گفتوگو با فاطمه رادمنش، بازیگری كه در برنامه عصر جدید، نقش مادر شهید اكبر دانشی را بازی كرد
مجنونِ فرزند
ما فرض را بر این گذاشتهایم كه شهید شده. چارهای جز این فرض نیست. چون نه گروههای تفحص پلاكی از او پیدا كردند و نه پیكرش را. سالها از جنگ گذشته و همه اسرایی كه در اردوگاههای اسرا بودند آزاد شدند. اما اكبر دانشی نیامد. مادرش دوسال قبل از دنیا رفت، چشمبهراه خبر یا آمدن اكبر. ما فرض را بر این میگذاریم كه شهید شده و مفقودالاثر اما مادرش حتما تا آخرین نفسی كه كشیده چشمبهراه بوده كه اكبرش بیاید كه نیامد. مگر مادر میتواند باور كند كه پسرش در جنگ مفقود شده. چشم به راهی در ذات خود كشنده است. چشمبهراهی عشاق دنیا را سربهنیست و مجنون میكند. حال تصور كن، عاشقترین موجود دنیا كه مادر است، چشمبهراه فرزندش باشد و پسرش نیاید.
جایی خواندم، زن یا مردی كه همسرشان را از دست میدهند، بیوه نام میگیرند. اما برای پدر و مادری كه فرزند از دست میدهند، هیچ نامی پیدا نمیشود. كلمات كم میآورند. تنها كلمهای كه ایرانیها برای چنین پدر و مادرهایی استفاده میكنند، داغدیده است و تلخترین دعا؛ الهی داغ فرزند نبینی !
مادر بودن در ذات خود همه صفات و همه عواطف بشری را دارد. از غم و اندوه بگیر تا عشق و شادی. درست است كه هنگام تولد نوزاد، ناف فرزند را از مادر قیچی میكنند اما این ظاهر ماجراست. فرزند شاید از مادر بریده شود اما مادر هرگز. مادر لحظه به لحظه بچهاش را حس میكند حتی اگر مادر پیر شده باشد و بچه نیز. اگر ذرهای در آنچه گفتم شك دارید به عكسی نگاه كنید كه چند روزی است در شبكههای اجتماعی دست به دست میشود. مادر یك شهید روی مزار پسرش، پتو انداخته است! زمستان است و هوا سرد و مادر احساس میكند، پسرش هم سردش است. مگر از این عاشقتر هم داریم؟ مگر از این تلختر هم داریم؟ مادر عاشقی است كه مجنون فرزند است.
تصویر واقعی یك مادر
فاطمه رادمنش، بازیگر و نویسنده تئاتر است. او اصالتا كرمانی است. سال گذشته این هنرمند به برنامه عصر جدید آمد و نقش مادر اكبر دانشی را اجرا كرد. اجرایی تاثیرگذار كه همه را مبهوت كرد و رویا نونهالی كه یكی از داوران عصر جدید بود، رادمنش را بغل كرد و گریست. برای مادر اكبر دانشی و همه مادرانی كه درد او را تجربه كردهاند گریست. اما سوای این ماجرا یك اتفاق خوب دیگر هم این اجرا در پی داشت. اكبر دانشی را به یاد مردم آورد. دانشی به بیست و چهارمین نفر معروف است. 23 نفر را به مدد كتاب احمد یوسفزاده و فیلم 23 نفر مردم میشناسند اما این جمع یك نفر دیگر هم داشته. اكبر دانشی كه مفقودالاثر است و رادمنش او را به ما یادآوری كرد.
این بازیگر درباره اكبر دانشی میگوید: حسن اسكندری، اكبر دانشی و احمد یوسفزاده اهل یك روستا بودند كه با هم به جبهه رفتند و با هم در یك منطقه با دشمن میجنگیدند. اكبر مجروح میشود، گلوله به رانش میخورد و احمد و حسن با چفیه پای او را میبندند. آن زمان 16 ساله بوده. این سه نفر با هم بودند كه اسیر میشوند. سرباز عراقی اكبر را از حسن و احمد جدا میكند. این دو نفر گریه و التماس میكنند كه اكبر را سوا نكنند اما اكبر را از این دو نفر جدا میكنند و بعد از آن است كه دیگر هیچ خبری از اكبر به دست نمیآید. یوسفزاده همیشه میگوید: همه سالهایی كه اسیر بودیم، چشمبهراه بودیم كه اكبر به اردوگاه بیاید كه نیامد...
