پله‌پله تا ملاقات  «ولی خدا»

پله‌پله تا ملاقات «ولی خدا»

چراغ‌های حرم در صحن‌های مختلف یکی‌یکی روشن شدند. بعد از نماز مغرب و عشا صحن گوهرشاد را رد کردم و خودم را به صف رساندم به رواق دارالذکر. طولانی‌بودن صف، هیچ شوقی را خاموش نکرده بود.  

چند لحظه‌ای از پیوستنم به صف زائران نگذشته بود که اطرافیانم شروع کردند به خواندن «یا حسین، یا حسین گفتن و مردن خوش است...» سر چرخاندم مداح را پیدا کنم. یعنی برای صف هم مداحی دعوت شده بود؟ هر چه این‌طرف و آن طرف را گشتم ذاکر اهل‌بیتی را پیدا نکردم. یادم آمد چنین صحنه‌ای باز جایی برایم اتفاق افتاده است.  چند دقیقه نگذشته بود یک بیت شعر معروف با صدایی آهسته خوانده شد، بلافاصله چند نفر زیر لب همراهی کردند و چند لحظه بعدتر، افراد دیگر همان نوحه را با هم خواندند.  هرچه جلوتر می‌رفتیم، جمعیت مثل موج به هم فشرده‌تر می‌شد و دیگر به‌سختی می‌شد قدم برداشت. شانه‌ها به هم می‌خورد، صف کندتر حرکت می‌کرد و صدای جمعیت بلندتر می‌شد. بعد از چند لحظه، این بار همه با هم می‌خواندیم: «بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا...» این حال را در حرم امام حسین‌(ع) هم دیده بودم، آنجا هم مداحی وجود نداشت. انگار آدمی حافظه تاریخی‌اش را بیرون می‌کشد تا روضه بخواند و بر سر و سینه بزند.