آینه بیگانه؛  از باستان‌گرایی ابزاری تا ترکیب متناقض

آینه بیگانه؛  از باستان‌گرایی ابزاری تا ترکیب متناقض

میرزا فتحعلی آخوندزاده (۱۲۲۸-۱۲۹۵ق / ۱۸۱۲-۱۸۷۸م) را «بنیان‌گذار ناسیونالیسم ایرانی» و «پیشگام ادبیات مدرن ناسیونالیسم ایرانی» خوانده‌اند (آدمیت، ۱۳۴۹: ۵-۱۰). این جستار می‌کوشد نشان دهد که این عنوان، نیازمند تدقیق است.

مجید رضابالا | پژوهشگر و منتقد

ناسیونالیسم آخوندزاده را می‌توان «بی‌وطن» (territorially detached) و «تک‌محوره» (single-axis) توصیف کرد: فاقد بعد سرزمینی، و فعال عمدتا در یک محور فرهنگیِ سلبی - ضد عرب و ضد اسلام - و همساز با موقعیت کارگزاری او در دستگاه روسیه تزاری و با منطق امپراتوری در قفقاز. روایت او از ساسانیان، از آغاز، بیشتر صورت‌بندی ارزشی (value-laden framing) و باستان‌گرایی ابزاری (instrumental archaism) است تا بازسازی تاریخی عالمانه یا نقد نظری نظام‌مند. این صورت‌بندی به «ترکیب متناقض» (paradoxical composite) انجامید: آمیزش باستان‌گرایی و اسلام‌ستیزی در بسته‌ای واحد، که اسلام‌گرایی و باستان‌گرایی را به دو نیمه ناسازگار یک هویت شکافته بدل کرد. نتیجه ناخواسته، «وارونگی آینه‌ای» (mirror inversion) بود: اسلام‌گرای ایرانی، همان معادله آخوندزاده را پذیرفت و تنها علامت‌های دو سوی آن را وارونه کرد. این جستار، با بهره‌گیری از دیرینه‌شناسی فوکو (Foucault’s archaeology) برای توصیف سازوکار گفتمانی، و نظریه گفتمان لاکلائو (Laclau’s discourse theory) برای تحلیل منطق وارونگی، نشان می‌دهد که چگونه این «ترکیب متناقض» به «واهی‌بودن ساختاری»
(structural groundlessness) انجامید و «انحرافی» در سیر اندیشه روشنفکری ایران آفرید که تا امروز، به‌صورت بن‌بست دوتایی «یا ایران باستان، یا اسلام» پایدار مانده است.
میرزا فتحعلی آخوندزاده، در تاریخ اندیشه ایران، بر موقعیتی پارادوکسیکال ایستاده است. او را «بنیان‌گذار ناسیونالیسم ایرانی» خوانده‌اند، اما خود در قلمرو خانات قفقاز دیده به جهان گشود — سرزمینی که در سال‌های پایانی جنگ نخست ایران و روس، میان ادعای حاکمیت ایران و پیشروی روسیه در وضعیتی معلق بود؛ و با این همه، 43 سال در دستگاه روسیه تزاری — همان قدرتی که این جدایی را در عمل تحمیل کرده بود — خدمت کرد و «ترقی» (progress) را در پیروی از الگوی آن جست. او را «پیشگام سکولاریسم» خوانده‌اند، اما لائیسیته او، در سطح فلسفی، به آتئیسمِ ستیزه‌جو (militant atheism) می‌رسید. او را «باستان‌گرا» خوانده‌اند، اما باستان‌گراییِ او، به‌گفته خودش، ابزاری برای «نابود کردن دین اسلام» بود (آخوندزاده، ۱۳۵۷: ۳۵۴).
این پارادوکس‌ها، تصادفی نیستند؛ ریشه در موقعیتِ مرزی (liminal position) او دارند: روشنفکری که در قلمرویی در حال جدایی از ایران زاده شد و به‌جای وفاداری به «وطن ازدست‌رفته»، به «قدرتِ جداکننده» وفادار ماند. و همین موقعیت مرزی، هم توانایی او را ساخت — تواناییِ نقد از بیرون — و هم محدودیت او را — ناتوانی از نقدی که از تجربه زیسته (lived experience) برمی‌خیزد.
این جستار سه پرسش را پیش می‌نهد. نخست: ناسیونالیسمِ آخوندزاده چه ویژگی‌هایی داشت که می‌توان آن را «بی‌وطن» و «تک‌محوره» توصیف کرد؟ دوم: روایتِ او از ساسانیان، از آغاز بر چه منطقِ ابزاری استوار بود؟