اكبر؛ بزرگمرد كوچك
رادمنش درباره اكبر دانشی و خانوادهاش میگوید: اكبر پدر نداشت و پسر بزرگ خانواده بود. درواقع نانآور خانواده بود. مادرش خیلی اصرار میكند كه به جبهه نرود چون بعد از او خانواده سرپرست ندارد. حتی وقتی برای آموزش رفته بود، پسر دومش كه 13 ساله بود را فرستاد آنجا كه با اكبر صحبت کرده و او را راضی كند كه برگردد. اما اكبر راضی نمیشود. برادرش خیلی گریه میكند. آنقدر زیاد كه احمد یوسفزاده وقتی از اسارت برگشت، میگفت: «همه این سالها فكر میكردم اگر اكبر شهید شده باشد جواب برادرش را چه بدهم. وقتی برگشتم و شنیدم كه مفقود شده، خجالتم بیشتر شد.»
رادمنش میگوید: مادر اكبر در فراق بچهاش ذره ذره آب شد. مادر احمد اما زن بزرگی بود با روحی بزرگ. وقتی احمد یوسفزاده از اسارت آزاد شد، وقتی همه روستا به استقبالش رفتند، مادر احمد نرفت، از دور نگاهش كرد و برایش دستی تكان داد. كنار مادر اكبر ایستاده بود. حتی وقتی مادر اكبر رفت و به احمد خوشآمد گفت و سراغ پسرش را گرفت، مادر احمد نرفت. وقتی مهمانها به خانهاش آمدند، توی اتاق نشست و مادر اكبر را كنار خودش نشاند. مثل یك همدم كه میداند چطور باید حواسش به پرنده دلشكسته باشد.
رادمنش میگوید: مادر اكبر دانشی دو سال قبل فوت شد. من سالهاست بنا به علاقه شخصی درباره مادران شهید و مفقودالاثر تحقیق میكنم و چند اثری هم با همكاری همسرم علیمحمد رادمنش درباره آنها تولید كردهایم. از نزدیك با چنین مادرانی آشنا هستم به همین دلیل میگویم تنها راهی كه برای دلداری آنها برایمان باقی مانده این است كه به دیدارشان برویم؛ با مناسبت یا بیمناسبت. به آنها بگوییم عمق درد و غمشان را درك میكنیم. چنین مادرانی نباید احساس كنند كه فراموش شدهاند یا ما از یاد بردهایم كه فرزندان آنها برای حفظ این سرزمین چه رشادتها و ایثارها انجام دادهاند.
جایی خواندم، زن یا مردی كه همسرشان را از دست میدهند، بیوه نام میگیرند. اما برای پدر و مادری كه فرزند از دست میدهند، هیچ نامی پیدا نمیشود. كلمات كم میآورند. تنها كلمهای كه ایرانیها برای چنین پدر و مادرهایی استفاده میكنند، داغدیده است و تلخترین دعا؛ الهی داغ فرزند نبینی !
مادر بودن در ذات خود همه صفات و همه عواطف بشری را دارد. از غم و اندوه بگیر تا عشق و شادی. درست است كه هنگام تولد نوزاد، ناف فرزند را از مادر قیچی میكنند اما این ظاهر ماجراست. فرزند شاید از مادر بریده شود اما مادر هرگز. مادر لحظه به لحظه بچهاش را حس میكند حتی اگر مادر پیر شده باشد و بچه نیز. اگر ذرهای در آنچه گفتم شك دارید به عكسی نگاه كنید كه چند روزی است در شبكههای اجتماعی دست به دست میشود. مادر یك شهید روی مزار پسرش، پتو انداخته است! زمستان است و هوا سرد و مادر احساس میكند، پسرش هم سردش است. مگر از این عاشقتر هم داریم؟ مگر از این تلختر هم داریم؟ مادر عاشقی است كه مجنون فرزند است.
