجو کرد. هر رسانهای برداشت خودش را از این اتفاق منتشر کرده بود. یکی درباره شایعه دزدی از او تیتر زده بود و دیگری خودکشی و... در این میان رسانههایی هم بودند که سعید را با عنوان مقتول خطاب کرده بودند. با خواندن این اخبار نگرانیاش بیشتر شد. با خودش فکر کرد، نکند پلیس پی به ماجرا ببرد و او اعدام شود. «تکلیف پدر چی میشد؟ کی قراره ازش مراقبت کنه؟» به خودش گفت: «من که یکساله ازش جدا شدم. زندگی و مرگ اون ربطی به من نداره.» این حرفها هم از نگرانیاش کم نمیکرد. یکباره صدای زنگ آپارتمان را شنید. پدر داشت از روی تخت بلند میشد که به سمت در برود. ستاره متوجه پدر شد و او را به اتاقش برگرداند و روی تخت نشاند. پتو را روی پدر کشید. بعد هم به سمت آیفون رفت. دو مرد را با لباس فرم دید. سعی کرد به خودش مسلط شود. دکمه آیفون را در حالی که دستانش میلرزید، زد و موهایش را از زیر شال مرتب کرد و نفس عمیقی کشید و پشت در ورودی ایستاد. به خودش که مسلط شد در آپارتمان را باز کرد. دو مرد از پلهها بالا آمدند و خودشان را مامور آگاهی معرفی کردند و کارتشان را نشان دادند. ستاره آنها را به داخل خانه دعوت کرد. هر دوی آنها روی مبل نشستند. یکباره پدر از اتاق خارج شد و به سمت آشپزخانه رفت. ستاره از مهمانها عذرخواهی کرد و سراغ پدر رفت. دستش را گرفت و او را به اتاقش برد و به سمت آنها برگشت.
سرگرد صدیق پرسید: پدرتون بیمارن؟
ستاره گفت: بله چند سالیه که آلزایمر داره.
سرگرد صدیق پرسید: نگهداریشون باید سخت باشه. درسته؟
ستاره که دستپاچه شده بود، سعی میکرد خودش را کنترل کند، گفت: سخت که هست اما خب پدرمه و برام عزیزه. راستی نگفتین برای چی زحمت کشیدین تا اینجا اومدین؟
سرگرد گفت: شما همسر سابق سعید رحمانی هستین. درسته؟
ستاره با لحن آرام و غمگین گفت: بله بودم و شنیدم که متاسفانه فوت شده.
سرگرد گفت: البته هنوز دلیل مرگ مشخص نیست. ما هم برای همین اینجا هستیم.
ستاره یکباره گفت: من توی اخبار خوندم که فوت شده.
سرگرد پرسید: شما حدود ساعت 3 و 4 صبح کجا بودین؟
ستاره گفت: خونه، پیش پدر. با هم فیلم دیدیم، شام خوردیم و بعدشم پدر خوابید و منم کمی دیرتر خوابیدم.
سرگرد پرسید: شاهدی هم دارین؟
ستاره گفت: بهجز پدرم کسی با من زندگی نمیکنه که اون هم متاسفانه فراموشی داره. گاهی حتی من رو به سختی به یاد میاره.
سرگرد پرسید: چرا از سعید رحمانی جدا شدین؟
ــ راستش قبل از اینکه توی اون فیلم بازی کنه و تا این حد مشهور بشه، ما زندگی خوبی داشتیم. دو سالی بود که ازدواج کرده بودیم. سعید تئاتر کار میکرد. به هر دری میزد تا بتونه یه فیلم بازی کنه و همه بشناسنش. تا اینکه یه شب تهیهکننده اون فیلم اومد سالن و نمایش رو دید و از بازی سعید خوشش اومد و همه چیز خراب شد.
سرگرد گفت: چطور؟
ستاره با یادآوری خاطرات سعید ناراحت شد و گفت: خب ما توافقی از هم جدا شدیم اما من دوستش داشتم. هنوزم دوستش دارم. من زندگیمون رو دوست داشتم اما اون دیگه از زندگی متاهلی خسته شده بود. حتی از زندگی با پدر من. حق هم داشت. به هر حال هر کسی یه طاقتی داره. برای همین توافق کردیم از هم جدا شیم. شاید باورتون نشه اما من با خاطراتش زندگی میکنم البته من بهش خرده نمیگیرم. خب موقعیت کاریش اجازه نمیداد اون شرایط و زندگی رو تحمل کنه.
سرگرد گفت: به نظرتون سعید رحمانی دشمنی نداشت؟ یا اینکه افسردگی و مشکل روحی داشته باشه؟
ستاره کمی فکر کرد و گفت: تا جایی که من میدونم نه. ما وقتی با هم بودیم، زندگی خوبی داشتیم.
سرگرد دوباره پرسید: تا زمانی که با شما زندگی میکرد، داروی آرامبخش مصرف نمیکرد؟
ــ نه شاید بعد از جداییمون قرص خورده باشه. چطور؟
سرگرد گفت: مهم نیست. فقط چند تا سوال ساده بود.
سرگرد از روی صندلی بلند شد و همکارش هم بلند شد تا از آنجا خارج شوند اما زمانی که سرگرد میخواست از خانه خارج شود برگشت و رو به ستاره گفت: لطفا از تهران خارج نشین و اگه چیزی به ذهنتون رسید به ما اطلاع بدین.
