حاجمحسن روز عید قربان قربانی شد
محمد همتی، همراه و ناظر شهادت حاجمحسن دینشعاری، فرمانده گردان تخریب لشکر 27 محمد رسولالله(ص) میگوید: 15مرداد 1366 یکدفعه صدای انفجار آمد. صدای انفجار مین والمری بود. من سرم را برگرداندم سمت حاجی.
نمیدانستم وضعیت او چطور است. بلند شدم و شروع کردم به دویدن در میدان. رسیدم بالای سر حاجی. دیدم بدن حاجی براثر ترکشها پارهپاره است. پای راستش از بالای ران اصلا نبود. یک دست حاجی هم قطع شده بود. فک پایین حاجی هم کلا رفته بود. آن یک پارچه کوچک «السلام علیک یا فاطمهالزهرا» که همیشه حاجی روی یونیفرم سپاهش داشت، سالم باقی مانده و بقیه بدن سوراخسوراخ و پارهپاره بود. چند دقیقهای اصلا نمیدانستم چه کار باید بکنم؛ داد بزنم؟ بروم کمک بخواهم؟ همینطور مانده بودم. کمی دور او میگشتم. مات و مبهوت بودم. بعد به بچهها گفتم: «بروید از آن سمتی که خنثی شده، بیایید کمک.» حالا آنها میزدند به سر و کلهشان و نشستند به جیغ و فریاد. گفتم: «بهجای اینکارها، بروید یک برانکارد بیاورید. بالاخره ما باید پیکر حاجی را از اینجا برداریم و ببریم.» بچهها برانکارد آوردند و با کمک آنها حاجی بردیم تا جایی که آمبولانس میتوانست به ما نزدیک شود و آنجا تحویل دادیم.