تصویر واقعی یك مادر
فاطمه رادمنش، بازیگر و نویسنده تئاتر است. او اصالتا كرمانی است. سال گذشته این هنرمند به برنامه عصر جدید آمد و نقش مادر اكبر دانشی را اجرا كرد. اجرایی تاثیرگذار كه همه را مبهوت كرد و رویا نونهالی كه یكی از داوران عصر جدید بود، رادمنش را بغل كرد و گریست. برای مادر اكبر دانشی و همه مادرانی كه درد او را تجربه كردهاند گریست. اما سوای این ماجرا یك اتفاق خوب دیگر هم این اجرا در پی داشت. اكبر دانشی را به یاد مردم آورد. دانشی به بیست و چهارمین نفر معروف است. 23 نفر را به مدد كتاب احمد یوسفزاده و فیلم 23 نفر مردم میشناسند اما این جمع یك نفر دیگر هم داشته. اكبر دانشی كه مفقودالاثر است و رادمنش او را به ما یادآوری كرد.
این بازیگر درباره اكبر دانشی میگوید: حسن اسكندری، اكبر دانشی و احمد یوسفزاده اهل یك روستا بودند كه با هم به جبهه رفتند و با هم در یك منطقه با دشمن میجنگیدند. اكبر مجروح میشود، گلوله به رانش میخورد و احمد و حسن با چفیه پای او را میبندند. آن زمان 16 ساله بوده. این سه نفر با هم بودند كه اسیر میشوند. سرباز عراقی اكبر را از حسن و احمد جدا میكند. این دو نفر گریه و التماس میكنند كه اكبر را سوا نكنند اما اكبر را از این دو نفر جدا میكنند و بعد از آن است كه دیگر هیچ خبری از اكبر به دست نمیآید. یوسفزاده همیشه میگوید: همه سالهایی كه اسیر بودیم، چشمبهراه بودیم كه اكبر به اردوگاه بیاید كه نیامد...
اكبر؛ بزرگمرد كوچك
رادمنش درباره اكبر دانشی و خانوادهاش میگوید: اكبر پدر نداشت و پسر بزرگ خانواده بود. درواقع نانآور خانواده بود. مادرش خیلی اصرار میكند كه به جبهه نرود چون بعد از او خانواده سرپرست ندارد. حتی وقتی برای آموزش رفته بود، پسر دومش كه 13 ساله بود را فرستاد آنجا كه با اكبر صحبت کرده و او را راضی كند كه برگردد. اما اكبر راضی نمیشود. برادرش خیلی گریه میكند. آنقدر زیاد كه احمد یوسفزاده وقتی از اسارت برگشت، میگفت: «همه این سالها فكر میكردم اگر اكبر شهید شده باشد جواب برادرش را چه بدهم. وقتی برگشتم و شنیدم كه مفقود شده، خجالتم بیشتر شد.»
رادمنش میگوید: مادر اكبر در فراق بچهاش ذره ذره آب شد. مادر احمد اما زن بزرگی بود با روحی بزرگ. وقتی احمد یوسفزاده از اسارت آزاد شد، وقتی همه روستا به استقبالش رفتند، مادر احمد نرفت، از دور نگاهش كرد و برایش دستی تكان داد. كنار مادر اكبر ایستاده بود. حتی وقتی مادر اكبر رفت و به احمد خوشآمد گفت و سراغ پسرش را گرفت، مادر احمد نرفت. وقتی مهمانها به خانهاش آمدند، توی اتاق نشست و مادر اكبر را كنار خودش نشاند. مثل یك همدم كه میداند چطور باید حواسش به پرنده دلشكسته باشد.
رادمنش میگوید: مادر اكبر دانشی دو سال قبل فوت شد. من سالهاست بنا به علاقه شخصی درباره مادران شهید و مفقودالاثر تحقیق میكنم و چند اثری هم با همكاری همسرم علیمحمد رادمنش درباره آنها تولید كردهایم. از نزدیك با چنین مادرانی آشنا هستم به همین دلیل میگویم تنها راهی كه برای دلداری آنها برایمان باقی مانده این است كه به دیدارشان برویم؛ با مناسبت یا بیمناسبت. به آنها بگوییم عمق درد و غمشان را درك میكنیم. چنین مادرانی نباید احساس كنند كه فراموش شدهاند یا ما از یاد بردهایم كه فرزندان آنها برای حفظ این سرزمین چه رشادتها و ایثارها انجام دادهاند.