بعد کارتش را که شمارهای روی آن بود به ستاره داد و رفت. ستاره در را بست و به در تکیه داد و نفس عمیقی کشید. به اتاق پدر رفت. پدر در خواب عمیق بود. سر او را بوسید و به سمت اتاق خودش رفت. از داخل کمد اتاقش آلبوم عکس را برداشت و روی تخت نشست. آلبوم را باز کرد و عکسهای مشترک خودش و سعید را دید. دستی روی عکس کشید و یکباره قطرات اشک روی گونههایش سرازیر شد. چند قطره هم روی عکس افتاد و با انگشتش، آن را از روی عکس پاک کرد. آلبوم را در آغوش گرفت و روی تخت خوابید و چشمانش را بست.
زینب علیپورطهرانی - تپش
سرگرد صدیق پرسید: پدرتون بیمارن؟
ستاره گفت: بله چند سالیه که آلزایمر داره.
سرگرد صدیق پرسید: نگهداریشون باید سخت باشه. درسته؟
ستاره که دستپاچه شده بود، سعی میکرد خودش را کنترل کند، گفت: سخت که هست اما خب پدرمه و برام عزیزه. راستی نگفتین برای چی زحمت کشیدین تا اینجا اومدین؟
سرگرد گفت: شما همسر سابق سعید رحمانی هستین. درسته؟
ستاره با لحن آرام و غمگین گفت: بله بودم و شنیدم که متاسفانه فوت شده.
سرگرد گفت: البته هنوز دلیل مرگ مشخص نیست. ما هم برای همین اینجا هستیم.
ستاره یکباره گفت: من توی اخبار خوندم که فوت شده.
سرگرد پرسید: شما حدود ساعت 3 و 4 صبح کجا بودین؟
ستاره گفت: خونه، پیش پدر. با هم فیلم دیدیم، شام خوردیم و بعدشم پدر خوابید و منم کمی دیرتر خوابیدم.
سرگرد پرسید: شاهدی هم دارین؟
ستاره گفت: بهجز پدرم کسی با من زندگی نمیکنه که اون هم متاسفانه فراموشی داره. گاهی حتی من رو به سختی به یاد میاره.
سرگرد پرسید: چرا از سعید رحمانی جدا شدین؟
ــ راستش قبل از اینکه توی اون فیلم بازی کنه و تا این حد مشهور بشه، ما زندگی خوبی داشتیم. دو سالی بود که ازدواج کرده بودیم. سعید تئاتر کار میکرد. به هر دری میزد تا بتونه یه فیلم بازی کنه و همه بشناسنش. تا اینکه یه شب تهیهکننده اون فیلم اومد سالن و نمایش رو دید و از بازی سعید خوشش اومد و همه چیز خراب شد.
سرگرد گفت: چطور؟
ستاره با یادآوری خاطرات سعید ناراحت شد و گفت: خب ما توافقی از هم جدا شدیم اما من دوستش داشتم. هنوزم دوستش دارم. من زندگیمون رو دوست داشتم اما اون دیگه از زندگی متاهلی خسته شده بود. حتی از زندگی با پدر من. حق هم داشت. به هر حال هر کسی یه طاقتی داره. برای همین توافق کردیم از هم جدا شیم. شاید باورتون نشه اما من با خاطراتش زندگی میکنم البته من بهش خرده نمیگیرم. خب موقعیت کاریش اجازه نمیداد اون شرایط و زندگی رو تحمل کنه.
سرگرد گفت: به نظرتون سعید رحمانی دشمنی نداشت؟ یا اینکه افسردگی و مشکل روحی داشته باشه؟
ستاره کمی فکر کرد و گفت: تا جایی که من میدونم نه. ما وقتی با هم بودیم، زندگی خوبی داشتیم.
سرگرد دوباره پرسید: تا زمانی که با شما زندگی میکرد، داروی آرامبخش مصرف نمیکرد؟
ــ نه شاید بعد از جداییمون قرص خورده باشه. چطور؟
سرگرد گفت: مهم نیست. فقط چند تا سوال ساده بود.
سرگرد از روی صندلی بلند شد و همکارش هم بلند شد تا از آنجا خارج شوند اما زمانی که سرگرد میخواست از خانه خارج شود برگشت و رو به ستاره گفت: لطفا از تهران خارج نشین و اگه چیزی به ذهنتون رسید به ما اطلاع بدین.
بعد کارتش را که شمارهای روی آن بود به ستاره داد و رفت. ستاره در را بست و به در تکیه داد و نفس عمیقی کشید. به اتاق پدر رفت. پدر در خواب عمیق بود. سر او را بوسید و به سمت اتاق خودش رفت. از داخل کمد اتاقش آلبوم عکس را برداشت و روی تخت نشست. آلبوم را باز کرد و عکسهای مشترک خودش و سعید را دید. دستی روی عکس کشید و یکباره قطرات اشک روی گونههایش سرازیر شد. چند قطره هم روی عکس افتاد و با انگشتش، آن را از روی عکس پاک کرد. آلبوم را در آغوش گرفت و روی تخت خوابید و چشمانش را بست.
زینب علیپورطهرانی - تپش




